یک: مامان سونیل دستمو چسبیده و ول نمی کنه. می گه: بالاخره ما رو می کشه. شلوارش رو تا زانو بالا می زنه ، می گه: می بینی؟ تو چشمام نگاه می کنه و می گه: هیچکی رو این جا ندارم. صداش کرده ام که بهش بگم سونیل دیستورفی داره، که از ده سالگی به بعد بدون صندلی چرخ دار نمی تونه حرکت کنه، که آروم آروم همه ی عضلاتش تبدیل به چربی می شه، که فوقش تا بیست سالگی زنده می مونه. می گه: یکی از همین روزها می اندازتمون تو کوچه. دستمو فشار می ده و می پرسه: چی کار کنم؟ هیچی نمی گم، با این که صداش کرده ام که بگم. دستم رو می ذارم رو شکمش و می پرسم: می دونی دختره یا پسر؟ کله اش رو تکون می ده، نمی دونه. نمی دونم بچه ی هشت ماهه رو می شه انداخت یا نه. نمی تونم باور کنم که این همه مدت متوجه نشده بودم که حامله ست. می گه: اگه افغانستان بودم ازش جدا می شدم. صداش کرده ام که بهش بگم بیماری سونیل ژنتیکی یه، که از طرف اون به همه ی بچه های پسرش بهش منتقل می شه، که هیچ درمانی نداره. دهنم رو باز می کنم که بگم ولی وحشت تو چشماش خفه ام می کنه
دو: امیرحسین رو پله ها نشسته. من رو که می بینه، کله اش رو بالا می گیره و می گه: حالم خوش نیس. می پرسم: رفتی آزمایش بدی؟ سرش رو تکون می ده، نداده. پیشونی اش رو روی زانوهاش می کوبونه. می گه: من خون ام خیلی کمه، شاید نصف خون تو باشه. تو حیاط، علیرضا داره عر می زنه، مامانش یه پنبه رو با انگشت براش نگه داشته. می گم: می خوای باهات بیام؟ اخماش تو همه، تندی می گه: واس چی؟ شونه ام رو بالا می اندازم. می گه: نمی ترسم، فک نکن می ترسم. یه چیزی، یه لحنی تو صداش، یه چیزی تو چشماش، یه فرمی تو حالت نگاه کردنش باعث می شه که یک آن از ذهنم بگذره که باز پیش پیرمرده بوده. تا وقتی تیز نیگام می کنه، چش از چشمش بر نمی دارم؛ تا وقتی پا می شه و می ره اون طرف حیاط خودش رو گم و گور می کنه
سه: وسط کلاس ایم. هر کسی که گوله ی کاموا دستش می آد باید بگه چه کسی رو دوست داره. ذوالفقار می گه: من هیچکی رو دوست ندارم. کاموا دست زکیه می آد، می گه: من کسی رو دوست دارم که بهم کمک کنه خونه رو تمیز کنم که برسم مشقامو بنویسم. دو سه تا از بچه ها توجه شون رفته به مامان پوریا که پشت در کلاسه، کله اش رو چسبونده به شیشه، علامت می ده یعنی می خواد بیاد تو دراز بکشه. گیتا می گه: وسط کلاس ایم آخه، نمی شه. یک کم اون طرف تر رو پله ها ولو می شه. کمی بعد دوباره پیداش می شه. دیگه آخرهای کلاسه. من در رو باز می کنم. یاسمین در گوشم می پرسه: بابای پوریا کجاس؟ مریم می پرسه: چرا خونه ی خودش نمی ره بخوابه؟ ماه جبین یه گوشه وایساده و چپ چپ نیگا می کنه. مامان پوریا کنار دیوار، رو زمین دراز کشیده. گیتا می گه: کلاس تمومه دیگه، جمع کنین برین بیرون. بچه ها یک کم غر می زنند، کلی طول می دن، ولی بالاخره همه شون می رن. سلیمان می مونه، داره با کاغذ رنگی ها یه برج درست می کنه. هنگامه می مونه، رو میز وایساده و از گردن ام آویزون شده، اول داره یه چیزاهای دیگه می گه ولی بعد یکهو می گه: من از این می ترسم. در گوشش می گم: این که ترس نداره. دو ور صورتم رو با دستاش می گیره، تو چشمام خیره می شه و می پرسه: می دونی کی رو می گم؟ چشمام رو روی هم فشار می دم. با یه جور دو دلی می گه: از این نمی ترسم ها، از یه چیز دیگه می ترسم. معلم اش اومده دم در، می گه: هنگامه بدو سر کلاس، می خوام درس جدید رو شروع کنم. بساطمون رو جمع می کنیم و با گیتا می زنیم بیرون. یادم می افته که در رو ببندم، یه دستم به در، نیم نگاهی بهش می اندازم؛ زانوهاش رو تو شکمش جمع کرده و به خودش چنگ می زنه
چهار: نمی دونم تف کردن حقیقت تو صورت بقیه خوبه یا بد. گیتا می گه: خوبه. نازگل می خنده. من یکی از عجیب ترین تجربه های زندگی ام رو از سر می گذرونم. سه تایی نشستیم تا ده تا داستان بنویسیم؛ از قصه هایی که بچه ها برامون تعریف کرده اند و از چیزایی که در مورد زندگی شون می دونیم. که بعد واسه بچه ها بخونیمشون، که بعدها یه جورایی جزو برنامه درسی شون بگنجونیم. ده تا موضوع انتخاب کرده ایم. یکی اش معلولیته. یه شخصیت، یکی مثل سلیمان دستش صاف نمی شه. می پرسم: چرا؟ گیتا می گه: خب لابد وقتی داشه به دنیا می اومده کج کشیدنش بیرون. من می گم: توی اردوگاه پناهنده ها تو پاکستان. نازگل می گه: چون دکتر به موقع نرسیده. گیتا می گه: چون هوا گرم بوده. من می گم: سلیمان باید با دندونش سطل آب رو حمل می کرده. گیتا می گه: چوپان بوده. می پرسم: گوسفندهای کی رو می برده چرا؟ نازگل می گه: همون دکتری که به دنیاش آورده...بند ناف رو قطع نکرده که اول بره آب بیاره، مطمئن باشه که بر می گرده. من می گم: می کشیدتش که بر گرده. گیتا می گه: بعد سلیمان می تونه بگه که از یک روزه گی اش استثمار می شده. من می گم: یک ساعت گی اش. نازگل می گه: یک دقیقه گی اش. همه ی اینا رو می گیم که آخرش یه داستان معمولی بنویسیم، ولی یه جوریه که انگار باید حتما اول اینا رو بگیم تا بتونیم پیش بریم. من می گم: داستان های معمولی رو همه می تونن بنویسن، ما باید اینا رو بنویسیم. گیتا می گه: باید حقیقت رو بکوبونیم تو صورت مردم. نازگل می خنده
پنج: مامان سونیل رو عصر وقتی داریم از در مدرسه می آییم بیرون، می بینیم. می گه: اسباب کشی داشتیم از صبح، صاحبخونه ام نمی ذاره فرش ام رو بشورم، می تونم بیام تو حیاط این جا بشورم؟ می پرسم: فهمیدی دختره یا پسر؟ کله اش رو تکون می ده، نفهمیده. می پرسه: می ذارن؟ می گم: باید بری از دفتر بپرسی، فک کنم بذارن. تو پارک با سودابه و سیتا و فرامرز و سونیتا نشسته ایم که سر می رسه، می گه: نذاشتن خانم ستاره. گیتا داره قصه ی این هفته رو می خونه. مامان سونیل بالا سرمون می ایسته. یه کم گوش می ده، بعد می گه: کاش منم می اومدم سر کلاس تون قصه گوش می کردم. از بچه ها می پرسه: سونیل نیومد این جا؟ بچه ها کله هاشون رو تکون می دن، نیومده. هنگامه از صبح بد ادایی کرده، تو کلاس بد ادایی کرده، فحش داده، دعوا کرده، حالا تو پارک حالش یک کم بهتره. با ابن حال جرات نمی کنم بپرسم چشه. رو به سودابه داد می زنه: بیا این جا کنار گل ها بشین ازتون عکس بگیرم؛ بقیه رو نشونده رو صندلی، به صف، همه دست به سینه اند. سودابه نمی ره. حوصله نداره، رو پام نشسته و داره در گوشم یه چیزایی می گه. یک کم بعد می گم: هنگامه دوربین رو بیار می خوایم بریم خونه دیگه. هنگامه می آد و می گه: گشنمه. می گم: من پفک نمی خرم، ولی اگه نون می خوای بریم بخریم. هشت نفری وارد نونوایی می شیم. نونوائه بی اختیار می گه: ماشالله، همشون مال خودتونن؟ با گیتا می خندیم، الکی می گیم: آره. من می گم: دو تا نون بدین. نونوائه می گه: بیا این هم یکی من روش می ذارم، مجانی، صلواتی، خدا زیادشون کنه. می آییم بیرون. سونیتا می گه: چقدر نون. سودابه می گه: بریم تو پارک بخوریم. هنگامه یکی از نون ها رو جدا می کنه که بده به من و گیتا، می گه: اینو ببرین، ببرین تو راه بخورین
