هدیه و مهسا و معصومه دست های همو گرفتن و دارن می چرخن. مدینه بازی شون رو به هم می زنه، می گه: منم بازی بدین. هدیه می گه: برو افغانی. مدینه می گه: خب افغانی ها که گناهی ندارن. مهسا می گه: برو بیرون، کشورمون رو کثیف کردی. بهروز- با این که تو نمایش نیس، با این که سه چهار دفعه از کلاس انداختمش بیرون و باز از یه راهی اومده تو- مهسا رو هل می ده و می گه: ایرانی ها کشور رو کثیف کردن. می گم: بهروز بیا این گوشه بشین، این واقعی نیس، نمایش ئه، می خوایم بعدا در موردش حرف بزنیم. معصومه دست مهسا و هدیه رو ول کرده، می گه: ما نباید با اونا دعوا کنیم، اونا تازه وارد اند. مهسا می گه: اگه نمی خوای افغانی ها رو مسخره کنی پس برو با همونا دوس شو، ما باهات قهریم. معصومه انتظار نداشته این حرف رو بشنوئه، قرار بوده بتونه اونا رو راضی کنه. با سردرگمی به من نگاه می کنه. می گم: حالا چی کار می کنی؟ بی خیال دفاع از اون بچه ها می شی؟ معصومه می گه: نه، من می آم بهشون راهکار نشون می دم، می گم اونا تازه... هدیه سریع ترین عکس العمل ها رو داره، می پره وسط حرف معصومه و می گه: خب تازه اومده باشن. مهسا می گه: اونا لهجه دارن، بوی گند می دن، بوشون آدمو خفه می کنه. معصومه کوتاه نمی آد، می گه: خب شاید بوی عطرشون این جوریه. هدیه و مهسا می گن: برو بابا، پاشو برو با همونا دوس شو. این دفعه معصومه پا می شه و می ره. بهروز تازه فهمیده داره چی می گذره، می گه: منم با مدینه باشم، خب؟ سرم رو تکون می دم، یعنی باشه. معصومه رو صندلی نشسته و دستاشو زیر چونه اش زده. می پرسم: داری چی کار می کنی؟ می گه: دارم دنبال راه حل می گردم. برای این که به معصومه وقت بدم، می پرسم: بهروز و مدینه و پوریا اگه یکی بیاد شما رو مسخره کنه چی کار می کنین؟ مدینه حتی نمی ذاره سئوالم تموم شه، می گه: خانم، کتک شون می زنیم. می گم: خب این یه راهه، دیگه چی؟ پوریا می گه: خب می تونیم بیایم ازشون بپرسیم که چرا ما رو مسخره می کنن. می گم: خب بیاین بپرسین ببینیم اونا چی می گن. مدینه رو به هدیه و مهسا می گه: چرا این کار رو... مهسا و هدیه با دستاشون دماغشومن رو می گیرن ، یه قدم عقب می رن و داد می زنن: بو گندو، جلو نیا. مدینه باز می گه: خب چرا... مهسا و هدیه بیشتر داد می زنن و اخ و پیف می کنن. مدینه به من نگاه می کنه. می پرسم: به نتیجه رسیدین؟ مدینه اخم کرده، می گه: خانم اینا اصلا نمی ذارن ما حرف بزنیم. یاسمین می گه: فهمیدم! باید رو درخت قوطی رنگ بذاریم، اونا که رد می شن بریزیم رو سرشون. تمیم، مثل بهروز قاچاقی اومده سر کلاس، یکهو می گه: من بگم؟ باید آشغال ها رو بریزیم رو سرشون که اینا هم مثل اونا بو بگیرن، همشون شبیه هم شن، دیگه هیشکی نتونه اون یکی رو مسخره کنه. می گم: بریزین ببینیم چی می شه. بهروز و مدینه چند تا چادر خاکی رو می اندازن رو سر هدیه و مهسا، اونا جیغ می زنن و فرار می کنن. مدینه و بهروز و پوریا بالا و پایین می پرن و می گن: بو گندو ها، بو گندو ها. هدیه بهروز رو هل می ده. بهروز مهسا رو هل می ده. می گم: وایسین، وایسین، بیاین بشینین
می پرسم: حالا وقتی آشغال ها رو ریختن رو سرتون دیگه شما مسخره شون نکردین؟ حاضر شدین باهاشون دوست شین؟ مهسا می گه: نه معلومه که ما حاضر نشدیم. می پرسم: معصومه تو نقش ات چی بود تو این نمایش؟ می گه: من داشتم فک می کردم که چطور اینا رو راضی کنم که کسی رو مسخره نکنن، بهشون می گفتم که اگه به حرف من گوش ندن به نفع خودشونم نیس. می دونم معصومه عاشق اینه که حرف های قلمبه سلمبه بزنه ولی نمی دونم معنی نفع رو می دونه یا نه، هر چی باشه فقط هفت سالشه. می پرسم: چرا به نفع هدیه و مهسا بود که به حرف تو گوش بدن؟ می گه: خب وقتی گوش ندادن اونا روی اینا آشغال ریختن، اینا هم کثیف شدن دیگه. می پرسم: بچه ها هیچکی به فکرش نرسید بپرسه چرا اونا بو می دن؟ بچه ها کله هاشون رو تکون می دن، به فکرشون نرسیده بوده. می پرسم: حالا چرا ممکنه یکی بو بده؟ یاسمین می گه: چون لباساشو نمی شوره. می پرسم: چرا ممکنه یکی لباساشو نشوره؟ تمیم می گه: چون مامان نداره. عاطفه می گه: چون مامانش تمیز نیس. هدیه می گه: چون آب ندارن. مهسا می گه: شاید یه دونه لباس داره. تمیم می گه: ما باید پولامونو بذاریم رو هم براش یه لباس دیگه بخریم. می گم: هدیه و مهسا چرا به فکرتون نرسید که برین از بچه هایی که جدید اومده بودن بپرسین که چرا بو می دادن؟ هدیه می گه: خانم چون ما فحش دادیم، اونا فحش دادن، بعد دیگه کلا دعوا شد. تمیم می گه: تو کوچه ی ما همه غربتی ان، با ما دعوا می کنن. نرگس می پرسه: غربتی یعنی چی؟ می گه: یعنی سبزه واری، همش با هم دعوا داریم، اونا به ما می گن افغانی ها خمیرن، دس بزنی می میرن. یاسمین می گه: ما هم بهشون می گیم غربتی ها کلفت ان، جوش می زنن می افتن. مریم می پرسه: خب چرا بهشون می گین غربتی؟ تمیم می گه: سبزه واری هستن، ولی همه بهشون می گن غربتی، ما هم می گیم غربتی. مریم می گه: خب تو اگه نگی عیبی داره؟ تمیم یه لحظه سکوت می کنه، بعد می گه: من غربتی نمی گم، من اسم های همشون رو بلدم
Saturday, 21 May 2011
Monday, 16 May 2011
تصویر خوب
صادق پاکت شیر رو کج می کنه و به اندازه ی دو بند انگشت می ریزه تو شیشه شیرش. ولو می شه و شروع می کنه به مکیدن. سودابه قوری رو برداشته و تو لیوان گیتا و خودش چایی می ریزه. از گوشه ی چشمم می بینم که چطور می دوئه تو آشپزخونه و به سکوی زیر سینک آویزون
می شه تا تو لیوانش آب سرد بریزه. شیفته ی استقلال شونم.
زده زیر گریه. همین جوری اش هم خیلی خوب متوجه نمی شم چی می گه، دیگه چه برسه به وقتی که صداش با هق هق قاطی بشه و از پشت بغض و اشک و ترس و هزار بدبختی دیگه بیاد بیرون، دیگه چه برسه که از پشت تلفن باشه. می گه: بچه هام دیشب تنها موندن خونه، هیشکی پیششون نبوده، هیچی نداشتن بخورن. می پرسم: بالاخره چی شد؟ می گه: اون دکتری که قرار بود عملش کنه تو راه شمال تصادف کرده، مرده. می گم: خب همون بیمارستان می موندین، یه دکتر دیگه عمل می کرد. نمی فهمم جوابش چیه، فقط می شنوم که می گه: این بیمارستان که الان اومدیم می گه ما تشخیص اون بیمارستان رو قبول نداریم، باید از اول خودمون عکس بگیریم. می گه: امسال برای من سال نمی شه، از اولش بدشانسی آوردم. می گه: اگه دستشو عمل نکنه، یه عمر بدبخت می شیم. می گه: چرا این همه بلا سرمون می آد؟ سکوت می کنم. ولی لابد، اگه جای مامان میلاد و هنگامه، یکی از بچه های کلاس اینو می گفت، ازش می پرسیدم: خودت فک می کنی
چرا؟
نمی خوام آخرین تصویرم از خونه شون، سودابه ای باشه که رو زمین ولو شده و عر می زنه که می خوام برم خونه ی خانم ستاره بمونم، نمی خوام آخرین تصویر گیتا قبل از این که بره افغانستان این باشه. می خوام آخرین تصویر، تصویر خوبی باشه؛ از اون روزهایی که راحت ازمون جدا می شه، از اون روزایی که کیفش کوک ئه، که تو پارک با بیست تا بچه سوار یه تابه، که با یه فلافل، یه دونه سنگک، یه نیم ساعت بازی تو پارک می شه سر و ته قضیه رو هم آورد. از اون روزایی که کمتر شبیه بچه ای یه که من می تونستم داشته باشم، بیشتر شبیه بچه ای یه که باید باشه؛ تنها شکل از بچه ای می تونه تو اون شرایط طاقت بیاره و رشد کنه.
