Thursday, 12 August 2010

فیلم

قراره یه گروه فیلم برداری بیاد مدرسه. روز قبلش زنگ زده اند که برای یک فیلم، دنبال یه پسربچه ی افغان می گردند و می خواهند از بچه های ما تست بگیرند. پای تلفن می گم: باشه می تونین بیاین، ولی یه نسخه از خلاصه ی فیلم رو هم همراهتون بیارید. آقایی که داره با من صحبت می کنه متوجه نمی شه منظورم چیه، که چرا دارم همچین چیزی را درخواست می کنم. آخرش
می گم: "از لحاظ اخلاقی من باید بدونم که دارم اجازه می دم بچه های مدرسه ام برای چه جور فیلمی، با چه مضمونی تست بازیگری بدهند". بدون این که گوش بده ببینه چی می گم، تکرار
می کنه: "نه عیبی نداره. ما چند تا سازمان دیگه هم رفته ایم. مشکلی پیش نیومده". پا سفت می کنم: "حالا شما یه نسخه از خلاصه ی فیلم نامه رو همراهتون بیارین ". گوشی رو که قطع
می کنم، آصف می پرسه: یعنی چی این هایی که می گی؟ نظیر می گه: خانم ایرانی ها چرا همین جور چیز اختراع می کنند؟ هنوز ذهنم مشغول حرف های اون آقاهه اس. نمی تونم حواسم رو جمع کنم. همین جوری می پرسم: چی مگه اختراع کرده اند؟ رو به همشون می گم: از صبح تا شب فقط تلویزیون تماشا می کنین، نه؟ فاطمه می گه: خانم، چیز اختراع کرده اند دیگه... می گم: چی؟ موشک؟
می گه:" نه خانم، تلفن رو اختراع کرده اند، مگه نه؟". دیگه کفرم در می آد. می گم: "آخه تلفن رو ایرانی ها اختراع کرده اند؟ چرا این قدر آخه بی سوادین؟" هیچ حوصله شون رو ندارم. همشون رو هل می دم به سمت در دفتر، می گم: "برین حالا یه مدت ریختتون رو نمی خوام ببینم، هر وقت با سواد شدین برگردین". دو دقیقه بعد صداشون رو از پشت در بسته می شنوم که پچ پچ می کنند. صدای ورق زدن کتاب می آد. آخرش فاطمه می گه: خانم... خانم ستاره... می گم: چیه؟ بله؟ لای در رو با احتیاط باز می کنه. می گه: خانم، الکساندر گراهام بل تلفن رو اختراع کرده. الان دیگه مرده نه؟

این ها همه دیروز اتفاق افتاده. امروز پروانه می گه: خانم من سر کلاس موسیقی نمی رم. می شه باهام ریاضی کار کنین؟ می گم: باشه. بریم بالا تو کلاس خالی بشینیم. "کلاس خالی"، کلاس چسبیده به کلاس اول است. دیوار مابین این دو کلاس از شیشه است. وقتی تو "کلاس خالی" نشسته ای، تقریبا مثل این است که تو کلاس اول نشسته ای، منتها بچه ها رو به وضوح نمی بینی، انگار داری یه رویای شلوغ و پر هیاهو رو تماشا می کنی، یا این که انگار در یک موقعیت غیر رویا شماره ی چشمت بیش از اندازه بالاست؛ سایه های رنگی بچه ها رو می بینی که جا به جا می شوند. بعد از نیم ساعت خانم بنفشه می آد تو. می گه: خانم ستاره من به بچه ها یه کم زود زنگ تفریح دادم، یک دقیقه برم خونه. کلاس اولی ها می تونن برن تو حیاط دیگه، نه؟
می گم: "باشه ولی من دارم ریاضی کار می کنم، نمی تونم برم سرشون تو حیاط". منظورم رو
می فهمه، می گه: "نه چیزی نمی شه. من می آم یه یک ربع دیگه". هر از گاهی که پروانه داره سوال حل می کنه، از پنجره ی مشرف به حیاط بچه ها رو نگاه می کنم. دارند فوتبال بازی
می کنند. می دونم باید تو حیاط باشم. می دونم چی ممکنه پیش بیاد ولی حرف خانم بنفشه تو گوشم زنگ می زنه: "چیزی نمی شه". از همون بالا می بینم که شوت محمد علی رو فرامرز نمی تونه بگیره، توپ قل می خوره و تالاپی می افته تو گودال آب کنار زیرزمین و آبش می پاشه به پنجره ی آشپز خونه. پروانه همون جور که نشسته رو صندلی و داره یه سوال حل می کنه، می گه: "خانم من خودم دلم می خواد برم سر کلاس موسیقی، بابام نمی ذاره". یکی از زن های توی آشپز خانه می آد بیرون. چند تا دیگه پشت سر اولی از دهانه ی زیر زمین می جهند بیرون و به سمت بچه ها خیز بر می دارند. از این جا به بعدش می دونم که باید به سرعت برق و باد خودم رو پایین برسونم. پروانه ادامه می ده: "اگه برم سر کلاس موسیقی، بابام می فهمه، شاید دیگه نذاره من بیام مدرسه، ولی من کلاس موسیقی رو خیلی دوست دارم". هر چی نیرو دارم در خودم جمع می کنم، می گم: " پروانه ببخشید، یه دقیقه وایسا". و به دو پله ها رو پایین می آم. حیاط به دو قسمت تقسیم شده: بچه ها یه طرف، و زن های آشپز خونه طرف دیگه. هیچ کس هیچی نمی گه، فقط خشمگین همدیگر رو نگاه می کنند. از ذهنم می گذره: حتما هر چی می خواستن بگن تا حالا بار هم کرده اند، منتها نمی دونم تا کجا پیش رفتند. می گم: "چیه؟ چی شده؟" یکی از زن ها می گه: "اینا توپشون خورد اون آب کثافت ریخت رو شیرینی هایی که پخته بودیم". انگار با این حرف
دکمه ای رو فشار می ده. زن های دیگه و بچه ها شروع می کنند به حرف زدن، همزمان، همگی با هم، رو به من، رو به همدیگه. به بچه ها می گم: ساکت! ساکت باشین. به زن ها می گم: "از دست این ها عصبانی نباشین. این ها تقصیری ندارند. شما حق ندارین با بچه ها این جوری حرف بزنین، هر چی بشه باید بیاین به من بگین". لحنم شل و ولیه. دارم به حرف های پروانه فکر می کنم. شاید هم در اصل همین لحنم باعث می شه زن ها بی خیال دعوا بشن و برگردند داخل آشپزخونه. می گم: بچه ها تو عرض حیاط توپ بزنین. همشون همون جور نگاهم می کنند و جم نمی خورند. می گم: این جوری وایسین دیگه. این عرض حیاطه. اون طول حیاطه. فرامرز اون جا وایسه، اون یکی دروازه بان کیه؟ اون هم اون ور وایسه