شش: ترس های واقعی اینا نیستن. ترس واقعی تخیل غیر قابل کنترله؛ تخیل مهارناپذیر هر چیزی که به چشم نمی بینیش
Saturday, 23 April 2011
Saturday, 16 April 2011
زبان
سودابه می گه: این جا رو یاد شدم نه، باید بگی این جا رو بلد شدم یا این که بگی یادم موند؛ با هنگامه آوردنمون دم در خونه ی جدید خانم نوره. هنگامه به یه پنجره ی خاک گرفته تو طبقه ی اول یه خونه ی کاهگلی اشاره می کنه و می گه: همینه. خونه هه در نداره، حداقل این که درش به کوچه ای که ما توش هستیم باز نمی شه. قدم انقدر بلند می شه که می تونم تو خونه اش رو ببینم، چیزهایی می بینم که باید کله ام رو تکون بدم تا بریزن بیرون. می پرسم: مطمئنی همینه؟ هنگامه می گه: دایی ام همین کارگاه پایین کار می کنه، ما رو یه دفعه آورد کمکش کنیم، من از اون روز دیگه این جا رو یاد شدم. می پرسم: کارگاه پایین دیگه کجاست؟ می گه: همینه. و به یه در کوچیک اشاره می کنه که تا اون موقع هیچ به چشمم نیومده بود
سودابه می گه: گره خوردم نه، گره ام زدین، جفت تون اشتباه گفتین؛ سودابه یه دستم رو گرفته، هنگامه اون یکی دستمو. تو کوچه های پشت امامزاده ایم. صادق جلوتر می دوئه. مادربزرگ هنگامه پشت سرمون هن و هن کنان سعی داره خودش رو به ما برسونه. سودابه یه نیم چرخ می زنه و می ره سمت هنگامه، هنگامه از پشت می ره اون طرف که سودابه بوده، من اون وسط گره می خورم، چشمم رو صادق قفل شده که انگاری می ره زیر یه پیکان و از اون سرش بیرون می آد، با این حال می خندم و می گم: گره خوردم، دستامو ول کنین. هنگامه بالا و پایین می پره و می گه: گره خوردی، گره خوردی! از دم یه بقالی که رد می شیم هنگامه به ویترینش اشاره می کنه و می گه: اینا خامه اس؟ من می گم: فک کنم ماست ئه. سودابه می گه: خامه شیرینه، ماست ترشه، مگه نه؟ رو به روی امامزاده یه مرد سیبیلو یه شلنگ دستش گرفته و داره جلو در مغازشو آب پاشی می کنه. چهارتایی اون گوشه وایسادیم که مادربزرگ بهمون برسه. هنگامه رو به مرده می گه: آب خوردنیه؟ مرده بر و بر نیگا می کنه ولی جواب نمی ده. مادربزرگ بالاخره بهمون می رسه. خیس عرقه. لبخندم رو جواب نمی ده، حاضر نیست تنها بره اون ور خیابون. چشماش تیله ای یه. از ذهنم می گذره: نمی دونه کجاست، نمی دونه من کی ام، نمی دونه چی دارم می گم. دستاش لرزونه. وقتی هنگامه می برتش داخل امامزاده، از پشت میله ها می بینم که نشسته رو سکو و صادق رو محکم بغل گرفته، حاضر نیست تنها بمونه. از ذهنم می گذره: فکر می کنه اگه صادق رو پیشش نگه نداره، دیگه هیچ وقت کسی یادش نمی افته که بیاد دنبالش. یه مرد مسن به در امامزاده تکیه داده، دستش یه بسته خرماست. با سرش به صادق اشاره می کنه و می گه: خوب شد کله شو ماشین کردین، هوا حسابی گرم شده. هنگامه کفری شده، پاشو رو زمین می کوبونه، صداش رو می شنوم ولی نمی فهمم چی می گه. می خوام برم داخل ولی نمی دونم بدون چادر راهم می دن یا نه. اون دست خیابون مرد سیبیلو هنوز داره جلو مغازشو آب پاشی می کنه. بالاخره هنگامه و سودابه می پرن بیرون. هنگامه دستمو می کشه، با نگرانی نیگام می کنه و می گه: چرا ناراحت شدی؟ سودابه دستمو می کشه و می گه: بدو بریم، الان فلافل ها تموم می شه. من می کشمشون و می گم: اگه زود بجنبیم شاید دوغ هم گیرمون بیاد
سودابه می گه: خلاص نه، باید بگین تموم شد؛ از دور دیدیمش. من اول نشناختمش، گیتا صداش می کنه. چه قدر از دور کوچیکه، انگاری که سه سالشه. داره رو جدول رو به روی پارک راه می ره، تموم سعی شو می کنه که تعادلش حفظ شه. یه کم بعد رو نیمکت توی پارک نشسته ایم. سودابه رو پامه، صادق و سونیتا و انیس گل دورمون جمع شده اند. داریم قصه ی این هفته رو از رو تصویر هاش تعریف می کنیم. آخرین صفحه رو که تا می زنیم، انیس گل می گه: خلاص. من و گیتا می خندیم و می گیم: خلاص. من می پرسم: حالا کدوم یکی از مامان های شما مثل خاله ی مینا حامله اس؟ همه کله هاشون رو تکون می دن یعنی هیچ کدوم. سونیتا یکهو یادش می افته، تندی می گه: مامان سونیل حامله اس
سودابه می گه: نه...نه. می پرسم: چرا... چرا....؟ می گه: چون... چون... مامان بزرگ می ره... می ره خونه ی اون یکی عموم... عموم...من باید مواظب صادق... صادق باشم...باشم. می پرسم: اونا هم نی نی کوچولو دارن... دارن؟ می گه: نه... نه. می پرسم: خب پس چرا می ره؟ می گه: تو باختی... باختی. می پرسم: نه، جدی...چرا مهدکودک نمی آی؟ تکرار می کنه: تو باختی... تو باختی
سودابه می گه: گره خوردم نه، گره ام زدین، جفت تون اشتباه گفتین؛ سودابه یه دستم رو گرفته، هنگامه اون یکی دستمو. تو کوچه های پشت امامزاده ایم. صادق جلوتر می دوئه. مادربزرگ هنگامه پشت سرمون هن و هن کنان سعی داره خودش رو به ما برسونه. سودابه یه نیم چرخ می زنه و می ره سمت هنگامه، هنگامه از پشت می ره اون طرف که سودابه بوده، من اون وسط گره می خورم، چشمم رو صادق قفل شده که انگاری می ره زیر یه پیکان و از اون سرش بیرون می آد، با این حال می خندم و می گم: گره خوردم، دستامو ول کنین. هنگامه بالا و پایین می پره و می گه: گره خوردی، گره خوردی! از دم یه بقالی که رد می شیم هنگامه به ویترینش اشاره می کنه و می گه: اینا خامه اس؟ من می گم: فک کنم ماست ئه. سودابه می گه: خامه شیرینه، ماست ترشه، مگه نه؟ رو به روی امامزاده یه مرد سیبیلو یه شلنگ دستش گرفته و داره جلو در مغازشو آب پاشی می کنه. چهارتایی اون گوشه وایسادیم که مادربزرگ بهمون برسه. هنگامه رو به مرده می گه: آب خوردنیه؟ مرده بر و بر نیگا می کنه ولی جواب نمی ده. مادربزرگ بالاخره بهمون می رسه. خیس عرقه. لبخندم رو جواب نمی ده، حاضر نیست تنها بره اون ور خیابون. چشماش تیله ای یه. از ذهنم می گذره: نمی دونه کجاست، نمی دونه من کی ام، نمی دونه چی دارم می گم. دستاش لرزونه. وقتی هنگامه می برتش داخل امامزاده، از پشت میله ها می بینم که نشسته رو سکو و صادق رو محکم بغل گرفته، حاضر نیست تنها بمونه. از ذهنم می گذره: فکر می کنه اگه صادق رو پیشش نگه نداره، دیگه هیچ وقت کسی یادش نمی افته که بیاد دنبالش. یه مرد مسن به در امامزاده تکیه داده، دستش یه بسته خرماست. با سرش به صادق اشاره می کنه و می گه: خوب شد کله شو ماشین کردین، هوا حسابی گرم شده. هنگامه کفری شده، پاشو رو زمین می کوبونه، صداش رو می شنوم ولی نمی فهمم چی می گه. می خوام برم داخل ولی نمی دونم بدون چادر راهم می دن یا نه. اون دست خیابون مرد سیبیلو هنوز داره جلو مغازشو آب پاشی می کنه. بالاخره هنگامه و سودابه می پرن بیرون. هنگامه دستمو می کشه، با نگرانی نیگام می کنه و می گه: چرا ناراحت شدی؟ سودابه دستمو می کشه و می گه: بدو بریم، الان فلافل ها تموم می شه. من می کشمشون و می گم: اگه زود بجنبیم شاید دوغ هم گیرمون بیاد