هنگامه می گه: یه ورق بده می خوام دو تا خانم چادری بکشم. وسط هاش می گه: این تویی، این خانم گیتاست. می پرسم: دوست داری سال بعد بری مدرسه ی دولتی؟ می گه: نه. دو تا دختر چادری هم کشیده. می گه: این دختر توئه، این یکی دختر خانم گیتا. می گم: چرا دوست نداری؟ اون جا حیاطش بزرگ تره، بلندگو دارن. توجه هنگامه جلب شده، حرف از " بلندگو" کار خودش رو کرده . با شک نیگام می کنه و می گه: پول ما کجا بود که من برم مدرسه ی بیرون؟ راست می گه، تو مدرسه ی دولتی که قراره پولی برای ثبت نام نگیره، از خانواده های افغان فقط اول سال دویست هزار تومن می گیرند- و وسط سال به هزار بهانه هزار جور دیگه... می پرسم: تو پولش رو چی کار داری، اگه پول باشه می ری؟ همون جور که سرش پایینه، می گه: مدرسه ی بیرون تغذیه نمی ده. دو تا آدم قد مورچه کشیده. می گه: شوهر هاتون این پشت باغ دارن کشاورزی می کنن، کوچولو کشیدمشون چون از شما دور اند. هر خانواده ای که فقط یه دویست هزار تومن داشته باشه که خرج مدرسه ی بچه اش کنه، بی درنگ اون رو صرف بچه ی پسرش می کنه- پارسال این رو فهمیدیم، وقتی اجازه دادن افغان ها تو مدارس دولتی ثبت نام کنن، پارسال از این مسئله ناراحت نبودم، می گفتم چه بهتر دخترهاشون رو بفرستن مدرسه ی ما، امسال ولی، فقط دلم می خواد هنگامه بالاخره الفبا رو یاد بگیره. گیتا می خنده و می پرسه: شوهرامون کین؟ نقاشی اش تموم شده، می گیرتش رو به گیتا و به من می گه: اینو بدیم مال خانم گیتا باشه، واسه تو بعدا یکی می کشم، باشه؟ فکر این که هنگامه رو بفرستم مدرسه ی دولتی تیره ی پشتم رو می لرزونه، حتی اگه سنجیده ترین حرف ها رو بزنه، حتی اگه بدونم بهتر از هر کسی از عهده ی مراقبت از خودش بر می آد.
گیتا می گه: شما الان تو یه تابلویین، تکون نخورین. هدیه درخته، شاخه هاش تو باد تکون می خوره. یاسمین شیره، دهنش رو به غرش باز کرده. زکیه علف ئه، رو زمین دراز کشیده. معصومه یه دختر ماهیگیره، پشت به شیر رو یه تخته سنگ نشسته، قلاب اش تو آبه. گیتا می گه: حالا شیر نزدیک و نزدیک تر می شه، دختر ماهیگیر چی کار می کنه؟ معصومه می گه: خب می تونم قلابم رو بندازم که از عقب شیر رو بگیره و پرتش کنم تو آب.
یه تصویر خوب، یه تصویر بی خطر نیس، یه خطر کنترل شده اس
می شه تا تو لیوانش آب سرد بریزه. شیفته ی استقلال شونم.
زده زیر گریه. همین جوری اش هم خیلی خوب متوجه نمی شم چی می گه، دیگه چه برسه به وقتی که صداش با هق هق قاطی بشه و از پشت بغض و اشک و ترس و هزار بدبختی دیگه بیاد بیرون، دیگه چه برسه که از پشت تلفن باشه. می گه: بچه هام دیشب تنها موندن خونه، هیشکی پیششون نبوده، هیچی نداشتن بخورن. می پرسم: بالاخره چی شد؟ می گه: اون دکتری که قرار بود عملش کنه تو راه شمال تصادف کرده، مرده. می گم: خب همون بیمارستان می موندین، یه دکتر دیگه عمل می کرد. نمی فهمم جوابش چیه، فقط می شنوم که می گه: این بیمارستان که الان اومدیم می گه ما تشخیص اون بیمارستان رو قبول نداریم، باید از اول خودمون عکس بگیریم. می گه: امسال برای من سال نمی شه، از اولش بدشانسی آوردم. می گه: اگه دستشو عمل نکنه، یه عمر بدبخت می شیم. می گه: چرا این همه بلا سرمون می آد؟ سکوت می کنم. ولی لابد، اگه جای مامان میلاد و هنگامه، یکی از بچه های کلاس اینو می گفت، ازش می پرسیدم: خودت فک می کنی
چرا؟
نمی خوام آخرین تصویرم از خونه شون، سودابه ای باشه که رو زمین ولو شده و عر می زنه که می خوام برم خونه ی خانم ستاره بمونم، نمی خوام آخرین تصویر گیتا قبل از این که بره افغانستان این باشه. می خوام آخرین تصویر، تصویر خوبی باشه؛ از اون روزهایی که راحت ازمون جدا می شه، از اون روزایی که کیفش کوک ئه، که تو پارک با بیست تا بچه سوار یه تابه، که با یه فلافل، یه دونه سنگک، یه نیم ساعت بازی تو پارک می شه سر و ته قضیه رو هم آورد. از اون روزایی که کمتر شبیه بچه ای یه که من می تونستم داشته باشم، بیشتر شبیه بچه ای یه که باید باشه؛ تنها شکل از بچه ای می تونه تو اون شرایط طاقت بیاره و رشد کنه.
هنگامه می گه: یه ورق بده می خوام دو تا خانم چادری بکشم. وسط هاش می گه: این تویی، این خانم گیتاست. می پرسم: دوست داری سال بعد بری مدرسه ی دولتی؟ می گه: نه. دو تا دختر چادری هم کشیده. می گه: این دختر توئه، این یکی دختر خانم گیتا. می گم: چرا دوست نداری؟ اون جا حیاطش بزرگ تره، بلندگو دارن. توجه هنگامه جلب شده، حرف از " بلندگو" کار خودش رو کرده . با شک نیگام می کنه و می گه: پول ما کجا بود که من برم مدرسه ی بیرون؟ راست می گه، تو مدرسه ی دولتی که قراره پولی برای ثبت نام نگیره، از خانواده های افغان فقط اول سال دویست هزار تومن می گیرند- و وسط سال به هزار بهانه هزار جور دیگه... می پرسم: تو پولش رو چی کار داری، اگه پول باشه می ری؟ همون جور که سرش پایینه، می گه: مدرسه ی بیرون تغذیه نمی ده. دو تا آدم قد مورچه کشیده. می گه: شوهر هاتون این پشت باغ دارن کشاورزی می کنن، کوچولو کشیدمشون چون از شما دور اند. هر خانواده ای که فقط یه دویست هزار تومن داشته باشه که خرج مدرسه ی بچه اش کنه، بی درنگ اون رو صرف بچه ی پسرش می کنه- پارسال این رو فهمیدیم، وقتی اجازه دادن افغان ها تو مدارس دولتی ثبت نام کنن، پارسال از این مسئله ناراحت نبودم، می گفتم چه بهتر دخترهاشون رو بفرستن مدرسه ی ما، امسال ولی، فقط دلم می خواد هنگامه بالاخره الفبا رو یاد بگیره. گیتا می خنده و می پرسه: شوهرامون کین؟ نقاشی اش تموم شده، می گیرتش رو به گیتا و به من می گه: اینو بدیم مال خانم گیتا باشه، واسه تو بعدا یکی می کشم، باشه؟ فکر این که هنگامه رو بفرستم مدرسه ی دولتی تیره ی پشتم رو می لرزونه، حتی اگه سنجیده ترین حرف ها رو بزنه، حتی اگه بدونم بهتر از هر کسی از عهده ی مراقبت از خودش بر می آد.
گیتا می گه: شما الان تو یه تابلویین، تکون نخورین. هدیه درخته، شاخه هاش تو باد تکون می خوره. یاسمین شیره، دهنش رو به غرش باز کرده. زکیه علف ئه، رو زمین دراز کشیده. معصومه یه دختر ماهیگیره، پشت به شیر رو یه تخته سنگ نشسته، قلاب اش تو آبه. گیتا می گه: حالا شیر نزدیک و نزدیک تر می شه، دختر ماهیگیر چی کار می کنه؟ معصومه می گه: خب می تونم قلابم رو بندازم که از عقب شیر رو بگیره و پرتش کنم تو آب.
یه تصویر خوب، یه تصویر بی خطر نیس، یه خطر کنترل شده اس
Saturday, 7 May 2011
دست ها و قلب ها
تو میوه فروشی کسی نیست. صدام می کنه. پشت وانت ایستاده. کله اش باند پیچی شده اس. به وانت تکیه می دم. یه باقالی بر می دارم. بهش می گم: نیگام کن. نگاه نمی کنه. سرش پایینه. می پرسم: این باقالی ها رو کیلویی چند می دین؟ می گه: تو مجانی ببر. چشم تو چشم می شیم. می پرسم: چهارراه سیروس چی کار می کردی؟ شونه اش رو بالا می اندازه. دو نفر- با زیر پیرهنی و دمپایی - از مغازه هاشون بیرون اومدن و با کنجکاوی نگاه می کنن. نگاه یکیشون، همونی که داره ته ریش هاشو می خارونه، یه چیز عجیبی توش داره. باز می گم: نیگام کن. یکهو نگاه می کنه. جا خورده ام، انتظارشو نداشتم، حرفم نمی آد
روز ششم عید بوده. باباش داشته تو کوچه می رفته. یه موتوری می زنه بهش. ده روز بیمارستان بستری می شه. مامانش می گه تموم اون ده روز این از صبح تا شب گریه می کرده. حالا حاضر نیس یه کلام با باباش حرف بزنه. همون جور که کاغذ رنگی ها رو می ذارم تو پوشه ازش می پرسم: مگه نمی خواستی بری مدرسه ی دولتی؟ کله اش رو تکون می ده. معلومه که می خواسته. تمام پارسال پدر جد همه رو در آورده که بره مدرسه ی دولتی. می پرسم: پس چرا صبح ها به جای مدرسه می ری پارک؟ نگاهش به کاغذ رنگی هاست. یه قایق درست کرده. یه پرچم بالا دکل شه، پرچم ئه هزار رنگه. بدون این که چشم از کاغذ ها برداره، می گه: تقصیر بابام نبوده. می تونم بهش بگم که تقصیر تو هم نبوده؛ یا که بهش یه تیکه کاغذ بدم که کاردستی اش رو تکمیل کنه؛ می تونم بغلش کنم و ازش خواهش کنم که درس و مدرسه رو ول نکنه. به جاش حرفی رو می زنم که لابد نباس بزنم، می گم: این، همین این، یعنی نابرابری. این چیزی رو که الان احساس می کنی هیچ وقت فراموش نکن