برمی گردم که برم بالا. دم در یه آقایی ایستاده. نمی آد تو، سرش پایینه، داره با گوشیش صحبت می کنه و با نک پاش سنگریزه ها رو قل می ده. آخر سر می آد تو. می گه: "این کوچه ها چه قدر پیچ واپیچه. من با شما تلفنی حرف زده بودم؟" می گم: آوردین؟ می پرسه: چی رو؟ خیره نگاهش می کنم. یکهو یادش می افته: "نه، نیاوردم. راستش یادم رفت ولی قصه اش رو می تونم براتون تعریف کنم، هر چند خیلی مشخص نیست که همین قصه رو استفاده می کنیم یا نه". سلیمان داره رد می شه که بره بالا. می گم: "سلیمان می شه به پروانه بگی بیاد پایین؟" کلاس موسیقی تموم شده، زنگ تفریح رسما از الان تازه شروع می شه. بچه ها به حیاط هجوم می برند. آقاهه
می گه: همکار افغانی من الان می رسه، کجا می تونم منتظر بمونم؟ همون جور که به سمت حیاط می دوم، می گم: "هر جا که بخواین. یه جا رو پیدا کنین و بشینین". یه سری دیگه از زن هایی که تو آشپزخونه کار می کنند اومدند تو حیاط و دارند کنار دیوار یه سفره پهن می کنند. کنارشون پر کیسه و چند سطل باقالیه. با وحشت می پرسم: چی کار دارین می کنین؟ یکی شون می گه: "خاله ستاره اذیت نکن! امروز می خوایم تو حیاط بشینیم". می گم: "یعنی چه؟ الان زنگ تفریح بچه هاست". یکی دیگشون می گه: "تو زیرزمین دلمون پکید". اون یکی، همون جور که دستشو به دیوار می گیره که آروم بشینه، می گه: "می خوایم امروز تو حیاط باقالی پاک کنیم". توپ بچه ها می خوره به یکی از کیسه های باقالی و چند تا باقالی می پره بیرون. می گم: "الان شر به پا می شه ها. بیایین برگردین تو زیر زمین تو رو خدا، من شما رو می شناسم". یکی دیگه از زن ها همون جور که چهارزانو رو زمین نشسته دستم رو می گیره، می گه: خاله ستاره، تو خودت حاضری بری تو زیرزمین باقالی پاک کنی؟ نمی تونم بفهمم این دقیقا چه جور سوالیه. که من باید دقیقا چه جوابی بدم. با خودم فکر می کنم لابد باقالی چیزیه که نباید در زیرزمین پاکش کرد، نگاهشون می کنم و می گم: نمی دونم

خانم بنفشه برگشته. کنار زن ها روی صندلی تکی نشسته و داره دیکته ی بچه ها رو تصحیح می کنه. چشمم دنبال پروانه است . آقاهه رو پله های حیاط نشسته و داره با مرتضی حرف می زنه. می روم به سمت پله ها. آقاهه می گه: " این مرتضی خیلی خوبه واسه نقش. ببینم تاجیکه؟ ما دنبال به پسر تاجیک می گردیم". می گم: "ما جز قوانین مدرسه مون نیست که بپرسیم بچه ها از چه نژادی هستند". دوباره می پرسه: "مرتضی تاجیکه؟" اصلا نمی خوام به دام این مکالمه بیفتم. سرم رو می اندازم پایین و می گم: "نه هزاره است". می پرسه: "با هم فرق می کنه قیافه شون؟ تاجیک ها چه شکلی هستند؟" می خوام بگم آخه فیلم شماست، از من می پرسید...راستش خیلی چیزهای دیگه هم می خوام بگم، ولی بچه ها دونه دونه میان که دورمون جمع بشن و بپرسن: این آقاهه کیه؟ به آقاهه می گم: خودتون رو به بچه ها معرفی کنین. آقاهه می گه: "من دنبال یه بازیگر پسر می گردم". دختر ها صداشون در می آد. شیوا می پرسه: بازیگر دختر چی؟ فاطمه می گه: این اصلا درست نیست، پس دخترا چی؟ سلیمان اون وسط می گه: آقا من می خوام بازیگر بشم. می کشمش کنار، می گم: پروانه رو صدا کردی بیاد پیشم؟ شش دنگ حواسش به آقاهه است. روش طرف اونه، می گه: نبود. همکار افغان آقاهه اومده. تو حیاط دور بچه ها راه می ره و به تک تک بچه هایی که به نظرش می آد تاجیکن اشاره می کنه و می گه: این... اون... این. خانم بنفشه می آد کنارم رو پله ها می ایسته. می گه: "دیدی به مصطفی اشاره کرد، اون وقت مصطفی اهل کجاست؟ ایلام؟" می گم: کازرون. و به سمتشون می رم. می گم: "نصف این بچه هایی که انتخاب کردین تاجیک نیستن. بعضی هاشون حتی افغان هم نیستند". از ذهنم می گذره: یکی از ابتدایی ترین اصول این نیست که اگر نمی تونی فرق بین چند چیز رو بگی، شاید در اصل تفاوتی وجود نداره؟

آخر سر کارشون تموم می شه. دم در می گن: حالا بهتون زنگ می زنیم. منتظرم از در برن بیرون تا بپرم برم بالا. از وسط راه پله داد می زنم: "خانم بنفشه، بچه هاتو جمع کن ببر سر کلاس، امروز اندازه تمام دنیا زنگ تفریحشون طول کشید". به بالای راه پله می رسم. سلیمان راست می گفت. "کلاس خالی"، خالی خالیه. خالی تر از همیشه. اثری از پروانه نیست