سودابه می گه: خلاص نه، باید بگین تموم شد؛ از دور دیدیمش. من اول نشناختمش، گیتا صداش می کنه. چه قدر از دور کوچیکه، انگاری که سه سالشه. داره رو جدول رو به روی پارک راه می ره، تموم سعی شو می کنه که تعادلش حفظ شه. یه کم بعد رو نیمکت توی پارک نشسته ایم. سودابه رو پامه، صادق و سونیتا و انیس گل دورمون جمع شده اند. داریم قصه ی این هفته رو از رو تصویر هاش تعریف می کنیم. آخرین صفحه رو که تا می زنیم، انیس گل می گه: خلاص. من و گیتا می خندیم و می گیم: خلاص. من می پرسم: حالا کدوم یکی از مامان های شما مثل خاله ی مینا حامله اس؟ همه کله هاشون رو تکون می دن یعنی هیچ کدوم. سونیتا یکهو یادش می افته، تندی می گه: مامان سونیل حامله اس
سودابه می گه: نه...نه. می پرسم: چرا... چرا....؟ می گه: چون... چون... مامان بزرگ می ره... می ره خونه ی اون یکی عموم... عموم...من باید مواظب صادق... صادق باشم...باشم. می پرسم: اونا هم نی نی کوچولو دارن... دارن؟ می گه: نه... نه. می پرسم: خب پس چرا می ره؟ می گه: تو باختی... باختی. می پرسم: نه، جدی...چرا مهدکودک نمی آی؟ تکرار می کنه: تو باختی... تو باختی
Friday, 1 April 2011
سونیل
سونیل دست راستشو رو به آسمون گرفته. نوک انگشت اشاره اش یه کفشدوزک مرده اس. کله شو خم می کنه و می گه: بپر. تو آفتاب و خاک غوطه می خوریم. میلاد سر زانوش پاره است، فرامرز یه لنگه دمپایی اش افتاده کنار تاب، من کیفم رو پرت کرده ام بیخ دیوار. سونیل می گه: بپر. فرامرز می گه: بپر. من منتظرم میلاد بگه این مرده، نمی تونه بپره. میلاد ولی به جاش، دستشو می آره جلو و به سونیل می گه: بده اش به من. کف دست میلاد چند تا عدد نوشته شده، چند تا هم حرف. می پرسم: اینا رمزه؟ اول دستشو پس می کشه، بعد ولو می شه کنارم و خیلی آروم، دونه دونه، انگشتاشو از هم باز می کنه، می گه: موتوری زد به سیتا، من شماره اش رو برداشتم که نتونه فرار کنه. سونیل باز می گه: بپر. فرامرز می گه: بپر. میلاد به کف دستش خیره شده. من به سونیل می گم: وقتی بپره، شاید زورش انقدر زیاد باشه که با خودش بکشدت تو آسمون. میلاد می ایسته و نوک انگشت سونیل رو نگاه می کنه، می گه: بگیر بالاتر دستتو ، بالاخره می پره
مدرسه غلغله ی زن هاییه که خیلی هاشونو تا به حال ندیده ام، همگی جمع شده اند دم در دفتر. از یکی شون می پرسم: چه خبره این جا؟ سر تا پا مو برانداز می کنه و آخرش می گه: آبمیوه می دن. صدای خانم بنفشه رو می شنوم که می گه: تموم شد خانما، برین. نشسته ام رو پله های رو به روی دفتر، منتظرم خلوت شه تا برم داخل. یه خانم پیر چادر خاکی اش رو روی سرش می کشه، به سختی از جاش پا می شه و کارتن آبمیوه هاشو می زنه زیر بغلش. چند تا زن به کارتن خیره شده اند و پچ پچ می کنند. پیرزنه چند قدم دور می شه، ولی بعد کله اش رو بر می گردونه و بهشون می گه: به خدا بچه ام مریضه. هاجر خانوم سرش رو از لای در دفترآورده بیرون، تکرار می کنه: برین، مگه نشنیدین؟ سونیل دستشو کرده تو یه کیسه ی لباس کهنه که کنار دیواره، با اون یکی دستش به کارتن خالی آبمیوه اشاره می کنه و می گه: ساندیس. میلاد رفته جلوی صف، کله اش رو چسبونده به پنجره، می گه: هنوز هست، نرین. زن ها کلا هیچ تکونی نخورده اند. دست سونیل تو دامنمه. چند تاشون بر می گردند و نیگام می کنند. یکی شون می گه: تو که بچه ات علیله برو جلو، اون جا بشینی هیچی بهت نمی رسه. اون جلو دعوا شده. صدای داد و بیداد می شنوم. تو آفتاب کرخت شده ام، هیچ دلم نمی خواد از جام پا شم. سونیل یه لنگه کفش پاشنه بلند از تو کیسه لباس در آورده و پاش کرده، نگاهم می کنه، می خنده و می گه: کپش. امیرحسین و یه پسری که نمی شناسمش اون جلو وایسادن. پسره دست سونیل رو می گیره، ناخن هاشو نیگا می کنه و می گه: مگه تو دختری، چرا لاک زدی؟ صدای میلاد می آد، داره فحش می ده، فحش هایی که چند وقتی می شه از دهنش نشنیده ام. به پسره می گم: نکن، دست بهش نزن. لحنم زیادی محکمه، بی خودی زیادی محکمه. از جام پا شده ام. زن ها رو کنار می زنم. چند تاشون غر می زنند: نوبتی یه خانم. دستم به میلاد نمی رسه. می گم: اجازه بدین من برم جلو، اون بچه رو اون جلو له کردین. زنی که کنار میلاد وایساده، هلش می ده و به من می گه: بیا این آشغال رو وردار ببر. میلاد یه چشمش رو گرفته و داره عر می زنه، وقتی تکونش می دم، اشکهاش می پاشه رو ساعدم. می پرسم: چته؟ یه خانمه از پشت سر، باز می گه: نوبتی یه. یکی دیگه می گه: بچه اش رو فرستاده جلو نوبت بگیره. هاجر خانوم در دفتر رو تا نیمه باز کرده و می گه: گشنه ئین همتون، گشنه ها، برین دیگه، دیوونه ام کردین. می گم: هاجر خانوم چی می گی؟ این حرفا رو نزن. من رو که اون وسط می بینه، وا می ره، می گه: بیا تو. جم نمی خورم. می گه: من هیچ کارم به خدا، من کارگرم، مثل اینا- و به زن ها اشاره می کنه. میلاد رو می کشم بیرون. کنار پله های رو به روی دفتر، پهلوی کیسه ی لباس کهنه ها سونیل داره گریه می کنه. با چشمم دنبال پسره می گردم. امیرحسین کنار درخت توت وایساده، چش تو چش که می شیم، شونه اش رو بالا می اندازه و نگاهش رو می دزده
سونیل می گه: بپر. میلاد می گه: مثل این که داره تکون می خوره. فرامرز می گه: داره پره هاشو تکون می ده. میلاد می گه: باله هاشو. سونیل می گه: دستاشو. من پا می شم و سونیل رو می چرخونم، می گم: پرید، داره سونیل رو با خودش می بره بچه ها. میلاد دستمو می کشه و می گه: زورش خیلی زیاده. فرامرز دنباله ی دامنمو گرفته و می گه: داره ما رو هم با خودش می بره. دور زمین بازی پارک می دویم. آخرش دوباره یه جا کنار سرسره، خنده کنان، ولو می شیم. سونیل دستشو هنوز رو به آسمون گرفته، فرامرز نفس نفس زنان می گه: کفشدوزکه نیست، پریده. سونیل می گه: پریده. من منتظرم میلاد بگه نپریده، یه جا از رو انگشت سونیل سر خورده و افتاده رو زمین. میلاد ولی کله شو رو به آسمون می گیره و می گه: گفتم بالاخره می پره
حیاط خلوت تر شده. هاجر خانوم از دفتر بیرون می آد، دستش به جارو بنده، با اون یکی دستش برگه ی آزمایش خون سونیل رو دستم می ده. این پا و اون پا می کنه که چیزی بگه. نیگاش نمی کنم. آخرش می گه: بنفشه خانم اینو داد بدم به شما. یه چیزهای دیگه هم می گه که هیچ متوجه نمی شم. سونیل رو پام نشسته، در گوشش می خونم: بارون می آد جرجر، رو پشت بوم هاجر، هاجر عروسی داره، تاج خروسی داره. ورق می زنم؛ خیلی کم خونه، یه چیزایی تو کبدش بد بالا و پایینه. تو این هوای گریون، شرشر لوس بارون، که شب سحر نمی شه، زهره به در نمی شه. حدس می زنم باید داروهاشو قطع کنه، باید یه سری داروی جدید شروع کنه، ممکنه تا تعطیلی ها تموم شه و دکتری ببینتش صد دفعه دیگه تشنج کنه. بارون می آد جرجر رو خونه های بی در. پشت برگه ی آزمایشش نوشته تفسیر آزمایش در صلاحیت پزشک معالج است. برگه ی آزمایش رو می چپونم تو جیبم و تند تند می خونم که به جاهای خوبش برسم: بچه خسته مونده، چیزی به صب نمونده. رو به میلاد که کنارم نشسته ادامه می دم: غصه نخور دیوونه، کی دیده که شب بمونه؟ زهره تابون این جاست، تو گره مشت مرداس، وقتی که مردا پاشن، ابرا ز هم می پاشن. میلاد دستشو می ذاره رو شونه ام و می گه: کفشدوزکه واقعا پرید، من دیدم