سلیمان بیخود چند بار پشت سر هم زنگ زده. پسر صاحبخونه ی میلاد اینا می آد دم در. می گم: من اومدم حال میلاد رو بپرسم. یه پسر خپل کوتوله اس. می گه: نیست. می گم: من معلمش ام. باز می گه: نیست. مامانش می آد دم در. یه زن لال ئه. نمی دونم کر هم هس یا نه. به هر حال داد می زنم: اومدم مامان میلاد رو ببینم. زنه با ایما و اشاره به پسرش می گه بره کنار. گره روسری اش رو سفت می کنه و به من اشاره می کنه که برم تو حیاط. به سلیمان می گم: در رو باز نگه دار که گیتا و میترا هم بیان. سلیمان نمی شنوه یا به روی خودش نمی آره. راهش رو می کشه و می ره تو حیاط. مامان میلاد رو پله ها نشسته. می پرسم: چی شده؟ می گه: موتور زده بهش، دیشب تا ساعت سه بیمارستان بودیم، سرش بخیه خورده. می پرسم: کجاس؟ می گه: نمی دونم، تو خونه بند نمی شه، پا شده از صبح رفته سر بساط میوه فروشی، دیشب حتی حاضر نبود بگه که بهش موتور زده، همش می گفت خودم از رو دوچرخه افتادم. از لای پنجره شوهرش رو می بینم. می پرسم: این جریانش چی شد؟ دستم رو می گیره و پچ پچ می کنه: دکتر گفته اگه عمل نکنین دستش سیاه می شه باید قطعش کنین. شوهرش اومده دم پنجره. می گه: قطعش کنن، وقتی پول نیست باید دستمو قطعش کنن دیگه. مامان میلاد رو بهش می گه: دست که مثل پا نیس همین طور هر وقت خواستی قطعش کنی، این به قلب وصله. بر می گرده و با استیصال رو به من می گه: تو بهش بگو، خانم ستاره. نمی دونم دست به قلب وصله یا نه. حتی نمی دونم باید به کجا رسیده باشی که در مورد تنها عضوی از بدنت که می تونی باهاش چندرغاز در بیاری این طور حرف بزنی
میلاد گفته بود و من نوشته بودم- پارسال، وقتی هنوز نه سالش بود: "ما رفته بودیم باغ. با دوستام بازی می کردیم. دوستام خیلی بزرگ تر از من بودن، توپ رو شوت کردن. رفتم خونه، گفتم بابا پول بده توپ بخرم. بابام گفت الان می زنمت. گفتم نخواستم بابا. رفتیم یه باغ پر میوه و گل. نشستیم. اون جا پلیس اومد گفت برین بیرون. ما نرفتیم، دستگیرمون کردن. سی سال زندان بودیم". از کلاس انداخته بودنش بیرون. تو حیاط کسی بازی اش نداده بود. با اخم اومده بود تو دفتر. یه تیکه کاغذ پیدا کرده بود. روش دو تا درخت کشیده بود و بعد دو تا توپ. به نقاشی اش یه نگاهی انداخته بودم و ازش پرسیده بودم: پس دوستات کوشن، خودت کوشی؟ به پشتی صندلی تکیه داده بود و گفته بود: من آدم نمی کشم... دو تا درخت، دو تا توپ
روز ششم عید بوده. باباش داشته تو کوچه می رفته. یه موتوری می زنه بهش. ده روز بیمارستان بستری می شه. مامانش می گه تموم اون ده روز این از صبح تا شب گریه می کرده. حالا حاضر نیس یه کلام با باباش حرف بزنه. همون جور که کاغذ رنگی ها رو می ذارم تو پوشه ازش می پرسم: مگه نمی خواستی بری مدرسه ی دولتی؟ کله اش رو تکون می ده. معلومه که می خواسته. تمام پارسال پدر جد همه رو در آورده که بره مدرسه ی دولتی. می پرسم: پس چرا صبح ها به جای مدرسه می ری پارک؟ نگاهش به کاغذ رنگی هاست. یه قایق درست کرده. یه پرچم بالا دکل شه، پرچم ئه هزار رنگه. بدون این که چشم از کاغذ ها برداره، می گه: تقصیر بابام نبوده. می تونم بهش بگم که تقصیر تو هم نبوده؛ یا که بهش یه تیکه کاغذ بدم که کاردستی اش رو تکمیل کنه؛ می تونم بغلش کنم و ازش خواهش کنم که درس و مدرسه رو ول نکنه. به جاش حرفی رو می زنم که لابد نباس بزنم، می گم: این، همین این، یعنی نابرابری. این چیزی رو که الان احساس می کنی هیچ وقت فراموش نکن
سلیمان بیخود چند بار پشت سر هم زنگ زده. پسر صاحبخونه ی میلاد اینا می آد دم در. می گم: من اومدم حال میلاد رو بپرسم. یه پسر خپل کوتوله اس. می گه: نیست. می گم: من معلمش ام. باز می گه: نیست. مامانش می آد دم در. یه زن لال ئه. نمی دونم کر هم هس یا نه. به هر حال داد می زنم: اومدم مامان میلاد رو ببینم. زنه با ایما و اشاره به پسرش می گه بره کنار. گره روسری اش رو سفت می کنه و به من اشاره می کنه که برم تو حیاط. به سلیمان می گم: در رو باز نگه دار که گیتا و میترا هم بیان. سلیمان نمی شنوه یا به روی خودش نمی آره. راهش رو می کشه و می ره تو حیاط. مامان میلاد رو پله ها نشسته. می پرسم: چی شده؟ می گه: موتور زده بهش، دیشب تا ساعت سه بیمارستان بودیم، سرش بخیه خورده. می پرسم: کجاس؟ می گه: نمی دونم، تو خونه بند نمی شه، پا شده از صبح رفته سر بساط میوه فروشی، دیشب حتی حاضر نبود بگه که بهش موتور زده، همش می گفت خودم از رو دوچرخه افتادم. از لای پنجره شوهرش رو می بینم. می پرسم: این جریانش چی شد؟ دستم رو می گیره و پچ پچ می کنه: دکتر گفته اگه عمل نکنین دستش سیاه می شه باید قطعش کنین. شوهرش اومده دم پنجره. می گه: قطعش کنن، وقتی پول نیست باید دستمو قطعش کنن دیگه. مامان میلاد رو بهش می گه: دست که مثل پا نیس همین طور هر وقت خواستی قطعش کنی، این به قلب وصله. بر می گرده و با استیصال رو به من می گه: تو بهش بگو، خانم ستاره. نمی دونم دست به قلب وصله یا نه. حتی نمی دونم باید به کجا رسیده باشی که در مورد تنها عضوی از بدنت که می تونی باهاش چندرغاز در بیاری این طور حرف بزنی
میلاد گفته بود و من نوشته بودم- پارسال، وقتی هنوز نه سالش بود: "ما رفته بودیم باغ. با دوستام بازی می کردیم. دوستام خیلی بزرگ تر از من بودن، توپ رو شوت کردن. رفتم خونه، گفتم بابا پول بده توپ بخرم. بابام گفت الان می زنمت. گفتم نخواستم بابا. رفتیم یه باغ پر میوه و گل. نشستیم. اون جا پلیس اومد گفت برین بیرون. ما نرفتیم، دستگیرمون کردن. سی سال زندان بودیم". از کلاس انداخته بودنش بیرون. تو حیاط کسی بازی اش نداده بود. با اخم اومده بود تو دفتر. یه تیکه کاغذ پیدا کرده بود. روش دو تا درخت کشیده بود و بعد دو تا توپ. به نقاشی اش یه نگاهی انداخته بودم و ازش پرسیده بودم: پس دوستات کوشن، خودت کوشی؟ به پشتی صندلی تکیه داده بود و گفته بود: من آدم نمی کشم... دو تا درخت، دو تا توپ
Saturday, 23 April 2011
ترس
یک: مامان سونیل دستمو چسبیده و ول نمی کنه. می گه: بالاخره ما رو می کشه. شلوارش رو تا زانو بالا می زنه ، می گه: می بینی؟ تو چشمام نگاه می کنه و می گه: هیچکی رو این جا ندارم. صداش کرده ام که بهش بگم سونیل دیستورفی داره، که از ده سالگی به بعد بدون صندلی چرخ دار نمی تونه حرکت کنه، که آروم آروم همه ی عضلاتش تبدیل به چربی می شه، که فوقش تا بیست سالگی زنده می مونه. می گه: یکی از همین روزها می اندازتمون تو کوچه. دستمو فشار می ده و می پرسه: چی کار کنم؟ هیچی نمی گم، با این که صداش کرده ام که بگم. دستم رو می ذارم رو شکمش و می پرسم: می دونی دختره یا پسر؟ کله اش رو تکون می ده، نمی دونه. نمی دونم بچه ی هشت ماهه رو می شه انداخت یا نه. نمی تونم باور کنم که این همه مدت متوجه نشده بودم که حامله ست. می گه: اگه افغانستان بودم ازش جدا می شدم. صداش کرده ام که بهش بگم بیماری سونیل ژنتیکی یه، که از طرف اون به همه ی بچه های پسرش بهش منتقل می شه، که هیچ درمانی نداره. دهنم رو باز می کنم که بگم ولی وحشت تو چشماش خفه ام می کنه
دو: امیرحسین رو پله ها نشسته. من رو که می بینه، کله اش رو بالا می گیره و می گه: حالم خوش نیس. می پرسم: رفتی آزمایش بدی؟ سرش رو تکون می ده، نداده. پیشونی اش رو روی زانوهاش می کوبونه. می گه: من خون ام خیلی کمه، شاید نصف خون تو باشه. تو حیاط، علیرضا داره عر می زنه، مامانش یه پنبه رو با انگشت براش نگه داشته. می گم: می خوای باهات بیام؟ اخماش تو همه، تندی می گه: واس چی؟ شونه ام رو بالا می اندازم. می گه: نمی ترسم، فک نکن می ترسم. یه چیزی، یه لحنی تو صداش، یه چیزی تو چشماش، یه فرمی تو حالت نگاه کردنش باعث می شه که یک آن از ذهنم بگذره که باز پیش پیرمرده بوده. تا وقتی تیز نیگام می کنه، چش از چشمش بر نمی دارم؛ تا وقتی پا می شه و می ره اون طرف حیاط خودش رو گم و گور می کنه