Friday, 6 August 2010

نقاشی روی دیوار

یک: پنجم ها باز معلم ندارند. دادشون رفته هوا. سمیرا می گه: خانم، من اگه می دونستم کلاس ها وضعش این جوریه، اصلا امسال نمی اومدم مدرسه. سمیرا شانزده سالشه. از ظهر تا شب تو یه کارگاه کوچیک کار می کنه. می پرسه: خانم بچه های همسن من الان کلاس چندمن؟ بهشون می گم: خیلی خب، برین بالا میام الان سر کلاستون. مصطفی وایساده وسط راه پله. غر می زنه : "خانم شما نه. آقا علی باید بیاد سر کلاسمون". می گم: خب آقا علی که نیومده امروز ( از پله ها بالا می رم) دلتون بخواد من بیام سر کلاستون (از مصطفی جلو می زنم) من باحال ترم یا آقا علی؟! الکی حرف می زنم که بخندند و زیاد غر نزنند. آقا علی می دونه درسشون کجاست، که
چی ها رو باید بلد باشن، که چی ها رو باید امتحان بدهند. ولی نیومده... امروز هم مثل جلسه ی پیش، جلسه ی پیش مثل جلسه ی پیش ترش. الکی حرف می زنم که نشون ندهم چه قدر دارم حرص می خورم، که نشون ندهم چه قدر احساس بیهودگی می کنم. سر کلاسشون دارم ازشون تاریخ
می پرسم که در باز می شه. مامان میلاد و هنگامه میاد تو. صادق تو بغلشه. سودابه پشت سرش با یه لبخند گنده وارد می شه و میاد یک راست روی پای من می شینه. عرفان داره درس جواب
می ده. مامان میلاد همون گوشه ایستاده. لام تا کام حرف نمی زنه. یک نگاه بهش می اندازم که یعنی بگو چیه، چه کاری داری. دل تو دلم نیست که بگه اومده صادق و سودابه رو پیشم بذاره. سمیرا چپ چپ نگاهم می کنه. عرفان ول نمی کنه، انگار کل کتاب رو جویده. تو دلم می گم باید واسه این بچه ها، معلم درست و حسابی می گرفتیم، کاش یکی تو این مدرسه به حرف های من گوش می داد. مامان میلاد هیچی نمی گه. اگه ساعت ها همون گوشه وایسه و تو ازش نپرسی که چی
می خواد، امکان نداره حرف بزنه. عاشقشم، وقتی بهش نگاه می کنم انگار دارم خودمو تو آینه می بینم. آخر سر می گم: چی شده؟ زنگ بهت زدند که بری سر کار؟ صادق رو سر می ده تو بغلم. چادرش رو درست می کنه. بلوزش از عرق خیسه، می گه: "یه آدرسه تو پایانه ی هاشم آباد
می دونین خانم ستاره چطور باید برم؟" به سمیرا نگاه می کنم. سرش رو انداخته پایین. باز نقشم رو گم می کنم... من کی ام؟ چی کارم؟ مدیرم؟ معلم جایگزینم؟ پرستار بچه ام؟ چی ها رو به قیمت چه چیزهایی باید از دست بدهم یا به دست بیارم... ناامیدی، تقریبا مثل همیشه، همراه با خودش یه موج خفیف از بی خیالی می آره. به خودم می گم: حالا یک کاریش می کنم. مامان میلاد که در رو پشت سرش می بنده، همون طور که پاک کن عرفان رو از چنگ صادق در می آرم، می گم: بچه ها غصه نخورین، حالا یک کاریش می کنیم

دو: مامان میلاد دوان دوان اومده که یک فرش کهنه ی کانون رو که تو دفتر انداخته بودم بشوره. صادق رو هم با خودش آورده. می آیم صادق رو بغل کنم که می گه: "خانم ستاره صادق با من تو حیاط می مونه، شما می شه بری یه سر به سودابه تو مهد کودک بزنی؟ دیوونه شده، همش گریه می کنه، سراغ شما رو می گیره". یک هفته است که محل مدرسه رو از مهد کودک جدا کرده ایم، اومدیم دو تا کوچه پایین تر. سودابه عادت کرده بوده من رو هر روز ببینه، حالا دیگه حاضر نیست بره مهد کودک. تو راه، تا به مهد برسم به خودم می گم امکان نداره این قضیه رو هیچ وقت واسه هیچ کس تعریف کنم. به خودم می گم اگه تعریف نکنی هیچ کس نمی فهمه که چه قدر در کارت غیر حرفه ای عمل می کنی، که چه جوری یه بچه رو از لحاظ عاطفی به خودت وابسته کرده ای... از پشت پنجره ی کلاس سودابه رو نگاه می کنم. دارند شعر می خونند. تا من رو
می بینه می پره بیرون و خودشو می اندازه تو بغلم. منتظرم معلم ها یک چیزی بگن، یه غری بزنند یا یه کاری بکنند. هیچ کس هیچ کاری نمی کنه، هیچ کس حتی نگاه هم نمی کنه. فقط بعدا وقتی- به هر حال- قضیه رو برای گیتا تعریف می کنم، گیتا به سان وجدان بیدار من، به سان رابط من با دنیای واقعی، سرش رو تکون می ده و من فکر می کنم که خودش یه نفری حاضره
کله ی من رو بکنه

سه: هفته های اولی است که مدرسه می رم. آبان ماهه. تازه فهمیده ام که هنگامه و میلاد خواهر و برادرند. میلاد اذیت می کنه. هیچ روزی حاضر نیست سر کلاس بره، سر کلاس هیچ حاضر نیست به درس گوش بده. نمی شناسمش... نمی تونم علت کارهاش رو بفهمم، نمی تونم به اندازه ی کافی دوستش داشته باشم...هیچ نمی شناسمش. صبح زود یه روز سه شنبه است. تو ایستگاه اتوبوس توپخونه وایساده ام که هنگامه و سودابه رو می بینم. بعد میلاد رو، بعد مامانشون رو و باباشون رو. صادق بغل باباشون خوابه. مامان میلاد یه شال سرمه ای سرشه. هنگامه می دود جلو طرف من: "سلام خاله. ما مهمونی بودیم، شب همون جا خوابیدیم، الان داریم می ریم خونه". مامان میلاد می پرسه: "شما دارید می روید مدرسه دیگه، نه؟" با هم سوار اتوبوس می شیم. موقع پیاده شدن می رم جلو که پول راننده رو بدم. میلاد دسته ی اسکناس های کهنه رو تا
می زنه و به باباش می ده، میگه: خانم حساب کردیم. می گم: "وای نه، من خودم پول می دم". مامان میلاد می گه: نه، حرفش رو هم نزنید. اون روزه که می فهمم خونه شون دقیقا رو به روی مدرسه است. مامان میلاد می گه: بیاین خونه ی ما صبحونه بخورین. ما هم
نخوردیم. می گم: "نه، من باید برم، من صبحونه خورده ام". همشون می گن:" نه نه نه! بیاین". دو دلم. می گم: "خب...باشه ولی فقط ده دقیقه می مونم". خونه شون دالان به دالانه. از اون خونه های قدیمی. از یه راهروی تاریک باید بگذری تا به یه حیاط برسی. دور حیاط چهار پنج تا اتاقه. یک اتاق کوچیک خونه ی میلاد این هاست. مامان میلاد روی گاز پیک نیکی کتری رو می ذاره که جوش بیاد. گوشه ی اتاق یه تلویزیون کوچیک هم هست. روی زمین می شینیم و چایی هامون رو هم می زنیم. بابای میلاد می گه: "ما تو دهاتمون تو افغانستان یه زمین کوچیک داریم. داشتیم توش یه چهار دیواری می ساختیم. آجر هامون کم اومد، بیکاری بود، پول نبود، بچه هام امن نبودند، اومدیم ایران". ده دقیقه می شه نیم ساعت و من هنوز اون تو ام. تازه می فهمم میلاد کیه، سودابه کیه، هنگامه کیه. از ذهنم می گذره: تازه شاید اون ها دارند می فهمند که من کی هستم