مدرسه غلغله ی زن هاییه که خیلی هاشونو تا به حال ندیده ام، همگی جمع شده اند دم در دفتر. از یکی شون می پرسم: چه خبره این جا؟ سر تا پا مو برانداز می کنه و آخرش می گه: آبمیوه می دن. صدای خانم بنفشه رو می شنوم که می گه: تموم شد خانما، برین. نشسته ام رو پله های رو به روی دفتر، منتظرم خلوت شه تا برم داخل. یه خانم پیر چادر خاکی اش رو روی سرش می کشه، به سختی از جاش پا می شه و کارتن آبمیوه هاشو می زنه زیر بغلش. چند تا زن به کارتن خیره شده اند و پچ پچ می کنند. پیرزنه چند قدم دور می شه، ولی بعد کله اش رو بر می گردونه و بهشون می گه: به خدا بچه ام مریضه. هاجر خانوم سرش رو از لای در دفترآورده بیرون، تکرار می کنه: برین، مگه نشنیدین؟ سونیل دستشو کرده تو یه کیسه ی لباس کهنه که کنار دیواره، با اون یکی دستش به کارتن خالی آبمیوه اشاره می کنه و می گه: ساندیس. میلاد رفته جلوی صف، کله اش رو چسبونده به پنجره، می گه: هنوز هست، نرین. زن ها کلا هیچ تکونی نخورده اند. دست سونیل تو دامنمه. چند تاشون بر می گردند و نیگام می کنند. یکی شون می گه: تو که بچه ات علیله برو جلو، اون جا بشینی هیچی بهت نمی رسه. اون جلو دعوا شده. صدای داد و بیداد می شنوم. تو آفتاب کرخت شده ام، هیچ دلم نمی خواد از جام پا شم. سونیل یه لنگه کفش پاشنه بلند از تو کیسه لباس در آورده و پاش کرده، نگاهم می کنه، می خنده و می گه: کپش. امیرحسین و یه پسری که نمی شناسمش اون جلو وایسادن. پسره دست سونیل رو می گیره، ناخن هاشو نیگا می کنه و می گه: مگه تو دختری، چرا لاک زدی؟ صدای میلاد می آد، داره فحش می ده، فحش هایی که چند وقتی می شه از دهنش نشنیده ام. به پسره می گم: نکن، دست بهش نزن. لحنم زیادی محکمه، بی خودی زیادی محکمه. از جام پا شده ام. زن ها رو کنار می زنم. چند تاشون غر می زنند: نوبتی یه خانم. دستم به میلاد نمی رسه. می گم: اجازه بدین من برم جلو، اون بچه رو اون جلو له کردین. زنی که کنار میلاد وایساده، هلش می ده و به من می گه: بیا این آشغال رو وردار ببر. میلاد یه چشمش رو گرفته و داره عر می زنه، وقتی تکونش می دم، اشکهاش می پاشه رو ساعدم. می پرسم: چته؟ یه خانمه از پشت سر، باز می گه: نوبتی یه. یکی دیگه می گه: بچه اش رو فرستاده جلو نوبت بگیره. هاجر خانوم در دفتر رو تا نیمه باز کرده و می گه: گشنه ئین همتون، گشنه ها، برین دیگه، دیوونه ام کردین. می گم: هاجر خانوم چی می گی؟ این حرفا رو نزن. من رو که اون وسط می بینه، وا می ره، می گه: بیا تو. جم نمی خورم. می گه: من هیچ کارم به خدا، من کارگرم، مثل اینا- و به زن ها اشاره می کنه. میلاد رو می کشم بیرون. کنار پله های رو به روی دفتر، پهلوی کیسه ی لباس کهنه ها سونیل داره گریه می کنه. با چشمم دنبال پسره می گردم. امیرحسین کنار درخت توت وایساده، چش تو چش که می شیم، شونه اش رو بالا می اندازه و نگاهش رو می دزده
سونیل می گه: بپر. میلاد می گه: مثل این که داره تکون می خوره. فرامرز می گه: داره پره هاشو تکون می ده. میلاد می گه: باله هاشو. سونیل می گه: دستاشو. من پا می شم و سونیل رو می چرخونم، می گم: پرید، داره سونیل رو با خودش می بره بچه ها. میلاد دستمو می کشه و می گه: زورش خیلی زیاده. فرامرز دنباله ی دامنمو گرفته و می گه: داره ما رو هم با خودش می بره. دور زمین بازی پارک می دویم. آخرش دوباره یه جا کنار سرسره، خنده کنان، ولو می شیم. سونیل دستشو هنوز رو به آسمون گرفته، فرامرز نفس نفس زنان می گه: کفشدوزکه نیست، پریده. سونیل می گه: پریده. من منتظرم میلاد بگه نپریده، یه جا از رو انگشت سونیل سر خورده و افتاده رو زمین. میلاد ولی کله شو رو به آسمون می گیره و می گه: گفتم بالاخره می پره
حیاط خلوت تر شده. هاجر خانوم از دفتر بیرون می آد، دستش به جارو بنده، با اون یکی دستش برگه ی آزمایش خون سونیل رو دستم می ده. این پا و اون پا می کنه که چیزی بگه. نیگاش نمی کنم. آخرش می گه: بنفشه خانم اینو داد بدم به شما. یه چیزهای دیگه هم می گه که هیچ متوجه نمی شم. سونیل رو پام نشسته، در گوشش می خونم: بارون می آد جرجر، رو پشت بوم هاجر، هاجر عروسی داره، تاج خروسی داره. ورق می زنم؛ خیلی کم خونه، یه چیزایی تو کبدش بد بالا و پایینه. تو این هوای گریون، شرشر لوس بارون، که شب سحر نمی شه، زهره به در نمی شه. حدس می زنم باید داروهاشو قطع کنه، باید یه سری داروی جدید شروع کنه، ممکنه تا تعطیلی ها تموم شه و دکتری ببینتش صد دفعه دیگه تشنج کنه. بارون می آد جرجر رو خونه های بی در. پشت برگه ی آزمایشش نوشته تفسیر آزمایش در صلاحیت پزشک معالج است. برگه ی آزمایش رو می چپونم تو جیبم و تند تند می خونم که به جاهای خوبش برسم: بچه خسته مونده، چیزی به صب نمونده. رو به میلاد که کنارم نشسته ادامه می دم: غصه نخور دیوونه، کی دیده که شب بمونه؟ زهره تابون این جاست، تو گره مشت مرداس، وقتی که مردا پاشن، ابرا ز هم می پاشن. میلاد دستشو می ذاره رو شونه ام و می گه: کفشدوزکه واقعا پرید، من دیدم
Saturday, 12 March 2011
در گوشی
یک: هنگامه در گوشم می گه: این ماژیک نارنجی رو می دی ببرم خونه؟ ماژیک پیدا نیست، لابد تو دستشه، دستش زیر بلوزشه، وقتی می گه: "این"، دستش رو زیر بلوزش تکون می ده. در گوشش می گم: نمی شه چون اون وقت باید به همه یه ماژیک بدم. پچ پچ کنان می گه: کسی نمی بینه. صادق رو یه صندلی کوچولو نشسته و داره نقاشی می کنه. سودابه می گه: سبز، ماژیک سبز می خوام. صادق تکرار می کنه: ماژیک سبز، و ماژیک دستشو جلوی بچه های دیگه می گیره، آماده ی تعویضه. می گم: صادق اینی که دستته سبزه. تو شاید یه رنگ دیگه بخوای، نه؟ هنگامه دستش دور گردنمه، باز در گوشم می گه: می دی؟ ماژیک نارنجی پیدا نیست ولی می دونم کدوم ماژیک رو می گه. می گم: آخه نمی شه چون دفعه ی بعد که بخوایم نقاشی کنیم، ماژیک نارنجی نداریم. می گه: می آرمش، هر روز می ذارم تو کیفم می آرمش مدرسه. مرتضی آستین مانتو ام رو می کشه و می گه: نیگا کن سه بار خودم رو کشیدم، یکی خوشحال، یکی ناراحت، یکی عصبانی، سه تا خورشید کشیدم، سه تا پرچم، سه تا علف، همشون یه دفعه خوشحال، یه دفعه ناراحت، یه دفعه عصبانی. در گوش هنگامه می گم: حالا می خوایش چی کار؟ با تعجب نیگام می کنه و می گه: می خوام نقاشی های نارنجی بکشم