سه: وسط کلاس ایم. هر کسی که گوله ی کاموا دستش می آد باید بگه چه کسی رو دوست داره. ذوالفقار می گه: من هیچکی رو دوست ندارم. کاموا دست زکیه می آد، می گه: من کسی رو دوست دارم که بهم کمک کنه خونه رو تمیز کنم که برسم مشقامو بنویسم. دو سه تا از بچه ها توجه شون رفته به مامان پوریا که پشت در کلاسه، کله اش رو چسبونده به شیشه، علامت می ده یعنی می خواد بیاد تو دراز بکشه. گیتا می گه: وسط کلاس ایم آخه، نمی شه. یک کم اون طرف تر رو پله ها ولو می شه. کمی بعد دوباره پیداش می شه. دیگه آخرهای کلاسه. من در رو باز می کنم. یاسمین در گوشم می پرسه: بابای پوریا کجاس؟ مریم می پرسه: چرا خونه ی خودش نمی ره بخوابه؟ ماه جبین یه گوشه وایساده و چپ چپ نیگا می کنه. مامان پوریا کنار دیوار، رو زمین دراز کشیده. گیتا می گه: کلاس تمومه دیگه، جمع کنین برین بیرون. بچه ها یک کم غر می زنند، کلی طول می دن، ولی بالاخره همه شون می رن. سلیمان می مونه، داره با کاغذ رنگی ها یه برج درست می کنه. هنگامه می مونه، رو میز وایساده و از گردن ام آویزون شده، اول داره یه چیزاهای دیگه می گه ولی بعد یکهو می گه: من از این می ترسم. در گوشش می گم: این که ترس نداره. دو ور صورتم رو با دستاش می گیره، تو چشمام خیره می شه و می پرسه: می دونی کی رو می گم؟ چشمام رو روی هم فشار می دم. با یه جور دو دلی می گه: از این نمی ترسم ها، از یه چیز دیگه می ترسم. معلم اش اومده دم در، می گه: هنگامه بدو سر کلاس، می خوام درس جدید رو شروع کنم. بساطمون رو جمع می کنیم و با گیتا می زنیم بیرون. یادم می افته که در رو ببندم، یه دستم به در، نیم نگاهی بهش می اندازم؛ زانوهاش رو تو شکمش جمع کرده و به خودش چنگ می زنه
چهار: نمی دونم تف کردن حقیقت تو صورت بقیه خوبه یا بد. گیتا می گه: خوبه. نازگل می خنده. من یکی از عجیب ترین تجربه های زندگی ام رو از سر می گذرونم. سه تایی نشستیم تا ده تا داستان بنویسیم؛ از قصه هایی که بچه ها برامون تعریف کرده اند و از چیزایی که در مورد زندگی شون می دونیم. که بعد واسه بچه ها بخونیمشون، که بعدها یه جورایی جزو برنامه درسی شون بگنجونیم. ده تا موضوع انتخاب کرده ایم. یکی اش معلولیته. یه شخصیت، یکی مثل سلیمان دستش صاف نمی شه. می پرسم: چرا؟ گیتا می گه: خب لابد وقتی داشه به دنیا می اومده کج کشیدنش بیرون. من می گم: توی اردوگاه پناهنده ها تو پاکستان. نازگل می گه: چون دکتر به موقع نرسیده. گیتا می گه: چون هوا گرم بوده. من می گم: سلیمان باید با دندونش سطل آب رو حمل می کرده. گیتا می گه: چوپان بوده. می پرسم: گوسفندهای کی رو می برده چرا؟ نازگل می گه: همون دکتری که به دنیاش آورده...بند ناف رو قطع نکرده که اول بره آب بیاره، مطمئن باشه که بر می گرده. من می گم: می کشیدتش که بر گرده. گیتا می گه: بعد سلیمان می تونه بگه که از یک روزه گی اش استثمار می شده. من می گم: یک ساعت گی اش. نازگل می گه: یک دقیقه گی اش. همه ی اینا رو می گیم که آخرش یه داستان معمولی بنویسیم، ولی یه جوریه که انگار باید حتما اول اینا رو بگیم تا بتونیم پیش بریم. من می گم: داستان های معمولی رو همه می تونن بنویسن، ما باید اینا رو بنویسیم. گیتا می گه: باید حقیقت رو بکوبونیم تو صورت مردم. نازگل می خنده
پنج: مامان سونیل رو عصر وقتی داریم از در مدرسه می آییم بیرون، می بینیم. می گه: اسباب کشی داشتیم از صبح، صاحبخونه ام نمی ذاره فرش ام رو بشورم، می تونم بیام تو حیاط این جا بشورم؟ می پرسم: فهمیدی دختره یا پسر؟ کله اش رو تکون می ده، نفهمیده. می پرسه: می ذارن؟ می گم: باید بری از دفتر بپرسی، فک کنم بذارن. تو پارک با سودابه و سیتا و فرامرز و سونیتا نشسته ایم که سر می رسه، می گه: نذاشتن خانم ستاره. گیتا داره قصه ی این هفته رو می خونه. مامان سونیل بالا سرمون می ایسته. یه کم گوش می ده، بعد می گه: کاش منم می اومدم سر کلاس تون قصه گوش می کردم. از بچه ها می پرسه: سونیل نیومد این جا؟ بچه ها کله هاشون رو تکون می دن، نیومده. هنگامه از صبح بد ادایی کرده، تو کلاس بد ادایی کرده، فحش داده، دعوا کرده، حالا تو پارک حالش یک کم بهتره. با ابن حال جرات نمی کنم بپرسم چشه. رو به سودابه داد می زنه: بیا این جا کنار گل ها بشین ازتون عکس بگیرم؛ بقیه رو نشونده رو صندلی، به صف، همه دست به سینه اند. سودابه نمی ره. حوصله نداره، رو پام نشسته و داره در گوشم یه چیزایی می گه. یک کم بعد می گم: هنگامه دوربین رو بیار می خوایم بریم خونه دیگه. هنگامه می آد و می گه: گشنمه. می گم: من پفک نمی خرم، ولی اگه نون می خوای بریم بخریم. هشت نفری وارد نونوایی می شیم. نونوائه بی اختیار می گه: ماشالله، همشون مال خودتونن؟ با گیتا می خندیم، الکی می گیم: آره. من می گم: دو تا نون بدین. نونوائه می گه: بیا این هم یکی من روش می ذارم، مجانی، صلواتی، خدا زیادشون کنه. می آییم بیرون. سونیتا می گه: چقدر نون. سودابه می گه: بریم تو پارک بخوریم. هنگامه یکی از نون ها رو جدا می کنه که بده به من و گیتا، می گه: اینو ببرین، ببرین تو راه بخورین
شش: ترس های واقعی اینا نیستن. ترس واقعی تخیل غیر قابل کنترله؛ تخیل مهارناپذیر هر چیزی که به چشم نمی بینیش
دو: امیرحسین رو پله ها نشسته. من رو که می بینه، کله اش رو بالا می گیره و می گه: حالم خوش نیس. می پرسم: رفتی آزمایش بدی؟ سرش رو تکون می ده، نداده. پیشونی اش رو روی زانوهاش می کوبونه. می گه: من خون ام خیلی کمه، شاید نصف خون تو باشه. تو حیاط، علیرضا داره عر می زنه، مامانش یه پنبه رو با انگشت براش نگه داشته. می گم: می خوای باهات بیام؟ اخماش تو همه، تندی می گه: واس چی؟ شونه ام رو بالا می اندازم. می گه: نمی ترسم، فک نکن می ترسم. یه چیزی، یه لحنی تو صداش، یه چیزی تو چشماش، یه فرمی تو حالت نگاه کردنش باعث می شه که یک آن از ذهنم بگذره که باز پیش پیرمرده بوده. تا وقتی تیز نیگام می کنه، چش از چشمش بر نمی دارم؛ تا وقتی پا می شه و می ره اون طرف حیاط خودش رو گم و گور می کنه
سه: وسط کلاس ایم. هر کسی که گوله ی کاموا دستش می آد باید بگه چه کسی رو دوست داره. ذوالفقار می گه: من هیچکی رو دوست ندارم. کاموا دست زکیه می آد، می گه: من کسی رو دوست دارم که بهم کمک کنه خونه رو تمیز کنم که برسم مشقامو بنویسم. دو سه تا از بچه ها توجه شون رفته به مامان پوریا که پشت در کلاسه، کله اش رو چسبونده به شیشه، علامت می ده یعنی می خواد بیاد تو دراز بکشه. گیتا می گه: وسط کلاس ایم آخه، نمی شه. یک کم اون طرف تر رو پله ها ولو می شه. کمی بعد دوباره پیداش می شه. دیگه آخرهای کلاسه. من در رو باز می کنم. یاسمین در گوشم می پرسه: بابای پوریا کجاس؟ مریم می پرسه: چرا خونه ی خودش نمی ره بخوابه؟ ماه جبین یه گوشه وایساده و چپ چپ نیگا می کنه. مامان پوریا کنار دیوار، رو زمین دراز کشیده. گیتا می گه: کلاس تمومه دیگه، جمع کنین برین بیرون. بچه ها یک کم غر می زنند، کلی طول می دن، ولی بالاخره همه شون می رن. سلیمان می مونه، داره با کاغذ رنگی ها یه برج درست می کنه. هنگامه می مونه، رو میز وایساده و از گردن ام آویزون شده، اول داره یه چیزاهای دیگه می گه ولی بعد یکهو می گه: من از این می ترسم. در گوشش می گم: این که ترس نداره. دو ور صورتم رو با دستاش می گیره، تو چشمام خیره می شه و می پرسه: می دونی کی رو می گم؟ چشمام رو روی هم فشار می دم. با یه جور دو دلی می گه: از این نمی ترسم ها، از یه چیز دیگه می ترسم. معلم اش اومده دم در، می گه: هنگامه بدو سر کلاس، می خوام درس جدید رو شروع کنم. بساطمون رو جمع می کنیم و با گیتا می زنیم بیرون. یادم می افته که در رو ببندم، یه دستم به در، نیم نگاهی بهش می اندازم؛ زانوهاش رو تو شکمش جمع کرده و به خودش چنگ می زنه