چهار: به سودابه قول داده ام که هفته ای دو روز براش نقاشی بکشم و بدهم هنگامه بیاره خونه، بده دستش. قرار شده اون هم همین کار رو بکنه. هم این کار رو بکنه، هم بره مهد کودک. هفته ای چند روز هنگامه بعد از زنگ آخر میاد تو دفتر، رو صندلی کنار من ولو می شه و از تو کیفش یه کاغذ در می آره. هنگامه نقاشی های سودابه رو تفسیر می کنه: این خودشه، این یکی یه خونه است که سقفش از آلو ئه. این مامان خرگوشه، این بچه خرگوشه، این هم... نمی دونم چیه. یک روز هنگامه اومد که بگه: "خاله بابام اون نقاشی رو که کشیده بودی، چند تا بچه بودندها... اون رو چسبونده این طرف تلویزیون. می گه می شه به خاله ستاره بگی یه نقاشی از جنگل بکشه، که بچسبونیم اون طرف تلویزیون"؟ می پرسم: جنگل؟ کله اش رو تکون می ده که یعنی آره. هفته ی بعدش تو دفتر، هنگامه همون طور که از تو کیفش نقاشی سودابه رو در می آره، می گه: بابام می گه می شه خاله ستاره واسمون دریا بکشه؟ نگاهش می کنم و می گم: بابات من رو مسخره کرده؟ چند هفته بعد میلاد می گه: خانم بیاین یه باغ پر از میوه بکشیم، بابام می خواد بزنه به دیوار. مامان میلاد رو چند وقت بعدش می بینم، با خنده می گه
خونه مون پر از نقاشی های شما شده

روزهای آخر مدرسه است. روزهای امتحان بچه هاست. هنگامه و سودابه تو حیاط مهد کودک دارند بازی می کنند. من دارم می رم خونه. من رو که می بینند می دوند که به من برسند، هنگامه می گه: خانم مامانم گفته بیاین بریم خونه ی ما چایی بخوریم. می گم: "باشه یه روز دیگه. به مامانت بگو یه روز دیگه می آم بیسکوئیت می آرم با هم با چایی بخوریم". سودابه چشماش برق می زنه: آره، آره یه روز دیگه که بابام هم خونه نباشه. هنگامه می گه: وگرنه همه ی بیسکوئیت ها رو می خوره. و هر جفت شون می خندند

بابای سودابه رو کمرش کیسه ی سیمان افتاده، استخوان های کمرش جا به جا شده، دکتر بهش شش ماه استراحت مطلق داده. هر از گاهی که کار باشه، می ره راه پله های خونه ها را تمیز می کند

Sunday, 1 August 2010

نفر سوم

سه نفر بودند. هرچند اون اول من متوجه نشدم

بهمن ماه بود. تو راه پله ی بالا ایستاده بودم و با زن و مردی که از شهرداری اومده بودند یکه به دو می کردم. قرار بود کف کلاس ها رو موکت کنند. با ناباوری می پرسیدم :" آخه چرا؟ پس نیمکت و میز ها رو چه کار کنیم؟ بچه ها چه جوری برن سر کلاس بشینند؟" زنی که از شهرداری اومده بود با آرامش ساختگی می گفت: "نیمکت ها رو نگه دارین شاید بعدا به درد بخوره. بچه ها ولی باید کفشاشون رو در آرند و سر کلاس برن". کارد می زدی خونم در نمی اومد. گفتم: "آخه این جا... تو فسقل جا...دو قدم فاصله با راه پله... هشتاد تا بچه کفشاشون رو در آرند کجا بذازن؟ بعد که می خوان کفشاشون رو پاشون کنند چه جوری کفشاشون رو پیدا کنند؟ کجا بپوشن؟ " مردی که از شهرداری آمده بود با بی حوصلگی گفت: "همینه که هست. ما باید این جا رو تا عصر موکت کنیم. بذار خانم ما کارمون رو کنیم بعد شما این جا (با انگشتش به یک فضای نا معلوم اشاره کرد) یک جاکفشی نصب کن". نا امیدانه یک دفعه ی دیگه هم تلاش کردم: "این جا یعنی کجا؟... نمیشه حالا موکت رو به زمین با چسب نچسبونید؟" زنه گفت: "ببین عزیزم ما هیچ کاره ایم. به ما ابلاغ شده." درست همون موقع که خواستم بپرسم: آخه چرا باید همین چیزی رو به شما ابلاغ کنند، خانم نوره از پایین راه پله داد زد: خانم ستاره، این پایین با شما کار دارند

اون پایین، دم در دفتر یه آقا ایستاده بود. از پشت دیدمش. دستش تو جیب شلوارش بود. کنارش یه زن چادری ریزه میزه به دیوار تکیه داده بود. چادرش خاکی و کهنه بود. روشو گرفته بود ولی صورتش رو به من بود. گفتم: بله؟ با من کار داشتید؟ مرده برگشت. گفت: شما خانم ستاره هستید؟ سرم رو تکون دادم که یعنی بله. گفت: هنوز برای مدرسه ثبت نام می کنید؟ این خانم تازه از پاکستان امده. شوهرش مرده. فقیره. شما هنوز ثبت نام می کنید؟ رویم رو کردم به طرفه زنه. پرسیدم: "بچه هات کوشن؟ تا حالا مدرسه رفته اند؟ چند سالشونه؟" مرده گفت: "کوچیکن. مدرسه تو پاکستان رفته اند". از پشت چادر زنه، تازه یه کله ی کوچیک رو دیدم. از زنه پرسیدم: یکیشون همینه؟ مرده گفت: "بله این کوچکترین شونه". به مرده نگاه کردم... آیا این فقط تصورات من بود که هر وقت از زنه چیزی می پرسدم، مرده جواب می داد؟ مرده گفت: "اون یکی هم اون جاست" و با انگشت پسرکی رو نشون داد که بیخ دیوار ایستاده بود و گل کوچیک بچه ها رو نگاه می کرد. گفتم: "معلم کلاس اول باید قبول کنه که شاگرد جدید رو وسط سال سر کلاسش بفرستیم. بذارین برم باهاشون مشورت کنم". چرت می گفتم. کلا تا به حال اتفاق نیفتاده بود که بچه ای وسط سال بیاد و ما ثبت نامش نکرده باشیم. از پله دویدم بالا. خانم و آقایی که از شهرداری اومده بودند داشتند کلاس ها رو متر می کردند. مرده که من رو دید گفت: ببینین خانم ما این جا رو...پریدم وسط حرفش: الان نه... و در کلاس خانم بنفشه رو باز کردم. گفتم: خانم بنفشه، دو تا بچه ی جدید اومدن. می شه بیان سر کلاستون؟ خانم بنفشه وا رفت: دو تا... سواد دارند؟ گفتم: آره مثل این که. یه امتحان کن اگه دیدی سطحشون خیلی پایین تره به من بگو می ذارمشون سر کلاس های مهد. به بچه ها گفتم: "بچه ها دارم دو تا بچه ی جدید میارم سر کلاستون. باهاشون خوب باشین، باشه"؟ بچه ها یکی در میون با لحن آهنگین و کشدار گفتند: باشه. از بالای راه پله به زنه گفتم: بفرستین بچه ها رو بیان بالا. دیدم سه تا بچه از پله ها بالا اومدند. آخریشون قد نسبتا بلندی داشت. لاغر و استخونی بود و یه بلوز پشمی کلفت تنش بود که سرشونه هاش در رفته بود. گفتم: این دیگه کیه؟ مگه سه تان؟ مرده گفت: بله سه تا هستند. گفتم: شما که گفتین دو تان. همشون یکهو نگاهم کردند. مادره... مرده و سه تا بچه ها. یه سکوت خیلی گنده همه جا رو فرا گرفت. یه سکوت همراه با ترس ، یه ترس سیال تو هوا، ترس از بی منطقی آدم هایی که قدرت تصمیم گیری تو دستشونه. قدرتی که نیاز داره یکی رو- هر کی رو- همیشه به نحوی تحقیر کنه. از موقعیتی که به وجود آورده بودم، به خودم لرزیدم. رفتم کنار که جا برای رد شدن بچه ها باز شه. گفتم: پس هر کس واسه خودش یه صندلی پیدا کنه و بیاد سر این کلاس این طرفیه