دو: اول هوا آفتابیه. مدینه می گه: من چهارسال برای مامانم خرجی بردم، الان که می گم لباس بخر، می گه نه. رو می کنه و ازم می پرسه: خانم شما لباس عیدتون رو خریدین؟ بعد هوا ابری می شه. ماه جبین می گه: صبح که می اومدم آقامیر تا سر کوچه دنبالمون اومد، گریه می کرد و می گفت من رو هم ببرین سینما. می خنده و می گه: من و یاسمین از دستش فرار کردیم، اون هم دیگه مجبور شد بره سر کار. باد سردی می پیچه و شاخه های خشک درخت توت رو حرکت می ده. پشت درختچه ها نسیمه یه آینه کوچولو جلوی صورتش گرفته و داره ماتیک می زنه. هنگامه و آزیتا ذوق زده ورجه وورجه می کنند. اسما توپ ریحانه رو گرفته و داره دور حیاط می دوئه. نگینه داره اون گوشه ونگ می زنه. هنگامه و نسیمه و آزیتا با دستشون جلو لباشونو گرفتن و همون جور که تو حیاط راه می رن، از خنده خم و راست می شن، ما رو که گوشه حیاط می بینند، سمت مون می دوند. باد می پیچه لای موهای ژولیده ی سودابه که رو پای گیتا نشسته. آزیتا یه لبخند بزرگ می زنه، تمام دندون های جلوش افتاده. نسیمه می گه: خاله، ببین خوشگل شدیم؟ هنگامه، سودابه رو از رو پای گیتا بلند می کنه، می گه: نسیمه، بذار آبجی ام یک کم ماتیک بزنه. سپیده می گه: خانم بگو بهشون به من هم بدن بزنم. نسیمه می گه: نه، نمی دم سفیده ماتیک بزنه. با گیتا از خنده ولو شده ایم. وسط خنده ام می گم: ولشون کن سپیده، اینا قرتی ان، تو مثل ما باش. حسین موهاشو ژل زده. وقتی همه ی بچه ها رو دور حوض خالی نشونده ایم که بشمریمشون، می آد جلو و می گه: خاله، چه ساعتی بر می گردیم؟ می گم: نمی دونم، ساعت پنج فکر کنم، برو بشین حسین. می گه: آخه می دونین تولد دعوت ام. یک کم بعد دوباره می آد جلو و می گه: تولد مامانمه، ساعت پنج و نیم شروع می شه، تا اون موقع بر می گردیم؟
سه: مامان حسین و کوثر یه ماهه از کمپ ترک اعتیاد برگشته خونه. شوهرش زندونه. یه بعدازظهر پنجشنبه که حسین از دیوار بالا رفته و حاضر نیست پایین بیاد، کوثر ازم می خواد که برسونمش خونه. خونه شون پشت امامزاده است. انقدر از این کوچه به اون کوچه می شیم که شک می کنم کوثر راه رو بلده باشه. می گم: می خوای برگردیم مدرسه؟ جواب نمی ده. آخر سر می گه: همین کوچه مونه. و بعد با اطمینان می گه: همین خونه مونه. می گم: مطمئنی؟ کلید داری؟ می گه: مامانم خونه است، طناب بسته بندی می کنه. دودلم، ولی به هر حال می گم: من بیام یه سر مامانت رو ببینم؟ اول می گه: آره. بعد یه موتوری پشتمون می ایسته. کوثر یکهو می گه: نه، برو خاله، برو. مرد روی موتور می گه: چرا این جا وایسادی؟ به کوثر می گم: واقعا برم؟ مرد روی موتور رو برانداز می کنم، هیچ مشخصه خاصی نداره، مثل صدها موتوری یه که هر روز تو خیابون می بینم. کوثر کله اش رو تکون می ده. همون جور که دور می شم، گوشامو تیز می کنم که ببینم چی می گن. هیچی نمی شنوم
چهار: قرار بوده غذا ساعت دوازده برسه، بیخ دیوار بچه ها رو نشوندیم تا مینی بوس بیاد و بریم سینما. مریم لب هاش از سرما بنفش شده. سودابه با این که کاپشن گیتا رو انداخته رو کولش یکبند بهانه می گیره و می خواد بیاد بغلم. پوریا برای چندمین بار می گه: خاله تغذیه نمی دن؟ آخر سر غذا رو می آرن. کباب ئه، فکر کنم کسی نذری چیزی داشته. هنگامه از اون سر حیاط داد می زنه: خاله ستاره، بیا واسه سودابه کبابش رو تیکه کن. خودش چند لقمه می خوره و بعد می گه: بقیه اش رو می برم خونه، صادق بخوره. در گوشش می گم: خواهش می کنم خودت بخور. هول ئه. می گه: باشه حالا، می خوام برم جیش کنم. این رو واسم بذار تو دفتر، از سینما برگشتیم ببرم خونه. ماتیک های همشون پاک شده
پنج: چند تاکلاغ قارقار می کنند و از بالا سرمون رد می شن. بچه ها هیجان زده سوار مینی بوس ها شده اند، ولی بعد راننده ها پیاده شون کرده اند. می گن: خانم، پنجاه نفر رو که نمی تونیم سوار کنیم. گیتا به نگینه اشاره می کنه، می گه: آخه اینا که نفر حساب نمی شن. سودابه بغلمه، حوصله ی یکه به دو ندارم، آرامش عجیبی مثل یه ابر دورم رو فرا گرفته. سودابه در گوشم می گه: چرا با ما نمی آی؟ کله ام رو به پیشونی اش تکیه می دم و می گم: برم خونه، خسته ام. آخرش راننده ها راضی می شن، همه رو سوار می کنن. نگینه جلو نشسته، مینی بوس که از جلوی ما رد می شه، می خنده و دست تکون می ده. نم نم بارون می آد. تو راه برگشت گیتا می گه: تو یه همچین موقعیت هایی یه که این بچه ها شخصیت واقعی خودشون رو نشون می دن. اولش نمی فهمم به چی اشاره می کنه. بعد یاد دست های اسما دور گردن ریحانه و سلیمان کوچولو می افتم وقتی راه کوچه تا مینی بوس ها رو می اومدیم و هنگامه رو که تا کمر از پنجره در اومده بود و می گفت: خاله، سودابه رو سوار همین مینی بوس کنی که من سوارم ها
دو: اول هوا آفتابیه. مدینه می گه: من چهارسال برای مامانم خرجی بردم، الان که می گم لباس بخر، می گه نه. رو می کنه و ازم می پرسه: خانم شما لباس عیدتون رو خریدین؟ بعد هوا ابری می شه. ماه جبین می گه: صبح که می اومدم آقامیر تا سر کوچه دنبالمون اومد، گریه می کرد و می گفت من رو هم ببرین سینما. می خنده و می گه: من و یاسمین از دستش فرار کردیم، اون هم دیگه مجبور شد بره سر کار. باد سردی می پیچه و شاخه های خشک درخت توت رو حرکت می ده. پشت درختچه ها نسیمه یه آینه کوچولو جلوی صورتش گرفته و داره ماتیک می زنه. هنگامه و آزیتا ذوق زده ورجه وورجه می کنند. اسما توپ ریحانه رو گرفته و داره دور حیاط می دوئه. نگینه داره اون گوشه ونگ می زنه. هنگامه و نسیمه و آزیتا با دستشون جلو لباشونو گرفتن و همون جور که تو حیاط راه می رن، از خنده خم و راست می شن، ما رو که گوشه حیاط می بینند، سمت مون می دوند. باد می پیچه لای موهای ژولیده ی سودابه که رو پای گیتا نشسته. آزیتا یه لبخند بزرگ می زنه، تمام دندون های جلوش افتاده. نسیمه می گه: خاله، ببین خوشگل شدیم؟ هنگامه، سودابه رو از رو پای گیتا بلند می کنه، می گه: نسیمه، بذار آبجی ام یک کم ماتیک بزنه. سپیده می گه: خانم بگو بهشون به من هم بدن بزنم. نسیمه می گه: نه، نمی دم سفیده ماتیک بزنه. با گیتا از خنده ولو شده ایم. وسط خنده ام می گم: ولشون کن سپیده، اینا قرتی ان، تو مثل ما باش. حسین موهاشو ژل زده. وقتی همه ی بچه ها رو دور حوض خالی نشونده ایم که بشمریمشون، می آد جلو و می گه: خاله، چه ساعتی بر می گردیم؟ می گم: نمی دونم، ساعت پنج فکر کنم، برو بشین حسین. می گه: آخه می دونین تولد دعوت ام. یک کم بعد دوباره می آد جلو و می گه: تولد مامانمه، ساعت پنج و نیم شروع می شه، تا اون موقع بر می گردیم؟
سه: مامان حسین و کوثر یه ماهه از کمپ ترک اعتیاد برگشته خونه. شوهرش زندونه. یه بعدازظهر پنجشنبه که حسین از دیوار بالا رفته و حاضر نیست پایین بیاد، کوثر ازم می خواد که برسونمش خونه. خونه شون پشت امامزاده است. انقدر از این کوچه به اون کوچه می شیم که شک می کنم کوثر راه رو بلده باشه. می گم: می خوای برگردیم مدرسه؟ جواب نمی ده. آخر سر می گه: همین کوچه مونه. و بعد با اطمینان می گه: همین خونه مونه. می گم: مطمئنی؟ کلید داری؟ می گه: مامانم خونه است، طناب بسته بندی می کنه. دودلم، ولی به هر حال می گم: من بیام یه سر مامانت رو ببینم؟ اول می گه: آره. بعد یه موتوری پشتمون می ایسته. کوثر یکهو می گه: نه، برو خاله، برو. مرد روی موتور می گه: چرا این جا وایسادی؟ به کوثر می گم: واقعا برم؟ مرد روی موتور رو برانداز می کنم، هیچ مشخصه خاصی نداره، مثل صدها موتوری یه که هر روز تو خیابون می بینم. کوثر کله اش رو تکون می ده. همون جور که دور می شم، گوشامو تیز می کنم که ببینم چی می گن. هیچی نمی شنوم