چهار: نمی دونم تف کردن حقیقت تو صورت بقیه خوبه یا بد. گیتا می گه: خوبه. نازگل می خنده. من یکی از عجیب ترین تجربه های زندگی ام رو از سر می گذرونم. سه تایی نشستیم تا ده تا داستان بنویسیم؛ از قصه هایی که بچه ها برامون تعریف کرده اند و از چیزایی که در مورد زندگی شون می دونیم. که بعد واسه بچه ها بخونیمشون، که بعدها یه جورایی جزو برنامه درسی شون بگنجونیم. ده تا موضوع انتخاب کرده ایم. یکی اش معلولیته. یه شخصیت، یکی مثل سلیمان دستش صاف نمی شه. می پرسم: چرا؟ گیتا می گه: خب لابد وقتی داشه به دنیا می اومده کج کشیدنش بیرون. من می گم: توی اردوگاه پناهنده ها تو پاکستان. نازگل می گه: چون دکتر به موقع نرسیده. گیتا می گه: چون هوا گرم بوده. من می گم: سلیمان باید با دندونش سطل آب رو حمل می کرده. گیتا می گه: چوپان بوده. می پرسم: گوسفندهای کی رو می برده چرا؟ نازگل می گه: همون دکتری که به دنیاش آورده...بند ناف رو قطع نکرده که اول بره آب بیاره، مطمئن باشه که بر می گرده. من می گم: می کشیدتش که بر گرده. گیتا می گه: بعد سلیمان می تونه بگه که از یک روزه گی اش استثمار می شده. من می گم: یک ساعت گی اش. نازگل می گه: یک دقیقه گی اش. همه ی اینا رو می گیم که آخرش یه داستان معمولی بنویسیم، ولی یه جوریه که انگار باید حتما اول اینا رو بگیم تا بتونیم پیش بریم. من می گم: داستان های معمولی رو همه می تونن بنویسن، ما باید اینا رو بنویسیم. گیتا می گه: باید حقیقت رو بکوبونیم تو صورت مردم. نازگل می خنده
پنج: مامان سونیل رو عصر وقتی داریم از در مدرسه می آییم بیرون، می بینیم. می گه: اسباب کشی داشتیم از صبح، صاحبخونه ام نمی ذاره فرش ام رو بشورم، می تونم بیام تو حیاط این جا بشورم؟ می پرسم: فهمیدی دختره یا پسر؟ کله اش رو تکون می ده، نفهمیده. می پرسه: می ذارن؟ می گم: باید بری از دفتر بپرسی، فک کنم بذارن. تو پارک با سودابه و سیتا و فرامرز و سونیتا نشسته ایم که سر می رسه، می گه: نذاشتن خانم ستاره. گیتا داره قصه ی این هفته رو می خونه. مامان سونیل بالا سرمون می ایسته. یه کم گوش می ده، بعد می گه: کاش منم می اومدم سر کلاس تون قصه گوش می کردم. از بچه ها می پرسه: سونیل نیومد این جا؟ بچه ها کله هاشون رو تکون می دن، نیومده. هنگامه از صبح بد ادایی کرده، تو کلاس بد ادایی کرده، فحش داده، دعوا کرده، حالا تو پارک حالش یک کم بهتره. با ابن حال جرات نمی کنم بپرسم چشه. رو به سودابه داد می زنه: بیا این جا کنار گل ها بشین ازتون عکس بگیرم؛ بقیه رو نشونده رو صندلی، به صف، همه دست به سینه اند. سودابه نمی ره. حوصله نداره، رو پام نشسته و داره در گوشم یه چیزایی می گه. یک کم بعد می گم: هنگامه دوربین رو بیار می خوایم بریم خونه دیگه. هنگامه می آد و می گه: گشنمه. می گم: من پفک نمی خرم، ولی اگه نون می خوای بریم بخریم. هشت نفری وارد نونوایی می شیم. نونوائه بی اختیار می گه: ماشالله، همشون مال خودتونن؟ با گیتا می خندیم، الکی می گیم: آره. من می گم: دو تا نون بدین. نونوائه می گه: بیا این هم یکی من روش می ذارم، مجانی، صلواتی، خدا زیادشون کنه. می آییم بیرون. سونیتا می گه: چقدر نون. سودابه می گه: بریم تو پارک بخوریم. هنگامه یکی از نون ها رو جدا می کنه که بده به من و گیتا، می گه: اینو ببرین، ببرین تو راه بخورین
شش: ترس های واقعی اینا نیستن. ترس واقعی تخیل غیر قابل کنترله؛ تخیل مهارناپذیر هر چیزی که به چشم نمی بینیش
Saturday, 16 April 2011
زبان
سودابه می گه: این جا رو یاد شدم نه، باید بگی این جا رو بلد شدم یا این که بگی یادم موند؛ با هنگامه آوردنمون دم در خونه ی جدید خانم نوره. هنگامه به یه پنجره ی خاک گرفته تو طبقه ی اول یه خونه ی کاهگلی اشاره می کنه و می گه: همینه. خونه هه در نداره، حداقل این که درش به کوچه ای که ما توش هستیم باز نمی شه. قدم انقدر بلند می شه که می تونم تو خونه اش رو ببینم، چیزهایی می بینم که باید کله ام رو تکون بدم تا بریزن بیرون. می پرسم: مطمئنی همینه؟ هنگامه می گه: دایی ام همین کارگاه پایین کار می کنه، ما رو یه دفعه آورد کمکش کنیم، من از اون روز دیگه این جا رو یاد شدم. می پرسم: کارگاه پایین دیگه کجاست؟ می گه: همینه. و به یه در کوچیک اشاره می کنه که تا اون موقع هیچ به چشمم نیومده بود
سودابه می گه: گره خوردم نه، گره ام زدین، جفت تون اشتباه گفتین؛ سودابه یه دستم رو گرفته، هنگامه اون یکی دستمو. تو کوچه های پشت امامزاده ایم. صادق جلوتر می دوئه. مادربزرگ هنگامه پشت سرمون هن و هن کنان سعی داره خودش رو به ما برسونه. سودابه یه نیم چرخ می زنه و می ره سمت هنگامه، هنگامه از پشت می ره اون طرف که سودابه بوده، من اون وسط گره می خورم، چشمم رو صادق قفل شده که انگاری می ره زیر یه پیکان و از اون سرش بیرون می آد، با این حال می خندم و می گم: گره خوردم، دستامو ول کنین. هنگامه بالا و پایین می پره و می گه: گره خوردی، گره خوردی! از دم یه بقالی که رد می شیم هنگامه به ویترینش اشاره می کنه و می گه: اینا خامه اس؟ من می گم: فک کنم ماست ئه. سودابه می گه: خامه شیرینه، ماست ترشه، مگه نه؟ رو به روی امامزاده یه مرد سیبیلو یه شلنگ دستش گرفته و داره جلو در مغازشو آب پاشی می کنه. چهارتایی اون گوشه وایسادیم که مادربزرگ بهمون برسه. هنگامه رو به مرده می گه: آب خوردنیه؟ مرده بر و بر نیگا می کنه ولی جواب نمی ده. مادربزرگ بالاخره بهمون می رسه. خیس عرقه. لبخندم رو جواب نمی ده، حاضر نیست تنها بره اون ور خیابون. چشماش تیله ای یه. از ذهنم می گذره: نمی دونه کجاست، نمی دونه من کی ام، نمی دونه چی دارم می گم. دستاش لرزونه. وقتی هنگامه می برتش داخل امامزاده، از پشت میله ها می بینم که نشسته رو سکو و صادق رو محکم بغل گرفته، حاضر نیست تنها بمونه. از ذهنم می گذره: فکر می کنه اگه صادق رو پیشش نگه نداره، دیگه هیچ وقت کسی یادش نمی افته که بیاد دنبالش. یه مرد مسن به در امامزاده تکیه داده، دستش یه بسته خرماست. با سرش به صادق اشاره می کنه و می گه: خوب شد کله شو ماشین کردین، هوا حسابی گرم شده. هنگامه کفری شده، پاشو رو زمین می کوبونه، صداش رو می شنوم ولی نمی فهمم چی می گه. می خوام برم داخل ولی نمی دونم بدون چادر راهم می دن یا نه. اون دست خیابون مرد سیبیلو هنوز داره جلو مغازشو آب پاشی می کنه. بالاخره هنگامه و سودابه می پرن بیرون. هنگامه دستمو می کشه، با نگرانی نیگام می کنه و می گه: چرا ناراحت شدی؟ سودابه دستمو می کشه و می گه: بدو بریم، الان فلافل ها تموم می شه. من می کشمشون و می گم: اگه زود بجنبیم شاید دوغ هم گیرمون بیاد
سودابه می گه: خلاص نه، باید بگین تموم شد؛ از دور دیدیمش. من اول نشناختمش، گیتا صداش می کنه. چه قدر از دور کوچیکه، انگاری که سه سالشه. داره رو جدول رو به روی پارک راه می ره، تموم سعی شو می کنه که تعادلش حفظ شه. یه کم بعد رو نیمکت توی پارک نشسته ایم. سودابه رو پامه، صادق و سونیتا و انیس گل دورمون جمع شده اند. داریم قصه ی این هفته رو از رو تصویر هاش تعریف می کنیم. آخرین صفحه رو که تا می زنیم، انیس گل می گه: خلاص. من و گیتا می خندیم و می گیم: خلاص. من می پرسم: حالا کدوم یکی از مامان های شما مثل خاله ی مینا حامله اس؟ همه کله هاشون رو تکون می دن یعنی هیچ کدوم. سونیتا یکهو یادش می افته، تندی می گه: مامان سونیل حامله اس
سودابه می گه: نه...نه. می پرسم: چرا... چرا....؟ می گه: چون... چون... مامان بزرگ می ره... می ره خونه ی اون یکی عموم... عموم...من باید مواظب صادق... صادق باشم...باشم. می پرسم: اونا هم نی نی کوچولو دارن... دارن؟ می گه: نه... نه. می پرسم: خب پس چرا می ره؟ می گه: تو باختی... باختی. می پرسم: نه، جدی...چرا مهدکودک نمی آی؟ تکرار می کنه: تو باختی... تو باختی