یک هفته بعد کوچکترین شون رو فرستاده بودیم مهد کودک. دو تاشون مونده بودند سر کلاس اول. پسری که از همه بزرگ تر بود اسمش سلیمان بود. نمی تونست درست صحبت کنه. وقتی صحبت می کرد کمتر کسی متوجه می شد که داره چی می گه. بچه ها مسخره اش می کردند. وسطیه اسمش اسحاق بود. شایدم ایساق. خودش می گفت ایساق، بقیه صداش می کردند اسحاق. یه روز که معلم نداشتند رفتم سر کلاسشون. گفتم می دونین چیه؟ بیاین یه بازی کنیم. هر کس بیاد به یه زبونی که بقیه نمی فهمند صحبت کنه. بچه ها چشمانشون اندازه ی نعلبکی شده بود. پرسیدند: چه جوری؟ گفتم: خب یه زبون بسازید! هنگامه عاشق این جور بازی هاست. تا چند ماه بعد از اون روز نمی شد باهاش چند کلمه درست حرف زد، کشته مرده ی زبون اختراعی خودش شده بود، خدا می دونه چند نفر من رو فحش می دادند. محمدرضا شاگرد اول کلاس خیلی سختش بود، نمی دونست باید چی کار کنه. گفتم اون هایی که دلشون می خواد برن تو گروه اون کسایی که این کار واسشون راحت تره. اسحاق پرسید: خانم ما می تونیم به یه زبون دیگه، به جز فارسی، که بلدیم حرف بزنیم؟ گفتم باشه. چی هست اون زبون؟ سلیمان گفت: اردو. بچه ها خوششون اومده بود. بعضی هاشون که چند سالی تو اردوگاه های پناهندگان تو پاکستان مونده بودند می تونستند زبون اردو رو بفهمند. اسحاق یه جمله به اردو گفت و چند نفری خندیدند. گفتم: خب معنی اش چیه؟ حلیمه گفت: "می گه تو پاکستان یه شتره رو دیده که خمیازه می کشیده" و از خنده ریسه رفت. سلیمان یه جمله ی دیگه به اردو گفت. گفتم: خب یعنی چی؟ گفت: "خانم یعنی من دلم می خواد بازیگر بشم". میلاد به زبون اختراعی خودش چیزی گفت. فاریا پرسید: یعنی چی؟ میلاد رو به من گفت: خانم یعنی من دزد نیستم

از اون روزهایی بود که می تونستم روی زمین چهار زانو بشینم، بچه ها کنارم دایره بزنند، حرف هایی رو به هم بزنیم که تو هیچ شرایط دیگه ای امکان پذیر نبود. از اون روزهایی بود که می شد فراموش کنم که سه نفرشون رو دو نفر دیده بودم

Friday, 23 July 2010

آصف

آصف می گه: خانم شما چی می گین؟ شما تا حالا تانک دیدین؟ تو شهر ما تانک ها از وسط خیابونا می گذشتند، یه دفعه خم شدم بند کفشمو ببندم دیدیم سنگ ها چه جوری زیر چرخ های تانک له می شدند، با خودم گفتم اگه سنگ ها این جوری خورد می شن، ببین کله ی آدما چه جوری این زیر له می شه. خانم کله ی شما تا حالا زیر تانک رفته؟

سر کلاسشون دور میز نشستیم. قراره هر کس از تاثیر جنگ تو زندگی اش بگه. فاطمه
می گه: "شهر های اطراف روستای ما خالی شده بود بابام گفت ما هم باید از مزر فرار کنیم به پاکستان. پاکستان هواش گرم بود من مریض شدم، وقتی تب می کردم جلو روم چیز هایی رو می دیدم که وجود نداشت. می دیدم که به روستامون حمله کردن یه مرد هایی با ماسک منو با خودشون دارن می برن". می پرسه: خانم ( به تخته نگاه می کنه و سعی می کنه بخونه) این... تاثیر جنگ می شه تو زندگی من؟ نظیر می گه: "من هر وقت عکس های افغانستان رو می بینم احساس می کنم که پست ترین آدم توی دنیام. احساس می کنم همه مردن و من فقط زنده موندم." آصف می گه: "من به جنگ فکر نمی کنم من به انتقام فکر می کنم. من می خوام پول دار بشم بعد یه لشکر جور کنم برم از همه ی کافر هایی که تو افغانستان مردم رو می کشن انتقام بگیرم." می گه: "من شب و روز به همین فکر می کنم". همه به من نگاه می کنند. می گم: جنگ برای من یعنی نگاه کردن برنامه کودک از تلویزیون روی ماشین رخت شویی، نشسته درون وان خالی حمام ، تنها جای بی پنجره ی خونه. آصف می گه: خانم وقتی جنگ شروع بشه دیگه هیچ وقت تموم نمی شه

بچه های کلاس سوم رو برده ام گردش علمی، پست خونه ی میدون توپخونه. تو سعدی جنوبی، آصف چشمش به اطرافه. به همه می گه: نگاه کنین چه قدر دوربین این جاست. فاطمه می گه: واسه چی خانم؟ می گم: لابد واسه ی کنترل ترافیک، نگاه کنین رو به ماشین هاست دوربین ها. آصف می گه: نه رو به ماست. به خاطر ما این ها رو این جا نصب کرده اند. ما رو تحت کنترل دارند. اون یکی فاطمه می گه: واقعا خانم؟ ما رو دارن می بینن الان؟ می گم: نمی دونم ولی بیاین اگه این جوره بهشون زبون درازی کنیم. وسط پیاده رو میان انبوه آدم ها ایستاده ایم و جلوی دوربین ها شکلک در می آریم. آدم ها رد می شن و بهمون تنه می زنند یا متلکی بارمون می کنند یا با خنده زیر لبی چیزی می گن. واسمون مهم نیست. حتی واسه آصف هم مهم نیست. از ذهنم می گذره: آخ اگه واقعا الان ما رو ببینند... آخ اگه تمام دنیا ما رو الان ببینه
...