چهار: قرار بوده غذا ساعت دوازده برسه، بیخ دیوار بچه ها رو نشوندیم تا مینی بوس بیاد و بریم سینما. مریم لب هاش از سرما بنفش شده. سودابه با این که کاپشن گیتا رو انداخته رو کولش یکبند بهانه می گیره و می خواد بیاد بغلم. پوریا برای چندمین بار می گه: خاله تغذیه نمی دن؟ آخر سر غذا رو می آرن. کباب ئه، فکر کنم کسی نذری چیزی داشته. هنگامه از اون سر حیاط داد می زنه: خاله ستاره، بیا واسه سودابه کبابش رو تیکه کن. خودش چند لقمه می خوره و بعد می گه: بقیه اش رو می برم خونه، صادق بخوره. در گوشش می گم: خواهش می کنم خودت بخور. هول ئه. می گه: باشه حالا، می خوام برم جیش کنم. این رو واسم بذار تو دفتر، از سینما برگشتیم ببرم خونه. ماتیک های همشون پاک شده
پنج: چند تاکلاغ قارقار می کنند و از بالا سرمون رد می شن. بچه ها هیجان زده سوار مینی بوس ها شده اند، ولی بعد راننده ها پیاده شون کرده اند. می گن: خانم، پنجاه نفر رو که نمی تونیم سوار کنیم. گیتا به نگینه اشاره می کنه، می گه: آخه اینا که نفر حساب نمی شن. سودابه بغلمه، حوصله ی یکه به دو ندارم، آرامش عجیبی مثل یه ابر دورم رو فرا گرفته. سودابه در گوشم می گه: چرا با ما نمی آی؟ کله ام رو به پیشونی اش تکیه می دم و می گم: برم خونه، خسته ام. آخرش راننده ها راضی می شن، همه رو سوار می کنن. نگینه جلو نشسته، مینی بوس که از جلوی ما رد می شه، می خنده و دست تکون می ده. نم نم بارون می آد. تو راه برگشت گیتا می گه: تو یه همچین موقعیت هایی یه که این بچه ها شخصیت واقعی خودشون رو نشون می دن. اولش نمی فهمم به چی اشاره می کنه. بعد یاد دست های اسما دور گردن ریحانه و سلیمان کوچولو می افتم وقتی راه کوچه تا مینی بوس ها رو می اومدیم و هنگامه رو که تا کمر از پنجره در اومده بود و می گفت: خاله، سودابه رو سوار همین مینی بوس کنی که من سوارم ها
Saturday, 26 February 2011
دویدن
هفت، هشت تا در نیمه باز، دور یه حیاطی که نصف دیوارش ریخته، دست هایی که به پر و پات می پیچن، اتاقک های تاریک و ولوله ی آدم های خمار. پوریا تمام راه خونه تا مدرسه رو دویده، خواهر چهل روزه اش رو روی میز دفتر گذاشته و گفته: این مریضه. گفته این مریضه و بعد غیبش زده. نه کسی پوریا رو می شناخته، نه آدرس جایی رو که توش زندگی می کرده داشته. یه نوزاد مریض روی میز دفتر، که یکهو شروع کرده به تشنج. تو بیمارستان تشخیص داده اند که معتاده. یه نوزاد مریض و معتاد که کسی آدرس خونه اش رو بلد نبوده
قراره هرکس از ترس هاش بگه؛ از وقت هایی که احساس ترس می کنه و از چیز هایی که می ترسوندش. هدیه می گه: من از مارمولک می ترسم. کوثر می گه: من شبا می ترسم، همش فکر می کنم یکی پشت سرمه، بر می گردم و می بینم کسی نیست. پوریا می گه: من از گم شدن می ترسم. فاطمه می گه: من از دزد می ترسم. امید می گه: دخترها از معتادها می ترسن. می پرسم: پسرها از معتادها نمی ترسن؟ یاسمین پا شده بره رو کوه صندلی های کنار دیوار بشینه، بر می گرده و می گه: نه، پسرها خودشون معتاد می شن. به دو تا گروه که تقسیم می شیم، شکیلا می گه: خاله، یه دفعه من و دوستم از مدرسه بر می گشتیم، دو تا معتاد دویدن دنبالمون، تا دم خونه ولمون نکردن. شمیلا یکهو می گه: من می خوام نقش معتاد اولی رو بازی کنم. هدیه می گه: منم نقش اون یکی معتاد رو. شکیلا می گه: منم نقش خودمو بازی می کنم. پوریا ساکت نشسته. شمیلا می گه: اینا مثلا برن از مغازه خرید کنن و بیان سر راه به ما برسن. می گم: پوریا تو نقش مغازه دار رو بازی کن، باشه؟ سیاوش اومده ببینه می تونه یکی دو کلاس درس با بچه های مدرسه برداره یا نه. وارد بازی می شه، می گه: منم شاگرد مغازه ی توام پوریا. پوریا چشماش برق می زنه، دور و برش رو نگاه می کنه و آروم می پرسه: خانم مغازه ام کجا باشه؟
بچه ها دور گیتا حلقه زده اند. گیتا می گه: ما تو یه جنگل هستیم.این جنگل پر موجودات خطرناکه، حالا با شماره سه شیری به شما حمله می کنه. بچه ها جیغ می کشند و دور اتاق می چرخند. میلاد زیر صندلی قایم شده، دانیال و بهروز و حسین و مرتضی زیر میز پناه گرفته اند. سلیمان و نسیمه گوشه ی اتاق به دیوار چسبیده اند. گیتا می گه: خب، شیر که می بینه همه فرار کرده اند، روشو بر می گردونه و آروم آروم می ره سمت خونه اش، بچه هایی که قایم شدن نگاه می کنن و می بینن که شیره داره می ره، اونا آروم از جایی که قایم شدن می آن بیرون. نسیمه از دیوار فاصله گرفته، رو به بچه ها می گه: بیاین بیرون دیگه، رفت. گیتا ادامه می ده: بچه ها با خودشون فکر می کنن اگه یه دفعه دیگه شیره حمله کنه ما می خوایم چی کار کنیم؟ دانیال و سپیده داد می زنن: فرار می کنیم. سلیمان می گه: باز می ریم زیر میز. دانیال می گه: یا گوشه ی دیوار. گیتا می پرسه: دوباره؟ هر دفعه می خواین فرار کنین؟ سودابه یواش رفته سمت گیتا، داره دستاشو رو بهش تکون می ده، جوری که انگار یه موجود کوچولوی ترسناکه. میلاد ( با این که روز خوبش نیست، با این که از اول کلاس پدر جد همه ی ما رو در آورده) می گه: نه، خانم ما فرار نمی کنیم، ما با شیره می جنگیم. آزیتا و نسیمه بالا و پایین می پرن و می گه: ما هم همین طور، ما هم دیگه فرار نمی کنیم
کلاس شیفت اول تموم شده. با گیتا و نازگل دم پنجره ی رو به حیاط ایستاده ایم. منتظریم ساعت یک شه و گروه بعدی بیان تو. گیتا می پرسه: سیاوش رفت؟ نازگل می گه: نه اون جا تو حیاطه. می پرسم: کجا؟ می گه: اوناهاش. تو حیاط سیاوش خم شده و داره با پوریا حرف می زنه. نازگل می گه: انگاری که با گوشی اش براش کورنومتر گرفت که دور حیاط بدوئه. حرف نازگل تموم نشده، پوریا یه دفعه دیگه شروع می کنه به دویدن. نازگل زیر لب می گه: نیگا چه تند می دوئه. یه گربه لاغر رو دیوار خمیازه می کشه. من از ذهنم می گذره: اسفند ماهه
قراره هرکس از ترس هاش بگه؛ از وقت هایی که احساس ترس می کنه و از چیز هایی که می ترسوندش. هدیه می گه: من از مارمولک می ترسم. کوثر می گه: من شبا می ترسم، همش فکر می کنم یکی پشت سرمه، بر می گردم و می بینم کسی نیست. پوریا می گه: من از گم شدن می ترسم. فاطمه می گه: من از دزد می ترسم. امید می گه: دخترها از معتادها می ترسن. می پرسم: پسرها از معتادها نمی ترسن؟ یاسمین پا شده بره رو کوه صندلی های کنار دیوار بشینه، بر می گرده و می گه: نه، پسرها خودشون معتاد می شن. به دو تا گروه که تقسیم می شیم، شکیلا می گه: خاله، یه دفعه من و دوستم از مدرسه بر می گشتیم، دو تا معتاد دویدن دنبالمون، تا دم خونه ولمون نکردن. شمیلا یکهو می گه: من می خوام نقش معتاد اولی رو بازی کنم. هدیه می گه: منم نقش اون یکی معتاد رو. شکیلا می گه: منم نقش خودمو بازی می کنم. پوریا ساکت نشسته. شمیلا می گه: اینا مثلا برن از مغازه خرید کنن و بیان سر راه به ما برسن. می گم: پوریا تو نقش مغازه دار رو بازی کن، باشه؟ سیاوش اومده ببینه می تونه یکی دو کلاس درس با بچه های مدرسه برداره یا نه. وارد بازی می شه، می گه: منم شاگرد مغازه ی توام پوریا. پوریا چشماش برق می زنه، دور و برش رو نگاه می کنه و آروم می پرسه: خانم مغازه ام کجا باشه؟