سودابه می گه: گره خوردم نه، گره ام زدین، جفت تون اشتباه گفتین؛ سودابه یه دستم رو گرفته، هنگامه اون یکی دستمو. تو کوچه های پشت امامزاده ایم. صادق جلوتر می دوئه. مادربزرگ هنگامه پشت سرمون هن و هن کنان سعی داره خودش رو به ما برسونه. سودابه یه نیم چرخ می زنه و می ره سمت هنگامه، هنگامه از پشت می ره اون طرف که سودابه بوده، من اون وسط گره می خورم، چشمم رو صادق قفل شده که انگاری می ره زیر یه پیکان و از اون سرش بیرون می آد، با این حال می خندم و می گم: گره خوردم، دستامو ول کنین. هنگامه بالا و پایین می پره و می گه: گره خوردی، گره خوردی! از دم یه بقالی که رد می شیم هنگامه به ویترینش اشاره می کنه و می گه: اینا خامه اس؟ من می گم: فک کنم ماست ئه. سودابه می گه: خامه شیرینه، ماست ترشه، مگه نه؟ رو به روی امامزاده یه مرد سیبیلو یه شلنگ دستش گرفته و داره جلو در مغازشو آب پاشی می کنه. چهارتایی اون گوشه وایسادیم که مادربزرگ بهمون برسه. هنگامه رو به مرده می گه: آب خوردنیه؟ مرده بر و بر نیگا می کنه ولی جواب نمی ده. مادربزرگ بالاخره بهمون می رسه. خیس عرقه. لبخندم رو جواب نمی ده، حاضر نیست تنها بره اون ور خیابون. چشماش تیله ای یه. از ذهنم می گذره: نمی دونه کجاست، نمی دونه من کی ام، نمی دونه چی دارم می گم. دستاش لرزونه. وقتی هنگامه می برتش داخل امامزاده، از پشت میله ها می بینم که نشسته رو سکو و صادق رو محکم بغل گرفته، حاضر نیست تنها بمونه. از ذهنم می گذره: فکر می کنه اگه صادق رو پیشش نگه نداره، دیگه هیچ وقت کسی یادش نمی افته که بیاد دنبالش. یه مرد مسن به در امامزاده تکیه داده، دستش یه بسته خرماست. با سرش به صادق اشاره می کنه و می گه: خوب شد کله شو ماشین کردین، هوا حسابی گرم شده. هنگامه کفری شده، پاشو رو زمین می کوبونه، صداش رو می شنوم ولی نمی فهمم چی می گه. می خوام برم داخل ولی نمی دونم بدون چادر راهم می دن یا نه. اون دست خیابون مرد سیبیلو هنوز داره جلو مغازشو آب پاشی می کنه. بالاخره هنگامه و سودابه می پرن بیرون. هنگامه دستمو می کشه، با نگرانی نیگام می کنه و می گه: چرا ناراحت شدی؟ سودابه دستمو می کشه و می گه: بدو بریم، الان فلافل ها تموم می شه. من می کشمشون و می گم: اگه زود بجنبیم شاید دوغ هم گیرمون بیاد
سودابه می گه: خلاص نه، باید بگین تموم شد؛ از دور دیدیمش. من اول نشناختمش، گیتا صداش می کنه. چه قدر از دور کوچیکه، انگاری که سه سالشه. داره رو جدول رو به روی پارک راه می ره، تموم سعی شو می کنه که تعادلش حفظ شه. یه کم بعد رو نیمکت توی پارک نشسته ایم. سودابه رو پامه، صادق و سونیتا و انیس گل دورمون جمع شده اند. داریم قصه ی این هفته رو از رو تصویر هاش تعریف می کنیم. آخرین صفحه رو که تا می زنیم، انیس گل می گه: خلاص. من و گیتا می خندیم و می گیم: خلاص. من می پرسم: حالا کدوم یکی از مامان های شما مثل خاله ی مینا حامله اس؟ همه کله هاشون رو تکون می دن یعنی هیچ کدوم. سونیتا یکهو یادش می افته، تندی می گه: مامان سونیل حامله اس
سودابه می گه: نه...نه. می پرسم: چرا... چرا....؟ می گه: چون... چون... مامان بزرگ می ره... می ره خونه ی اون یکی عموم... عموم...من باید مواظب صادق... صادق باشم...باشم. می پرسم: اونا هم نی نی کوچولو دارن... دارن؟ می گه: نه... نه. می پرسم: خب پس چرا می ره؟ می گه: تو باختی... باختی. می پرسم: نه، جدی...چرا مهدکودک نمی آی؟ تکرار می کنه: تو باختی... تو باختی
Friday, 1 April 2011
سونیل
سونیل دست راستشو رو به آسمون گرفته. نوک انگشت اشاره اش یه کفشدوزک مرده اس. کله شو خم می کنه و می گه: بپر. تو آفتاب و خاک غوطه می خوریم. میلاد سر زانوش پاره است، فرامرز یه لنگه دمپایی اش افتاده کنار تاب، من کیفم رو پرت کرده ام بیخ دیوار. سونیل می گه: بپر. فرامرز می گه: بپر. من منتظرم میلاد بگه این مرده، نمی تونه بپره. میلاد ولی به جاش، دستشو می آره جلو و به سونیل می گه: بده اش به من. کف دست میلاد چند تا عدد نوشته شده، چند تا هم حرف. می پرسم: اینا رمزه؟ اول دستشو پس می کشه، بعد ولو می شه کنارم و خیلی آروم، دونه دونه، انگشتاشو از هم باز می کنه، می گه: موتوری زد به سیتا، من شماره اش رو برداشتم که نتونه فرار کنه. سونیل باز می گه: بپر. فرامرز می گه: بپر. میلاد به کف دستش خیره شده. من به سونیل می گم: وقتی بپره، شاید زورش انقدر زیاد باشه که با خودش بکشدت تو آسمون. میلاد می ایسته و نوک انگشت سونیل رو نگاه می کنه، می گه: بگیر بالاتر دستتو ، بالاخره می پره
مدرسه غلغله ی زن هاییه که خیلی هاشونو تا به حال ندیده ام، همگی جمع شده اند دم در دفتر. از یکی شون می پرسم: چه خبره این جا؟ سر تا پا مو برانداز می کنه و آخرش می گه: آبمیوه می دن. صدای خانم بنفشه رو می شنوم که می گه: تموم شد خانما، برین. نشسته ام رو پله های رو به روی دفتر، منتظرم خلوت شه تا برم داخل. یه خانم پیر چادر خاکی اش رو روی سرش می کشه، به سختی از جاش پا می شه و کارتن آبمیوه هاشو می زنه زیر بغلش. چند تا زن به کارتن خیره شده اند و پچ پچ می کنند. پیرزنه چند قدم دور می شه، ولی بعد کله اش رو بر می گردونه و بهشون می گه: به خدا بچه ام مریضه. هاجر خانوم سرش رو از لای در دفترآورده بیرون، تکرار می کنه: برین، مگه نشنیدین؟ سونیل دستشو کرده تو یه کیسه ی لباس کهنه که کنار دیواره، با اون یکی دستش به کارتن خالی آبمیوه اشاره می کنه و می گه: ساندیس. میلاد رفته جلوی صف، کله اش رو چسبونده به پنجره، می گه: هنوز هست، نرین. زن ها کلا هیچ تکونی نخورده اند. دست سونیل تو دامنمه. چند تاشون بر می گردند و نیگام می کنند. یکی شون می گه: تو که بچه ات علیله برو جلو، اون جا بشینی هیچی بهت نمی رسه. اون جلو دعوا شده. صدای داد و بیداد می شنوم. تو آفتاب کرخت شده ام، هیچ دلم نمی خواد از جام پا شم. سونیل یه لنگه کفش پاشنه بلند از تو کیسه لباس در آورده و پاش کرده، نگاهم می کنه، می خنده و می گه: کپش. امیرحسین و یه پسری که نمی شناسمش اون جلو وایسادن. پسره دست سونیل رو می گیره، ناخن هاشو نیگا می کنه و می گه: مگه تو دختری، چرا لاک زدی؟ صدای میلاد می آد، داره فحش می ده، فحش هایی که چند وقتی می شه از دهنش نشنیده ام. به پسره می گم: نکن، دست بهش نزن. لحنم زیادی محکمه، بی خودی زیادی محکمه. از جام پا شده ام. زن ها رو کنار می زنم. چند تاشون غر می زنند: نوبتی یه خانم. دستم به میلاد نمی رسه. می گم: اجازه بدین من برم جلو، اون بچه رو اون جلو له کردین. زنی که کنار میلاد وایساده، هلش می ده و به من می گه: بیا این آشغال رو وردار ببر. میلاد یه چشمش رو گرفته و داره عر می زنه، وقتی تکونش می دم، اشکهاش می پاشه رو ساعدم. می پرسم: چته؟ یه خانمه از پشت سر، باز می گه: نوبتی یه. یکی دیگه می گه: بچه اش رو فرستاده جلو نوبت بگیره. هاجر خانوم در دفتر رو تا نیمه باز کرده و می گه: گشنه ئین همتون، گشنه ها، برین دیگه، دیوونه ام کردین. می گم: هاجر خانوم چی می گی؟ این حرفا رو نزن. من رو که اون وسط می بینه، وا می ره، می گه: بیا تو. جم نمی خورم. می گه: من هیچ کارم به خدا، من کارگرم، مثل اینا- و به زن ها اشاره می کنه. میلاد رو می کشم بیرون. کنار پله های رو به روی دفتر، پهلوی کیسه ی لباس کهنه ها سونیل داره گریه می کنه. با چشمم دنبال پسره می گردم. امیرحسین کنار درخت توت وایساده، چش تو چش که می شیم، شونه اش رو بالا می اندازه و نگاهش رو می دزده
سونیل می گه: بپر. میلاد می گه: مثل این که داره تکون می خوره. فرامرز می گه: داره پره هاشو تکون می ده. میلاد می گه: باله هاشو. سونیل می گه: دستاشو. من پا می شم و سونیل رو می چرخونم، می گم: پرید، داره سونیل رو با خودش می بره بچه ها. میلاد دستمو می کشه و می گه: زورش خیلی زیاده. فرامرز دنباله ی دامنمو گرفته و می گه: داره ما رو هم با خودش می بره. دور زمین بازی پارک می دویم. آخرش دوباره یه جا کنار سرسره، خنده کنان، ولو می شیم. سونیل دستشو هنوز رو به آسمون گرفته، فرامرز نفس نفس زنان می گه: کفشدوزکه نیست، پریده. سونیل می گه: پریده. من منتظرم میلاد بگه نپریده، یه جا از رو انگشت سونیل سر خورده و افتاده رو زمین. میلاد ولی کله شو رو به آسمون می گیره و می گه: گفتم بالاخره می پره
حیاط خلوت تر شده. هاجر خانوم از دفتر بیرون می آد، دستش به جارو بنده، با اون یکی دستش برگه ی آزمایش خون سونیل رو دستم می ده. این پا و اون پا می کنه که چیزی بگه. نیگاش نمی کنم. آخرش می گه: بنفشه خانم اینو داد بدم به شما. یه چیزهای دیگه هم می گه که هیچ متوجه نمی شم. سونیل رو پام نشسته، در گوشش می خونم: بارون می آد جرجر، رو پشت بوم هاجر، هاجر عروسی داره، تاج خروسی داره. ورق می زنم؛ خیلی کم خونه، یه چیزایی تو کبدش بد بالا و پایینه. تو این هوای گریون، شرشر لوس بارون، که شب سحر نمی شه، زهره به در نمی شه. حدس می زنم باید داروهاشو قطع کنه، باید یه سری داروی جدید شروع کنه، ممکنه تا تعطیلی ها تموم شه و دکتری ببینتش صد دفعه دیگه تشنج کنه. بارون می آد جرجر رو خونه های بی در. پشت برگه ی آزمایشش نوشته تفسیر آزمایش در صلاحیت پزشک معالج است. برگه ی آزمایش رو می چپونم تو جیبم و تند تند می خونم که به جاهای خوبش برسم: بچه خسته مونده، چیزی به صب نمونده. رو به میلاد که کنارم نشسته ادامه می دم: غصه نخور دیوونه، کی دیده که شب بمونه؟ زهره تابون این جاست، تو گره مشت مرداس، وقتی که مردا پاشن، ابرا ز هم می پاشن. میلاد دستشو می ذاره رو شونه ام و می گه: کفشدوزکه واقعا پرید، من دیدم