از اون روز های شلوغه. معلم کلاس سوم نیومده. معلم کلاس اول رفته مدرسه ی پسرش جلسه. بچه ها تو حیاط ولو هستند. فرامرز عر می زنه که کسی بازیش نمی ده، حلیمه تنها توپ مدرسه رو شوت کرده حیاط بغلی، هنگامه گرسنه شه. یکبند می گه: خاله تغذیه رو کی میارن؟ سومی ها سر کلاس نشسته اند. منتظرند برم سر کلاسشون. وارد کلاس که می شم وسط بحث شونه. آصف می گه:" خانم فاطمه می گه حتما پسر های عمو صحرا خودشون یه کاری کردن که باعث شده تو شهرشون قحطی بیاد. بهش بگین این طور نیست". می گم: "خب بچه ها فعلا این چیز ها رو بذارین کنار، کتاب ریاضی تونو در بیارین یه چند تا تمرین کار کنیم". آصف ، ولی، از روز های خوبش نیست. کج خلقی می کنه و تقریبا هر پنج دقیقه یک بار می گه: چه طور ممکنه تقصیر پسر های عمو صحرا باشه آخه؟ بهش می گم: آصف یک دقیقه بیا بیرون. تو راهرو می گم: چرا این کار رو می کنی؟ می گه: "تقصیر پسر های عمو صحرا نیست".می گم: آخه وسط ریاضی... نمی ذاره حرفم تموم شه، یکهو می گه: "کشور من زغال شده، تقصیر افغان ها نیست اگه که تو کشورشون جنگه". می خوام آرومش کنم ولی نمی ذاره. می گه: خانم شما چی می گین؟ فکر می کنین چیزایی رو دیدین که من دیدم؟ کشور من ( تکرار می کنه و رو هر کلمه اش تاکید می کنه)کشور من زغال شده. دلم می خواد به آصف بگم که مهم نیست کشور آدم کجا باشه. مهم اینه که اون گروه از آدم هایی که واست اهمیت دارن در چه موقعیتی اند، در چه حالی اند. اگه از نوزاد ناقصی در بغل مادری سوءتغذیه ای در میان دریایی از زباله عکس انداخته باشی و بدونی که نوزاد نیم ساعت بیشتر از زمانی که اولین و آخرین عکس زندگی اش را انداخته ای زنده نخواهد ماند، اگه در حلبی آباد های مناطق ممنوع، با زن هایی هم صحبت شده باشی که هفته ی بعد تنها دارایی شان – خانه های حلبی و چند قابلمه ی دسته شکسته- با خاک یکسان شده است، دیگه واقعا اهمیت ندارد که کشورت کجای دنیا باشد. دلم می خواد این ها رو به آصف بگم و می دونم که اگه واسش بگم می فهمه. ولی نگاش که می کنم می بینم که داره به خودش می پیچه. که اگه یک کلمه ی دیگه بگم می زنه زیر گریه. می گم: برو صورتت رو بشور و بیا سر کلاس. صورتشو می شوره ولی سر کلاس نمی آد. می شینه تو راه پله و سر مدادشو می جوه

شب ساعت ها بیدار می مونم. از این پهلو به اون پهلو می شم. احساس می کنم تو یه قوطی رنگ سیاهم و با هر گردش پهلو به پهلویی بیشتر به عمق قوطی فرو می روم. در آخرین گردش خودم رو می بینم که طاقباز کف قوطی افتادم و لایه لایه رنگ سیاه بالای سرمه. از اون شب هاست که مطمئن می شم جنگ هیچ وقت تمام نخواهد شد، که من هیچ کنترلی روی زندگی آدم هایی که برایم اهمیت دارند ندارم. قلپ قلپ رنگ سیاه توی گلوم رو فرو می دم. احساس خفگی می کنم. دستم آویزان از تخت- به دنبال سیگاری، لیوان آبی، تکه ای شکلات آب شده – دیوانه وار زمین رو می گرده. زیر تختم به چیزی می خوره که لابد دوربین خاک گرفتمه که زیر خروار ها وسیله ی دیگر مدفون شده- شاید هم نباشه ولی دیگه مهم نیست چون فکر دوربین دیگه در ذهنم شکل گرفته. با مخلوطی از حس انزجار و نا امیدی مطلق جسم دوربین مانند رو لمس می کنم و زیر لب می گم: چرا نشد که عکاس باقی بمانم؟

آصف برگشته سر کلاس. نقشه ی افغانستان و ایران رو کشیده اند و کنار هم چسبانده اند. قراره هرکس راهی رو که ازش اومده ایران با یه رنگ متفاوت از بقیه بکشه و بنویسه که بین راه چی دیده و یا چه حسی داشته. نظیر می گه: بیابون، کوه، بیابون. فاطمه می گه: آدم های زیاد اطراف جاده، همه خاکی. آصف می گه: هیچی. زنگ که می خوره از من گچ رنگی می گیرن تا برن رو دیوار حیاط نقاشی کنند. قرار شده هر چی که می خوان بنویسن یا بکشن... هر چیز. من تو راهرو می مونم با چند تا معلم حرف بزنم. نزدیک یک ربع بعد، هنگامه دوان دوان از حیاط به سمت ما می دود که بگه: خاله، بیا ببین حیاط رنگی رنگی شده! با معلم ها به حیاط می رویم. بچه های کلاس اول دورم رو می گیرند: خاله به ما هم گچ بدین...زن های داخل آشپز خانه یکی یکی از زیر زمین میان بیرون، می گن: "این جا رو". حیاط انگار تو یه قوطی رنگ فرو رفته. بچه ها می خنددند و دور حیاط می دوند. احساس می کنم حباب های رنگی از آسمان فرو می ریزند

آصف بالای نردبان نشسته. بالای سرش نوشته: " افغانستان دوستت دارم، خیلی زیاد". می گه: خانم ستاره، یه عکس تکی از من این بالا می گیرین؟

Monday, 28 June 2010

اف اف

میلاد وایساده دم در و هی دکمه ی اف اف رو فشار می ده. صدای زنگ می پیچه تو مدرسه و فاریا و شیوا از بالا اف اف رو جواب می دن و هر هر و کرکر راه می اندازند. مشغول صحبت کردن با زن هایی هستم که برای نظافت اومدن. اهل محل اند. ساعتی هزار تومان می گیرند تا کلاس ها رو تمیز کنند. نیم ساعت پیش که وارد کلاس شده اند با غرغر به بچه ها گفته اند: افغانی ها... بچه افغانی ها چرا اینقدر ریخت و پاش می کنید؟ بهشون می گم: یعنی چی اصلا این حرف؟ اگه اینا نریزند که شما شغل ندارید. یک منطق عجیب و در عین حال روشن، که فقط لابد برای من معنی می ده. زن ها می ترسن شغلشون رو از دست بدن. منطق برای اون ها همینه. زیر چشمی به من نگاه می کنند با خنده ی ساختگی می گن: نه ما شوخی کردیم. میلاد دستش رو از رو اف اف بر نمی داره. اف اف واسش شگفتی دارد. داد می زنم: میلاد برو خونه. مدرسه یک ساعته تعطیل شده. مرتضی و سلیمان تو راه پله شمشیر بازی می کنند. کله ی یک زن چادری از لای در نیمه باز پیداست، روش به منه. می پرسه: شما گاز دارید؟ گاز ما... ما این همسایه ی بغلی هستیم... گاز ما قطع شده. به سلیمان می گم: بیا برو از زن های تو آشپزخونه بپرس گاز داریم. نمی ره. می خواد شمشیر بازی کنه. به زن دم در می گم: یه لحظه وایسید. دوان دوان می رم تو آشپزخونه ی ته حیاط. تو یه دیگ بزرگ یه عالمه بادمجان داره غل میزنه. وقتی بر می گردم زن هایی که برای نظافت آمده اند می گن: خب ما بریم حالا فعلا یه چند تا کلاس رو تمیز کنیم... و جیم می شوند. به زن دم در می گم: ما گاز داریم