بچه ها دور گیتا حلقه زده اند. گیتا می گه: ما تو یه جنگل هستیم.این جنگل پر موجودات خطرناکه، حالا با شماره سه شیری به شما حمله می کنه. بچه ها جیغ می کشند و دور اتاق می چرخند. میلاد زیر صندلی قایم شده، دانیال و بهروز و حسین و مرتضی زیر میز پناه گرفته اند. سلیمان و نسیمه گوشه ی اتاق به دیوار چسبیده اند. گیتا می گه: خب، شیر که می بینه همه فرار کرده اند، روشو بر می گردونه و آروم آروم می ره سمت خونه اش، بچه هایی که قایم شدن نگاه می کنن و می بینن که شیره داره می ره، اونا آروم از جایی که قایم شدن می آن بیرون. نسیمه از دیوار فاصله گرفته، رو به بچه ها می گه: بیاین بیرون دیگه، رفت. گیتا ادامه می ده: بچه ها با خودشون فکر می کنن اگه یه دفعه دیگه شیره حمله کنه ما می خوایم چی کار کنیم؟ دانیال و سپیده داد می زنن: فرار می کنیم. سلیمان می گه: باز می ریم زیر میز. دانیال می گه: یا گوشه ی دیوار. گیتا می پرسه: دوباره؟ هر دفعه می خواین فرار کنین؟ سودابه یواش رفته سمت گیتا، داره دستاشو رو بهش تکون می ده، جوری که انگار یه موجود کوچولوی ترسناکه. میلاد ( با این که روز خوبش نیست، با این که از اول کلاس پدر جد همه ی ما رو در آورده) می گه: نه، خانم ما فرار نمی کنیم، ما با شیره می جنگیم. آزیتا و نسیمه بالا و پایین می پرن و می گه: ما هم همین طور، ما هم دیگه فرار نمی کنیم
کلاس شیفت اول تموم شده. با گیتا و نازگل دم پنجره ی رو به حیاط ایستاده ایم. منتظریم ساعت یک شه و گروه بعدی بیان تو. گیتا می پرسه: سیاوش رفت؟ نازگل می گه: نه اون جا تو حیاطه. می پرسم: کجا؟ می گه: اوناهاش. تو حیاط سیاوش خم شده و داره با پوریا حرف می زنه. نازگل می گه: انگاری که با گوشی اش براش کورنومتر گرفت که دور حیاط بدوئه. حرف نازگل تموم نشده، پوریا یه دفعه دیگه شروع می کنه به دویدن. نازگل زیر لب می گه: نیگا چه تند می دوئه. یه گربه لاغر رو دیوار خمیازه می کشه. من از ذهنم می گذره: اسفند ماهه
Sunday, 13 February 2011
"پنج شنبه ها"
میلاد پیله کرده بیاد سر کلاس عکاسی بشینه. می گم: حوصله ات سر می ره، عکس نداریم نشون بدیم فقط می خوایم حرف بزنیم. می گه: گوش می دم، شیطونی نمی کنم. امیرحسین داره رو سکوی بالای دیوار می دوئه، یه توپ پلاستیکی زیر بغلشه. راننده ی آژانسی که سونیتا رو از سرآسیاب آورده داره چونه می زنه که دو هزار تومان بیشتر از همیشه کرایه بگیره. به میلاد می گم: کلاس بچه بزرگ هاست. تندی می گه: من فردا ده سالم می شه. بچه ها از تو حیاط داد می زنند: تو کوچه دعوا شده، تو کوچه دعوا شده. تو کوچه عادله گردن امیرحسین رو چسبیده، داد می زنه: این توپ منه، از خونمون آوردمش. داداش کوچولوی فاریا زده زیر گریه، پشت فاریا قایم شده و یکبند می گه: بریم خونه. هر جوری هست جداشون کرده ام، می گم: آخه کتک کاری سر یه توپ؟ برگشته ام تو دفتر. دارم دفترم رو در می آرم که برم سر کلاس عکاسی. میلاد کله اش رو چسبونده به پنجره. خانم بنفشه یه ساندویچ از زیر میز درآورده، رو به میلاد می گه: بیا بگیر و برو خونه ات. دست خانم بنفشه تو هوا می مونه، میلاد می دوئه بیرون.گیتا می ره دنبالش. خانم بنفشه نگاهش به من می افته، می گه: چی شد؟ ناراحت شد؟ رو پله های بیرون دفتر، میلاد سرش رو گذاشته رو پاش. حاضر نیست ساندویچ رو بگیره. یه نیگا به گیتا می اندازم، روش به منه. می گم: بیا میلاد، بیا سر کلاس بشین. چشماش برق می زنه. پا می شه
و راه می افته سمت کلاس
صفیه می گه: کشور آدم جایی ئه که توش احساس امنیت می کنی. نرگس می گه: دوستام تو مدرسه بهم می گن نگو افغانی هستی، مگه ایران متولد نشده ای؟ فرشید می گه: کوچیک که بودم جوراب می فروختم، وقتی می گفتم افغانی ام بهم کمتر پول می دادند. حامد می گه: خیلی ها نمی دونند افغان ها نمی تونند مدرسه برن یا حساب بانکی باز کنن. سونیتا می گه: به ما می گن سگ شناسنامه داره، شماها ندارین. مهناز می گه: وقتی می خوام خواهرم رو سوار تاب کنم بهم می گن شما افغانی هستین، حق ندارین تو کشور ما باشین. صفیه می گه: رسانه ها فقط از جنگ و بدبختی افغانستان می گن، عکس های ما چطوری می تونه با رسانه ی به اون بزرگی مقابله کنه؟ میلاد یه گوشه آروم نشسته. نوبتش که می شه می گه: اگه موتور به ما بزنه نمی تونیم بریم بیمارستان، اگه پامون بشکنه باید بذاریم خودش جوش بخوره. کلاس که تموم می شه میلاد کمک می کنه مدادها رو جمع کنم. وقتی داره مدادها رو دستم می ده، می گه: گوشت رو بیار. بعد می گه: خاله ستاره، یه ساندویچ می دی بخورم؟
تو کوچه اسحاق و سلیمان و میلاد دارن شمشیربازی می کنند. از دم پارک که رد می شم، هنگامه رو می بینم، بعد سودابه رو و آخر سر صادق رو. به ترتیب می پرن بغلم. به هنگامه می گم: چرا نمی آی مدرسه آخه؟ حالا هر روزی نمی آی، پنجشنبه ها بیا. سودابه می گه: منم می آم. صادق تکرار می کنه: منم می آم. می گم: بیاین، همه بیاین. پایین چشم سودابه کبود شده. می گم: این چی شده؟ هنگامه می گه: سرمه کشیده. می گم: این سرمه نیست، چی شده؟ سودابه نیگام می کنه. لام تا کام حرف نمی زنه. هنگامه می گه: خاله رو یه کاغذ بنویس پنجشنبه ها. بساطم رو تو کوچه ولو کردم. رو زانوهام نشستم و از تو کیفم یه کاغذ در آورده ام، دنبال مداد می گردم. چشمم به دامن سودابه می افته که کثیفه، به دمپای هاش که پاره است. دستش شیشه شیر خالی صادقه. هنگامه می گه: خاله چند روز مامانم شیشه صادق رو قایم کرد که انقدر شیر نخوره، صبح تا شب گریه کرد، لاغر شده بود چه جور، آخرش مامانم دوباره شیشه شیر رو بهش داد. مداد رو پیدا کرده ام. می نویسم: پنج شنبه ها بیایید...سودابه ادامه اش رو می گیره و می گه: بیایید "قصته" بخونیم. می نویسم: بیایید قصه بخوانیم. به هنگامه می گم: اینو گم نکنی، بذار یه جا که یادت بمونه
انقدر می ایستم و نیگاشون می کنم تا دور و دورتر بشن؛ می ایستم تا تماشاشون می کنم که چطور هر چند قدم یک بار بر می گردند و دست تکون می دن، انقدر می ایستم تا انقدر دور شن که کاغذ تاخورده ی "پنجشنبه ها" تو دست هنگامه دیگه دیده نشه
و راه می افته سمت کلاس
صفیه می گه: کشور آدم جایی ئه که توش احساس امنیت می کنی. نرگس می گه: دوستام تو مدرسه بهم می گن نگو افغانی هستی، مگه ایران متولد نشده ای؟ فرشید می گه: کوچیک که بودم جوراب می فروختم، وقتی می گفتم افغانی ام بهم کمتر پول می دادند. حامد می گه: خیلی ها نمی دونند افغان ها نمی تونند مدرسه برن یا حساب بانکی باز کنن. سونیتا می گه: به ما می گن سگ شناسنامه داره، شماها ندارین. مهناز می گه: وقتی می خوام خواهرم رو سوار تاب کنم بهم می گن شما افغانی هستین، حق ندارین تو کشور ما باشین. صفیه می گه: رسانه ها فقط از جنگ و بدبختی افغانستان می گن، عکس های ما چطوری می تونه با رسانه ی به اون بزرگی مقابله کنه؟ میلاد یه گوشه آروم نشسته. نوبتش که می شه می گه: اگه موتور به ما بزنه نمی تونیم بریم بیمارستان، اگه پامون بشکنه باید بذاریم خودش جوش بخوره. کلاس که تموم می شه میلاد کمک می کنه مدادها رو جمع کنم. وقتی داره مدادها رو دستم می ده، می گه: گوشت رو بیار. بعد می گه: خاله ستاره، یه ساندویچ می دی بخورم؟