مدرسه غلغله ی زن هاییه که خیلی هاشونو تا به حال ندیده ام، همگی جمع شده اند دم در دفتر. از یکی شون می پرسم: چه خبره این جا؟ سر تا پا مو برانداز می کنه و آخرش می گه: آبمیوه می دن. صدای خانم بنفشه رو می شنوم که می گه: تموم شد خانما، برین. نشسته ام رو پله های رو به روی دفتر، منتظرم خلوت شه تا برم داخل. یه خانم پیر چادر خاکی اش رو روی سرش می کشه، به سختی از جاش پا می شه و کارتن آبمیوه هاشو می زنه زیر بغلش. چند تا زن به کارتن خیره شده اند و پچ پچ می کنند. پیرزنه چند قدم دور می شه، ولی بعد کله اش رو بر می گردونه و بهشون می گه: به خدا بچه ام مریضه. هاجر خانوم سرش رو از لای در دفترآورده بیرون، تکرار می کنه: برین، مگه نشنیدین؟ سونیل دستشو کرده تو یه کیسه ی لباس کهنه که کنار دیواره، با اون یکی دستش به کارتن خالی آبمیوه اشاره می کنه و می گه: ساندیس. میلاد رفته جلوی صف، کله اش رو چسبونده به پنجره، می گه: هنوز هست، نرین. زن ها کلا هیچ تکونی نخورده اند. دست سونیل تو دامنمه. چند تاشون بر می گردند و نیگام می کنند. یکی شون می گه: تو که بچه ات علیله برو جلو، اون جا بشینی هیچی بهت نمی رسه. اون جلو دعوا شده. صدای داد و بیداد می شنوم. تو آفتاب کرخت شده ام، هیچ دلم نمی خواد از جام پا شم. سونیل یه لنگه کفش پاشنه بلند از تو کیسه لباس در آورده و پاش کرده، نگاهم می کنه، می خنده و می گه: کپش. امیرحسین و یه پسری که نمی شناسمش اون جلو وایسادن. پسره دست سونیل رو می گیره، ناخن هاشو نیگا می کنه و می گه: مگه تو دختری، چرا لاک زدی؟ صدای میلاد می آد، داره فحش می ده، فحش هایی که چند وقتی می شه از دهنش نشنیده ام. به پسره می گم: نکن، دست بهش نزن. لحنم زیادی محکمه، بی خودی زیادی محکمه. از جام پا شده ام. زن ها رو کنار می زنم. چند تاشون غر می زنند: نوبتی یه خانم. دستم به میلاد نمی رسه. می گم: اجازه بدین من برم جلو، اون بچه رو اون جلو له کردین. زنی که کنار میلاد وایساده، هلش می ده و به من می گه: بیا این آشغال رو وردار ببر. میلاد یه چشمش رو گرفته و داره عر می زنه، وقتی تکونش می دم، اشکهاش می پاشه رو ساعدم. می پرسم: چته؟ یه خانمه از پشت سر، باز می گه: نوبتی یه. یکی دیگه می گه: بچه اش رو فرستاده جلو نوبت بگیره. هاجر خانوم در دفتر رو تا نیمه باز کرده و می گه: گشنه ئین همتون، گشنه ها، برین دیگه، دیوونه ام کردین. می گم: هاجر خانوم چی می گی؟ این حرفا رو نزن. من رو که اون وسط می بینه، وا می ره، می گه: بیا تو. جم نمی خورم. می گه: من هیچ کارم به خدا، من کارگرم، مثل اینا- و به زن ها اشاره می کنه. میلاد رو می کشم بیرون. کنار پله های رو به روی دفتر، پهلوی کیسه ی لباس کهنه ها سونیل داره گریه می کنه. با چشمم دنبال پسره می گردم. امیرحسین کنار درخت توت وایساده، چش تو چش که می شیم، شونه اش رو بالا می اندازه و نگاهش رو می دزده
سونیل می گه: بپر. میلاد می گه: مثل این که داره تکون می خوره. فرامرز می گه: داره پره هاشو تکون می ده. میلاد می گه: باله هاشو. سونیل می گه: دستاشو. من پا می شم و سونیل رو می چرخونم، می گم: پرید، داره سونیل رو با خودش می بره بچه ها. میلاد دستمو می کشه و می گه: زورش خیلی زیاده. فرامرز دنباله ی دامنمو گرفته و می گه: داره ما رو هم با خودش می بره. دور زمین بازی پارک می دویم. آخرش دوباره یه جا کنار سرسره، خنده کنان، ولو می شیم. سونیل دستشو هنوز رو به آسمون گرفته، فرامرز نفس نفس زنان می گه: کفشدوزکه نیست، پریده. سونیل می گه: پریده. من منتظرم میلاد بگه نپریده، یه جا از رو انگشت سونیل سر خورده و افتاده رو زمین. میلاد ولی کله شو رو به آسمون می گیره و می گه: گفتم بالاخره می پره
حیاط خلوت تر شده. هاجر خانوم از دفتر بیرون می آد، دستش به جارو بنده، با اون یکی دستش برگه ی آزمایش خون سونیل رو دستم می ده. این پا و اون پا می کنه که چیزی بگه. نیگاش نمی کنم. آخرش می گه: بنفشه خانم اینو داد بدم به شما. یه چیزهای دیگه هم می گه که هیچ متوجه نمی شم. سونیل رو پام نشسته، در گوشش می خونم: بارون می آد جرجر، رو پشت بوم هاجر، هاجر عروسی داره، تاج خروسی داره. ورق می زنم؛ خیلی کم خونه، یه چیزایی تو کبدش بد بالا و پایینه. تو این هوای گریون، شرشر لوس بارون، که شب سحر نمی شه، زهره به در نمی شه. حدس می زنم باید داروهاشو قطع کنه، باید یه سری داروی جدید شروع کنه، ممکنه تا تعطیلی ها تموم شه و دکتری ببینتش صد دفعه دیگه تشنج کنه. بارون می آد جرجر رو خونه های بی در. پشت برگه ی آزمایشش نوشته تفسیر آزمایش در صلاحیت پزشک معالج است. برگه ی آزمایش رو می چپونم تو جیبم و تند تند می خونم که به جاهای خوبش برسم: بچه خسته مونده، چیزی به صب نمونده. رو به میلاد که کنارم نشسته ادامه می دم: غصه نخور دیوونه، کی دیده که شب بمونه؟ زهره تابون این جاست، تو گره مشت مرداس، وقتی که مردا پاشن، ابرا ز هم می پاشن. میلاد دستشو می ذاره رو شونه ام و می گه: کفشدوزکه واقعا پرید، من دیدم
Saturday, 12 March 2011
در گوشی
یک: هنگامه در گوشم می گه: این ماژیک نارنجی رو می دی ببرم خونه؟ ماژیک پیدا نیست، لابد تو دستشه، دستش زیر بلوزشه، وقتی می گه: "این"، دستش رو زیر بلوزش تکون می ده. در گوشش می گم: نمی شه چون اون وقت باید به همه یه ماژیک بدم. پچ پچ کنان می گه: کسی نمی بینه. صادق رو یه صندلی کوچولو نشسته و داره نقاشی می کنه. سودابه می گه: سبز، ماژیک سبز می خوام. صادق تکرار می کنه: ماژیک سبز، و ماژیک دستشو جلوی بچه های دیگه می گیره، آماده ی تعویضه. می گم: صادق اینی که دستته سبزه. تو شاید یه رنگ دیگه بخوای، نه؟ هنگامه دستش دور گردنمه، باز در گوشم می گه: می دی؟ ماژیک نارنجی پیدا نیست ولی می دونم کدوم ماژیک رو می گه. می گم: آخه نمی شه چون دفعه ی بعد که بخوایم نقاشی کنیم، ماژیک نارنجی نداریم. می گه: می آرمش، هر روز می ذارم تو کیفم می آرمش مدرسه. مرتضی آستین مانتو ام رو می کشه و می گه: نیگا کن سه بار خودم رو کشیدم، یکی خوشحال، یکی ناراحت، یکی عصبانی، سه تا خورشید کشیدم، سه تا پرچم، سه تا علف، همشون یه دفعه خوشحال، یه دفعه ناراحت، یه دفعه عصبانی. در گوش هنگامه می گم: حالا می خوایش چی کار؟ با تعجب نیگام می کنه و می گه: می خوام نقاشی های نارنجی بکشم
دو: اول هوا آفتابیه. مدینه می گه: من چهارسال برای مامانم خرجی بردم، الان که می گم لباس بخر، می گه نه. رو می کنه و ازم می پرسه: خانم شما لباس عیدتون رو خریدین؟ بعد هوا ابری می شه. ماه جبین می گه: صبح که می اومدم آقامیر تا سر کوچه دنبالمون اومد، گریه می کرد و می گفت من رو هم ببرین سینما. می خنده و می گه: من و یاسمین از دستش فرار کردیم، اون هم دیگه مجبور شد بره سر کار. باد سردی می پیچه و شاخه های خشک درخت توت رو حرکت می ده. پشت درختچه ها نسیمه یه آینه کوچولو جلوی صورتش گرفته و داره ماتیک می زنه. هنگامه و آزیتا ذوق زده ورجه وورجه می کنند. اسما توپ ریحانه رو گرفته و داره دور حیاط می دوئه. نگینه داره اون گوشه ونگ می زنه. هنگامه و نسیمه و آزیتا با دستشون جلو لباشونو گرفتن و همون جور که تو حیاط راه می رن، از خنده خم و راست می شن، ما رو که گوشه حیاط می بینند، سمت مون می دوند. باد می پیچه لای موهای ژولیده ی سودابه که رو پای گیتا نشسته. آزیتا یه لبخند بزرگ می زنه، تمام دندون های جلوش افتاده. نسیمه می گه: خاله، ببین خوشگل شدیم؟ هنگامه، سودابه رو از رو پای گیتا بلند می کنه، می گه: نسیمه، بذار آبجی ام یک کم ماتیک بزنه. سپیده می گه: خانم بگو بهشون به من هم بدن بزنم. نسیمه می گه: نه، نمی دم سفیده ماتیک بزنه. با گیتا از خنده ولو شده ایم. وسط خنده ام می گم: ولشون کن سپیده، اینا قرتی ان، تو مثل ما باش. حسین موهاشو ژل زده. وقتی همه ی بچه ها رو دور حوض خالی نشونده ایم که بشمریمشون، می آد جلو و می گه: خاله، چه ساعتی بر می گردیم؟ می گم: نمی دونم، ساعت پنج فکر کنم، برو بشین حسین. می گه: آخه می دونین تولد دعوت ام. یک کم بعد دوباره می آد جلو و می گه: تولد مامانمه، ساعت پنج و نیم شروع می شه، تا اون موقع بر می گردیم؟