از پله ها می رم بالا. فردین و اسحاق دارن کارت بازی می کنند. اسحاق می گه: خاله ببین، من همه ی این کارت ها رو از فردین برده ام. و دستش پر از کارتش رو می گیره طرف من. می شینم روی صندلی. می گم: نمی خواین برین خونه؟ فردین می گه: نه. اسحاق می گه: می ریم. ساعت دوازده می ریم. می گم ساعت الان یک و نیمه. می گه: خب همون می ریم حالا. صدای شیوا رو می شنوم... داره پای اف اف شعر می خونه. یادم می افته واسه چی اومدم بالا. از جایم پا می شم. تو راهرو به شیوا و فاریا می گم: بچه ها ول کنین این اف اف رو. کیفتون رو بر دارید برید خونه. اف اف رو از دستشون می گیرم و می گذارم سر جاش. دم در صدا می شنوم. بعد صدای زنگ دوباره می پیچه تو مدرسه. پله ها رو دو تا یکی می یام پایین. تا برسم دم در شیوا و فاریا باز اف اف رو برداشته اند. با دستم می کوبونم رو اون خط خطی هایی که ازش صدا می آد. داد می زنم: بذار این گوشی رو. دم در چند تا از اهالی محل ایستاده اند. بوی فاضلاب کل کوچه رو پر کرده. مامور گاز ته کوچه داره با یه لوله هایی ور می ره و یه سری آدم دورش جمع شده اند. به میلاد تشر می زنم: من بهت نگفتم دیگه این زنگ رو نزن برو خونتون؟ همون زن چادری که من رو فرستاده بود پی پرس و جوی گاز، یکهو شروع می کنه: "ما از دست این بچه ها شب و روز نداریم. اینا بچه نیستند، یه مشت کثافت اند. از صبح تا شب فقط عر عر می کنند". انتظارش رو نداشتم، انتظار این که انقدر سریع به این جا برسه. شوکه شده ام. یه مرد معتاد که تا الان خم شده بود تو سوراخ لوله ها، کنار مامور گاز، راهش رو می کشه و می آید طرف من. با صدای وینگی وینگی اش می گه: این آشغال ها نمیذارن ماها بخوابیم انقدر که صبح تا شب سر و صدا می کنند. می گم: اینا که تا ساعت دوازده بیشتر مدرسه نیستند. کلا سی تا بچه هم نمی شن. اگه خونتون کنار یه مدرسه ی دولتی بود چه می کردین؟ می آد جلوتر و نفسش رو فوت می کنه تو صورتم: فکر می کنی من مدرسه نرفتم
نمی دونم؟

می گن چند تا کار رو نباید انجام داد. یکیش در گیر شدن با اهالی محل است. برای من اما، این چیز ها معنایی ندارد، این حرف ها هیچ وقت معنایی نداشته. مرد معتاد رو هل می دم عقب. می گم:" این به جای اینه که خوشحال باشین؟ کاش اون روزی بیاد که ته هر کوچه ای یه مدرسه باشه". زیادی شعاری یه. حرف مسخره ای نیست، اما. یه مدرسه ته هر کوچه.... حداقل تو اون موقعیتی که من توشم این حرف مسخره به نظر نمی آید. زن چادری می گه: "خفه شو بابا. این جا که مدرسه نیست. خونه ی فساده. همین این، این ( میلاد رو نشون می ده) این، پدر ما رو در آورده". به بچه ها نگاه می کنم. همگی دور من جمع شدن. میلاد پشتمه. دستش رو احساس می کنم که آروم گوشه ی مانتو ام رو می گیره. به زن چادری می گم: یعنی چی؟ این چه طرزه صحبت کردنه. شما باید مثل معلم برای این بچه ها باشین. به خودم نهیب می زنم: رها کن این لحن موعظه ای رو. این چرت و پرت ها چیه می گی. تصویر خودم میاد جلو چشمم. از اون مادرها که همیشه و در همه حال از بچه هاشون دفاع می کنن.... گربه ای که مادره ماده پلنگه.... خنده ام می گیره. مامان خودم رو یادم میاد. با اون منطق استوار انتلکتو ئلیش؛ (نقطه ی مقابل امروز من:) اگه اشتباه کردی باید تنبیه بشی، من به صرف این که بچه ی منی ازت دفاع نمی کنم

میلاد سر کوچه، پشت ماشین پیکان قایم شده و منتظرمه... یک ساعت بعد... وقتی می خواهم برم خونه. نگاش نمی کنم ولی سرعتم رو کم می کنم که بهم برسه. تا سر کوچه ی خودشون هم پای من راه می آد و بعد قبل ابن که بپیچه تو کوچه شون می گه: خداحافظ خانم

Sunday, 27 June 2010

هنگامه

هنگامه شش سالشه. شایدم هفت. کسی نمی دونه. شناسنامه نداره. می شینه کنارم و تعریف می کنه که در دهات شون تو افغانستان پسرهای جوون با ریش های بلند و لباس های سفید دنبال بچه ها می کنن، می دزدنشون، می برنشون. می گه: یه دفعه میلاد رو گرفتند، گذاشتنش تو سطل چاه و طنابشو شل کردند تا سطل بره بچسبه ته چاه. می گه: هیچکی خونه مون نبود، من کوچیک بودم، کاری نمی تونستم بکنم، میلاد فقط داد می زد. همون طور که به من کمک می کنه دفتر رو مرتب کنم، می گه: صدای میلاد رو هنوزم شبا میشنوم.

هنگامه هفت سالشه. شایدم شش. دندون های جلوش همین یکی دو ماه پیش لق شد و افتاد. به مامانش می گم: خب لابد هنوز هفت سالش نشده. مامانش می گه: آره راست می گی، شاید شش سالشه. بعضی وقت ها می رم سر کلاسشون، کمک خانم بنفشه. درسشون "وسایل نقلیه " است. می گم: هنگامه از بین این تصاویر سوار کدوماشون می تونی بشی؟ و عکس ماشین و موتور و پرنده رو نشون می دم. ولو شده رو نیمکت، میگه: این. و پرنده رو نشون می ده. جدی می شم، می گم: پاشو صاف بشین. این جوری آدم سر کلاس می شینه؟ الان بعد از مدرسه پرنده بیاد دنبالت باهاش می تونی بری خونه؟ کیف می کنه، کله اش رو تکون می ده و میگه: آره آره. بهش می گم این جوری می خوای جواب بدی باید بری مهد کودک بشینی. یک لبخند گنده صورتش رو پر کرده. زنگ تفریح می شنوم که به الهه و معصومه می گه: خاله ستاره گفت بعد از مدرسه یه پرنده می آد دنبالم.