تو کوچه اسحاق و سلیمان و میلاد دارن شمشیربازی می کنند. از دم پارک که رد می شم، هنگامه رو می بینم، بعد سودابه رو و آخر سر صادق رو. به ترتیب می پرن بغلم. به هنگامه می گم: چرا نمی آی مدرسه آخه؟ حالا هر روزی نمی آی، پنجشنبه ها بیا. سودابه می گه: منم می آم. صادق تکرار می کنه: منم می آم. می گم: بیاین، همه بیاین. پایین چشم سودابه کبود شده. می گم: این چی شده؟ هنگامه می گه: سرمه کشیده. می گم: این سرمه نیست، چی شده؟ سودابه نیگام می کنه. لام تا کام حرف نمی زنه. هنگامه می گه: خاله رو یه کاغذ بنویس پنجشنبه ها. بساطم رو تو کوچه ولو کردم. رو زانوهام نشستم و از تو کیفم یه کاغذ در آورده ام، دنبال مداد می گردم. چشمم به دامن سودابه می افته که کثیفه، به دمپای هاش که پاره است. دستش شیشه شیر خالی صادقه. هنگامه می گه: خاله چند روز مامانم شیشه صادق رو قایم کرد که انقدر شیر نخوره، صبح تا شب گریه کرد، لاغر شده بود چه جور، آخرش مامانم دوباره شیشه شیر رو بهش داد. مداد رو پیدا کرده ام. می نویسم: پنج شنبه ها بیایید...سودابه ادامه اش رو می گیره و می گه: بیایید "قصته" بخونیم. می نویسم: بیایید قصه بخوانیم. به هنگامه می گم: اینو گم نکنی، بذار یه جا که یادت بمونه
انقدر می ایستم و نیگاشون می کنم تا دور و دورتر بشن؛ می ایستم تا تماشاشون می کنم که چطور هر چند قدم یک بار بر می گردند و دست تکون می دن، انقدر می ایستم تا انقدر دور شن که کاغذ تاخورده ی "پنجشنبه ها" تو دست هنگامه دیگه دیده نشه
Friday, 4 February 2011
چرا
یک صبح آفتابی در بهمن ماهه. نور خورشید از پنجره های کوچیک و رنگی بالای در عبور کرده و مثل یه آبشار سرازیر شده رو موکت کثیف و خاک گرفته کلاس. ياسمين زير ميزه. منم همین طور. به پشت دراز كشيده، مي گه: دیگه هیچ وقت بیرون نمی آم، چرا من رو بازي نمي دن؟ شونه ام رو مي اندازم بالا، مي گم: شاید چون ما اين زيريم، كسي ما رو نمي بينه. اون بيرون بچه ها جيغ مي زنند و با هر شماره اي كه گيتا مي گه تند تند جا به جا مي شن، صداي خنده شون كلاس رو پر كرده. اين زير ياسمين چشماش رو بسته، زیر لب تکرار می کنه: هیچ وقت دیگه بیرون نمی آم، این جا خونه مه. بهش می گم: نیگا کن، بچه ها پاهاشون رنگی شده، انگار دارن روی رنگین کمون می رقصن. ياسمين غلت زده و چشماش رو باز كرده. يه وجب با من فاصله داره، مي تونم بگيرمش و بكشمش بيرون. به جاش می گم: بيا از رو پاهاشون حدس بزنيم كي هستن. اون جوراب زرده كيه؟ اون خال خاليه؟ اين كه جوراب پاش نيست؟ اون که نور قرمز افتاده رو پاش کیه؟ یاسمین چشمش به پاهای بچه هاست، می پرسه: اگه رنگ هایی که روش می رقصن دور پاهاشون رو بگیره و اون قدر سفت بشه که نتونن دیگه حرکت کنن ما می ریم نجات شون می دیم، مگه نه؟ یک کم بعد، دستم رو می گیره و می گه: پای بابای من تو سیمان گیر کرده
قراره هرکس نقشی رو اجرا کنه: از جاش پا شه و نشون بده که اگه یه روز ببینه بچه ای رو دارن تو راه مدرسه اذیت می کنند چی کار می کنه. آقامیر اولین نفره. مدینه و فاطمه و کوثر کیف کوله ی عاطفه رو ازش گرفتن و دارن به هم پاس می دن. آقامیر می پره وسط و می گه: بندازین به من- و تا کیف دستش می آد باز پرتش می کنه سمت مدینه. مریم نفر دومه، یه گوشه دورتر ایستاده. تکون نمی خوره. عاطفه داره خودش رو به آب و آتیش می زنه که کیف رو پس بگیره. یاسمین پشت مریم کنار دیوار وایساده، دستش رو دراز می کنه و مریم رو هل می ده سمت بچه هایی که عاطفه رو دوره کردن، می گه: برو به عاطفه کمک کن. گیتا می گه: نه. بذار ببینیم خودش چی کار می کنه. بگو داری چی کار می کنی مریم؟ مریم یه لحظه تعادلش رو از دست داده ولی برگشته سر جای خودش، رو به گیتا می گه: من(مکث می کنه)دارم نیگا می کنم
یاسمین زیر میزه؛ نگاهش می کنم که چطور از بچه های دیگه فاصله می گیره و از رو صندلی هایی که هلشون داده ایم ته کلاس عبور می کنه و می ره زیر میز. یه تراش اون زیر پیدا کرده، یا یه مداد، و شروع کرده که با کوبوندنش به پایه میز صدای بلندی در بیاره. می رم دنبالش. سعی می کنم هر جور شده خودم رو زیر میز جا بدم. دستم هنوز بهش نمی رسه. می گم: من که کوچیک بودم وقتی پاک کنم می افتاد زیر میز و می رفتم که بیارمش همیشه فکر می کردم چی می شد اگه دیگه لازم نبود بیام بالا. اخماش تو همه. می گه: چرا نرفت کمک عاطفه؟ مگه نیگا کردن کاره؟ می گم: شاید ترسیده بود، تو که صبر نکردی ببینی چرا کاری نکرد. دوباره شروع کرده که بکوبه به پایه میز. یکدفعه بر می گرده و اون چیزی رو که باهاش صدا در می آره سر می ده تو دستم، با عصبانیت می پرسه: چرا؟
اون چیزی که باهاش صدا در می آورده یه جاکلیدی آهنی شکسته اس؛ وقتی چشماش رو بسته، مشتم رو آروم باز می کنم و با دقت به جاکلیدی نگاه می کنم. هیچ نمی تونم تشخیص بدم که اگه نشکسته بود چه شکلی داشت. نگاهم به یاسمین می افته، چشماش رو باز کرده و در سکوت به کف دست من خیره شده
قراره هرکس نقشی رو اجرا کنه: از جاش پا شه و نشون بده که اگه یه روز ببینه بچه ای رو دارن تو راه مدرسه اذیت می کنند چی کار می کنه. آقامیر اولین نفره. مدینه و فاطمه و کوثر کیف کوله ی عاطفه رو ازش گرفتن و دارن به هم پاس می دن. آقامیر می پره وسط و می گه: بندازین به من- و تا کیف دستش می آد باز پرتش می کنه سمت مدینه. مریم نفر دومه، یه گوشه دورتر ایستاده. تکون نمی خوره. عاطفه داره خودش رو به آب و آتیش می زنه که کیف رو پس بگیره. یاسمین پشت مریم کنار دیوار وایساده، دستش رو دراز می کنه و مریم رو هل می ده سمت بچه هایی که عاطفه رو دوره کردن، می گه: برو به عاطفه کمک کن. گیتا می گه: نه. بذار ببینیم خودش چی کار می کنه. بگو داری چی کار می کنی مریم؟ مریم یه لحظه تعادلش رو از دست داده ولی برگشته سر جای خودش، رو به گیتا می گه: من(مکث می کنه)دارم نیگا می کنم
یاسمین زیر میزه؛ نگاهش می کنم که چطور از بچه های دیگه فاصله می گیره و از رو صندلی هایی که هلشون داده ایم ته کلاس عبور می کنه و می ره زیر میز. یه تراش اون زیر پیدا کرده، یا یه مداد، و شروع کرده که با کوبوندنش به پایه میز صدای بلندی در بیاره. می رم دنبالش. سعی می کنم هر جور شده خودم رو زیر میز جا بدم. دستم هنوز بهش نمی رسه. می گم: من که کوچیک بودم وقتی پاک کنم می افتاد زیر میز و می رفتم که بیارمش همیشه فکر می کردم چی می شد اگه دیگه لازم نبود بیام بالا. اخماش تو همه. می گه: چرا نرفت کمک عاطفه؟ مگه نیگا کردن کاره؟ می گم: شاید ترسیده بود، تو که صبر نکردی ببینی چرا کاری نکرد. دوباره شروع کرده که بکوبه به پایه میز. یکدفعه بر می گرده و اون چیزی رو که باهاش صدا در می آره سر می ده تو دستم، با عصبانیت می پرسه: چرا؟
اون چیزی که باهاش صدا در می آورده یه جاکلیدی آهنی شکسته اس؛ وقتی چشماش رو بسته، مشتم رو آروم باز می کنم و با دقت به جاکلیدی نگاه می کنم. هیچ نمی تونم تشخیص بدم که اگه نشکسته بود چه شکلی داشت. نگاهم به یاسمین می افته، چشماش رو باز کرده و در سکوت به کف دست من خیره شده
Subscribe to:
Posts (Atom)