سه: مامان حسین و کوثر یه ماهه از کمپ ترک اعتیاد برگشته خونه. شوهرش زندونه. یه بعدازظهر پنجشنبه که حسین از دیوار بالا رفته و حاضر نیست پایین بیاد، کوثر ازم می خواد که برسونمش خونه. خونه شون پشت امامزاده است. انقدر از این کوچه به اون کوچه می شیم که شک می کنم کوثر راه رو بلده باشه. می گم: می خوای برگردیم مدرسه؟ جواب نمی ده. آخر سر می گه: همین کوچه مونه. و بعد با اطمینان می گه: همین خونه مونه. می گم: مطمئنی؟ کلید داری؟ می گه: مامانم خونه است، طناب بسته بندی می کنه. دودلم، ولی به هر حال می گم: من بیام یه سر مامانت رو ببینم؟ اول می گه: آره. بعد یه موتوری پشتمون می ایسته. کوثر یکهو می گه: نه، برو خاله، برو. مرد روی موتور می گه: چرا این جا وایسادی؟ به کوثر می گم: واقعا برم؟ مرد روی موتور رو برانداز می کنم، هیچ مشخصه خاصی نداره، مثل صدها موتوری یه که هر روز تو خیابون می بینم. کوثر کله اش رو تکون می ده. همون جور که دور می شم، گوشامو تیز می کنم که ببینم چی می گن. هیچی نمی شنوم
چهار: قرار بوده غذا ساعت دوازده برسه، بیخ دیوار بچه ها رو نشوندیم تا مینی بوس بیاد و بریم سینما. مریم لب هاش از سرما بنفش شده. سودابه با این که کاپشن گیتا رو انداخته رو کولش یکبند بهانه می گیره و می خواد بیاد بغلم. پوریا برای چندمین بار می گه: خاله تغذیه نمی دن؟ آخر سر غذا رو می آرن. کباب ئه، فکر کنم کسی نذری چیزی داشته. هنگامه از اون سر حیاط داد می زنه: خاله ستاره، بیا واسه سودابه کبابش رو تیکه کن. خودش چند لقمه می خوره و بعد می گه: بقیه اش رو می برم خونه، صادق بخوره. در گوشش می گم: خواهش می کنم خودت بخور. هول ئه. می گه: باشه حالا، می خوام برم جیش کنم. این رو واسم بذار تو دفتر، از سینما برگشتیم ببرم خونه. ماتیک های همشون پاک شده
پنج: چند تاکلاغ قارقار می کنند و از بالا سرمون رد می شن. بچه ها هیجان زده سوار مینی بوس ها شده اند، ولی بعد راننده ها پیاده شون کرده اند. می گن: خانم، پنجاه نفر رو که نمی تونیم سوار کنیم. گیتا به نگینه اشاره می کنه، می گه: آخه اینا که نفر حساب نمی شن. سودابه بغلمه، حوصله ی یکه به دو ندارم، آرامش عجیبی مثل یه ابر دورم رو فرا گرفته. سودابه در گوشم می گه: چرا با ما نمی آی؟ کله ام رو به پیشونی اش تکیه می دم و می گم: برم خونه، خسته ام. آخرش راننده ها راضی می شن، همه رو سوار می کنن. نگینه جلو نشسته، مینی بوس که از جلوی ما رد می شه، می خنده و دست تکون می ده. نم نم بارون می آد. تو راه برگشت گیتا می گه: تو یه همچین موقعیت هایی یه که این بچه ها شخصیت واقعی خودشون رو نشون می دن. اولش نمی فهمم به چی اشاره می کنه. بعد یاد دست های اسما دور گردن ریحانه و سلیمان کوچولو می افتم وقتی راه کوچه تا مینی بوس ها رو می اومدیم و هنگامه رو که تا کمر از پنجره در اومده بود و می گفت: خاله، سودابه رو سوار همین مینی بوس کنی که من سوارم ها
دو: اول هوا آفتابیه. مدینه می گه: من چهارسال برای مامانم خرجی بردم، الان که می گم لباس بخر، می گه نه. رو می کنه و ازم می پرسه: خانم شما لباس عیدتون رو خریدین؟ بعد هوا ابری می شه. ماه جبین می گه: صبح که می اومدم آقامیر تا سر کوچه دنبالمون اومد، گریه می کرد و می گفت من رو هم ببرین سینما. می خنده و می گه: من و یاسمین از دستش فرار کردیم، اون هم دیگه مجبور شد بره سر کار. باد سردی می پیچه و شاخه های خشک درخت توت رو حرکت می ده. پشت درختچه ها نسیمه یه آینه کوچولو جلوی صورتش گرفته و داره ماتیک می زنه. هنگامه و آزیتا ذوق زده ورجه وورجه می کنند. اسما توپ ریحانه رو گرفته و داره دور حیاط می دوئه. نگینه داره اون گوشه ونگ می زنه. هنگامه و نسیمه و آزیتا با دستشون جلو لباشونو گرفتن و همون جور که تو حیاط راه می رن، از خنده خم و راست می شن، ما رو که گوشه حیاط می بینند، سمت مون می دوند. باد می پیچه لای موهای ژولیده ی سودابه که رو پای گیتا نشسته. آزیتا یه لبخند بزرگ می زنه، تمام دندون های جلوش افتاده. نسیمه می گه: خاله، ببین خوشگل شدیم؟ هنگامه، سودابه رو از رو پای گیتا بلند می کنه، می گه: نسیمه، بذار آبجی ام یک کم ماتیک بزنه. سپیده می گه: خانم بگو بهشون به من هم بدن بزنم. نسیمه می گه: نه، نمی دم سفیده ماتیک بزنه. با گیتا از خنده ولو شده ایم. وسط خنده ام می گم: ولشون کن سپیده، اینا قرتی ان، تو مثل ما باش. حسین موهاشو ژل زده. وقتی همه ی بچه ها رو دور حوض خالی نشونده ایم که بشمریمشون، می آد جلو و می گه: خاله، چه ساعتی بر می گردیم؟ می گم: نمی دونم، ساعت پنج فکر کنم، برو بشین حسین. می گه: آخه می دونین تولد دعوت ام. یک کم بعد دوباره می آد جلو و می گه: تولد مامانمه، ساعت پنج و نیم شروع می شه، تا اون موقع بر می گردیم؟
سه: مامان حسین و کوثر یه ماهه از کمپ ترک اعتیاد برگشته خونه. شوهرش زندونه. یه بعدازظهر پنجشنبه که حسین از دیوار بالا رفته و حاضر نیست پایین بیاد، کوثر ازم می خواد که برسونمش خونه. خونه شون پشت امامزاده است. انقدر از این کوچه به اون کوچه می شیم که شک می کنم کوثر راه رو بلده باشه. می گم: می خوای برگردیم مدرسه؟ جواب نمی ده. آخر سر می گه: همین کوچه مونه. و بعد با اطمینان می گه: همین خونه مونه. می گم: مطمئنی؟ کلید داری؟ می گه: مامانم خونه است، طناب بسته بندی می کنه. دودلم، ولی به هر حال می گم: من بیام یه سر مامانت رو ببینم؟ اول می گه: آره. بعد یه موتوری پشتمون می ایسته. کوثر یکهو می گه: نه، برو خاله، برو. مرد روی موتور می گه: چرا این جا وایسادی؟ به کوثر می گم: واقعا برم؟ مرد روی موتور رو برانداز می کنم، هیچ مشخصه خاصی نداره، مثل صدها موتوری یه که هر روز تو خیابون می بینم. کوثر کله اش رو تکون می ده. همون جور که دور می شم، گوشامو تیز می کنم که ببینم چی می گن. هیچی نمی شنوم
چهار: قرار بوده غذا ساعت دوازده برسه، بیخ دیوار بچه ها رو نشوندیم تا مینی بوس بیاد و بریم سینما. مریم لب هاش از سرما بنفش شده. سودابه با این که کاپشن گیتا رو انداخته رو کولش یکبند بهانه می گیره و می خواد بیاد بغلم. پوریا برای چندمین بار می گه: خاله تغذیه نمی دن؟ آخر سر غذا رو می آرن. کباب ئه، فکر کنم کسی نذری چیزی داشته. هنگامه از اون سر حیاط داد می زنه: خاله ستاره، بیا واسه سودابه کبابش رو تیکه کن. خودش چند لقمه می خوره و بعد می گه: بقیه اش رو می برم خونه، صادق بخوره. در گوشش می گم: خواهش می کنم خودت بخور. هول ئه. می گه: باشه حالا، می خوام برم جیش کنم. این رو واسم بذار تو دفتر، از سینما برگشتیم ببرم خونه. ماتیک های همشون پاک شده
پنج: چند تاکلاغ قارقار می کنند و از بالا سرمون رد می شن. بچه ها هیجان زده سوار مینی بوس ها شده اند، ولی بعد راننده ها پیاده شون کرده اند. می گن: خانم، پنجاه نفر رو که نمی تونیم سوار کنیم. گیتا به نگینه اشاره می کنه، می گه: آخه اینا که نفر حساب نمی شن. سودابه بغلمه، حوصله ی یکه به دو ندارم، آرامش عجیبی مثل یه ابر دورم رو فرا گرفته. سودابه در گوشم می گه: چرا با ما نمی آی؟ کله ام رو به پیشونی اش تکیه می دم و می گم: برم خونه، خسته ام. آخرش راننده ها راضی می شن، همه رو سوار می کنن. نگینه جلو نشسته، مینی بوس که از جلوی ما رد می شه، می خنده و دست تکون می ده. نم نم بارون می آد. تو راه برگشت گیتا می گه: تو یه همچین موقعیت هایی یه که این بچه ها شخصیت واقعی خودشون رو نشون می دن. اولش نمی فهمم به چی اشاره می کنه. بعد یاد دست های اسما دور گردن ریحانه و سلیمان کوچولو می افتم وقتی راه کوچه تا مینی بوس ها رو می اومدیم و هنگامه رو که تا کمر از پنجره در اومده بود و می گفت: خاله، سودابه رو سوار همین مینی بوس کنی که من سوارم ها
Subscribe to:
Posts (Atom)