هنگامه شش سالشه. شایدم هفت. لباساشو خودش میشوره. اوایل سال خیلی غیبت می کرد. مامانش رو خواستم که بیاد مدرسه. گفت: من سر کار می رم. باباش یه کیسه سیمان افتاده رو کمرش نمیتونه از رختخواب بلند شه. هنگامه می مونه از بقیه ی بچه ها مراقبت کنه. گفتم: همه ی بچه هاتو رو بفرست مدرسه پیش من روزهایی که نیستی، روز هایی که سر کاری. وقتی صادق، برادر یک ساله ی هنگامه رو، تو بغلم می گیرم که بخوابه هنگامه آروم میاد جلو و می گه: این جوری شیرش رو بالاتر بگیر که بتونه بخوره. نگاهش می کنم و می گم: بزمجه به من داری یاد می دی؟ وشیشه شیر رو بالاتر می گیرم.

هنگامه هفت سالشه. شایدم شش. بهش می گم: شبا چه خواب هایی می بینی؟ می گه: یه سوراخ تو زمین که هی ازش مورچه می یاد بیرون. مورچه ها زیاد می شن از پاهام میان بالا. میان تو صورتم. می رن تو چشمم. من جیغ می زنم ولی مورچه ها دهنم رو پر می کنند تا صدام به هیچکی نرسه.

هنگامه شش سالشه. دلم می خواد شش سالش باشه. سر امتحان آخر سالِ درس علوم میاد بیرون کلاس می ایسته، من رو که می بینه، خودشو می چپونه تو بغلم و عر می زنه. می گم: چته؟ چیه؟ یک چیز هایی می شنوم که معنی اینو می ده که نمی خواد امتحان بده. می گم: خب باشه، چرا گریه می کنی؟ نده. امتحان نده. می آرمش توی حیاط. می شینیم لب حوض خالی، تو سایه. بهش بیسکوییت می دم. اون طرف تر چند تا کفتر چاهی از رو زمین توت ها رو نوک می زنند. هنگامه می گه: تو افغانستان پرِ این پرنده هاست. دلم می خواد هنگامه شش سالش باشه. شایدم کمتر. دلم می خواد پرنده بیاد و سوارش کنه و ببرتش به یه جای امن، به یه جای شاد. در گوشش می گم: اگه پرنده اومد که سوارت کنه، شاید منم باهات سوار شدم. کیف می کنه، یادشه قضیه ی پرنده رو و جوری نیگام می کنه که می فهمم تمام این مدت داشته بهش فکر می کرده.

Sunday, 23 May 2010

درخت توت

درخت توت داخل حیاط داشت خودشو می کشت. هر کس که رد می شد، یه غری می زد. زمین و زمان نوچ شده بود. صبح های پنج شنبه، خانم نوره با شلنگ آب می افتاد به جون حیاط. آبش می پاچید به شلوار بچه ها و اون ها جیغ کشون بالا و پایین می پریدند. چند هفته ای که هنوز هوا خنک بود و باد می اومد، به بچه ها گفتم: بیایید این زیر وایسید و دهن تون رو باز نگه دارید تا توت ها بیفته تو حلقتون. بچه ها می خندیدند و تکرار می کردند: حلق، حلق، حلق،حلق

تا این که یه روز دیگه بچه ها زیر درخت نایستادند تا توت ها تو حلقشون بیفته، تصمیم گرفتند خودشون دست به کار بشوند

زنگ مدرسه خیلی وقت بود که خورده بود. چند دفعه ای از تو دفتر داد زده بودم که بابا برین خونه هاتون، ولی بچه ها نمی رفتند. قرار بود روز بعد ببریمشون باغ وحش و همگی کلی هیجان زده بودند. خانم بنفشه، معلم کلاس اول ها تو دفتر نشسته بود و میلاد پشت سر هم تکرار می کرد: "خانم قول می دیم شیطونی نکنیم. خانم ما رو هم ببرین باغ وحش". حواسم پیش بچه های توی حیاط بود. . خانم بنفشه جوری نشسته بود که نمی توانستم حیاط رو ببینم. سرم داشت می ترکید... هوا کی انقدر گرم شده بود؟.... گفتم:" خب میلاد هر دفعه همین رو می گی" . دلم می خواست به جاش می گفتم: "بابا پاشو بریم حیاط جنگ آب ، باغ وحشم برو، شیطونی هم بکن... چون تو کمتر از یک ماه باید دوباره بری کارگاه کیف دوزی روزی هژده ساعت کار کنی...". از اون روز هایی بود که تاریکی مثل یه غبار روی همه چیز نشسته بود

درست همون موقع معصومه و الهه دوان دوان اومدند که بگن: " خاله... سلیمان کفش مرتضی رو انداخته رو بام". کیف کردم که گفتند بام و نه بوم و نه پشت بوم. پرسیدم: کجا؟ و از دفتر اومدم بیرون. نشونم دادند: " این بالا". خیلی بالا بود. حتی راستش شک داشتم که پشت بوم ما بود و نه همسایه. سلیمان اومد جلو: " خانم من...توت... خب...." فقط همیناشو فهمیدم. سلیمان یه مشکل مادرزادی داره که حرف زدنشو با مشکل مواجه می کنه. مرتضی رو زمین پهن شده بود و حرف نمی زد. گفتم: "مرتضی، آدم تو مدرسه کفشش رو از پاش در می آره؟ دیگه کفشت رفت، تمام شد. باید پا برهنه بری خونتون". سلیمان یکهو پیله کرد که مرتضی رو کول بگیره. گفت: من می برمش. مرتضی به حرف اومد: خانم ستاره، سلیمان کفش من رو ور داشت که بزنه به درخت، توت بریزه، بخوره. به دو تاشون تشر زدم: خیلی کار بدی کردین.سلیمان گفت: خود مرتضی گفت. می خواستیم توت بخوریم. گفتم: حالا چی کار کنیم؟ سلیمان گفت :من می رم الان کفش می آرم. برم؟ گفتم: نه خیر لازم نکرده می افتی از اون بالا. گفت: نه. از بالا نه، از خونه برای مرتضی کفش می آرم

وقتی برگشت خودش دمپایی پاش بود. کفش های خودش رو از تو کیسه پلاستیک در آورد و جلو پای مرتضی جفت کرد. کفش ها تو پای مرتضی لق لق می خوردند و سگرمه هاش در هم بود. نشستم رو زمین تا بند کفشش رو سفت کنم. پرسیدم: حالا آخر سر توتی ریخت؟ چشماشون برقی زد. سلیمان گفت: آره. مرتضی گفت: فقط چند تا. سلیمان زد به پهلوی مرتضی و خندید