یک: سونیتا سرحاله چون من و بهار گذاشته ایم تو هر قالبی که دوست داره فیلم بگیره و اون و دوستاش سه تا میزگرد خیالی تشکیل دادن و از خودشون فیلم گرفتن؛ یکی در مورد انفجار ملارد، یکی در مورد مشکلات افغان ها تو ایران و یکی هم مصاحبه با اوباما. سونیتا اوباما شده، کله اش رو کرده تو کارتن موز و مجری برنامه رو به دوربین می گه: ارتباط ما با آقای اوباما از طریق کامپیوتر برقرار شده. مجری از اوباما می پرسه: چرا می خواین به ایران حمله کنین؟ چرا دست از سر افغانستان بر نمی دارین؟ اوباما قاه قاه می خنده، بعد عصبانی می شه، مشت اش رو از تو کارتن موز درمی آره و می کوبونه تو دهن مجری. دارم به چیزای خوب فکر می کنم. به این که سیرتی از اون سر حیاط اومده که بپرسه کلاس فیلم کی شروع می شه، به این که بهار تو تاکسی بهروز و نگینه رو دیده و اونا با این که دیگه مدرسه نمی آن حالشون خوب بوده، به این که هیچ بچه ای هیچی اش نیست، به جز سونیل که دیگه نمی تونه راه بره، به جز آقامیر که تو شلوغی بازار ناخن اش لای چرخ دستی اش گیر کرده و افتاده، به جز تمیم که چهار ماهه خونه برنگشته. دارم به به چیزای خوب فکر می کنم، به اینی که لاله ماشین آورده می تونیم بریم هنگامه و سودابه رو بذاریم سر کوچه شون، که لازم نیس دیگه بی جوراب تو سرما یه عالمه راه برن. تو ماشین سودابه پیله کرده که از جیب عقب کیف اش آشغال کیک اش رو درآرم، رو به نوال می گه: عکس سفید برفی روشه. همون جور که می گردم می گم: حواس تون باشه کوچه تون رو رد نکنیم. حدس می زنم رد کردیم، احساس می کنم زیادی اومدیم، که باید وایسیم و دور بزنیم. نوال می گه: سه دانگی یه دیگه، اینا، همین کوچه اس. می گم: نه اسمش تکیه ی قلی خانه. هنگامه از پنجره نگاه می کنه و می گه: آره، همین سنگکی اس دیگه. می پرسم: مطمئنی؟ رو به سودابه می گم: همینه؟ سودابه کلا غمبرک زده، تازه یادش افتاده باید از هم جدا شیم، جواب نمی ده. لاله ماشین رو نگه داشته، نوال پیاده شده، از نوال می پرسم: مطمئنی همینه؟ نوال می گه: آره فکر کنم. هنگامه و سودابه پیاده شده اند، نوال دوباره نشسته پهلوم. لاله راه می افته، از تو شیشه ی عقب می بینم که هنگامه دست تکون می ده، بعد دوتاشون یه کم به راست می رن، بعد برمی گردن و به چپ می رن، بعد یه نقطه می شن، بعد دیگه دیده نمی شن. یه اضطراب گندی پیچیده تو دلم، یه اضطراب غیرقابل کنترل، اضطرابی که از بین نمی ره، حتی بعد از این که زنگ می زنم و مطمئن می شم که رسیدن خونه. اضطرابی که می مونه تا شب که می فهمم هدا رو احضار کردن، که منیژه حکمش اومده و هفته ی بعد باید بره خودش رو معرفی کنه، اضطراب نکبت آذرماه
دو: بیشتری هامون رو نیمکت های سه نفری می نشستیم، اگه قدت کوتاه بود یا لاغر بودی، اگه چشم ات ضعیف بود یا سر کلاس حرف می زدی، میز جلو می نشوندنت، چهارتایی رو یه نیمکت. موقع امتحان، اگه علوم بود، باید بین خودت و بغل دستی ات کیف می ذاشتی، اگه ریاضی بود باید یکی درمیون می رفتی زیر میز می نشستی. من همیشه زیر میز می نشستم. امتحان رو هم که می دادم بالا نمی اومدم، همون جا می موندم، هیچکی نمی فهمید، پنجاه نفر تو یه کلاس بودیم. یه بچه ی عقب افتاده تو کلاس مون داشتیم. اسمش پریسا بود، نیمکت جلویی ما نشست. معلم مون بین دو زنگ بهش می گفت از جاش پا شه و به بچه ها دستور می داد که بهش بخندن. هیچکی نمی خندید، هنوز یادمه که هیچ کدوممون نمی خندیدیم، کوچیک نبودیم، نه سالمون بود، و در یه اتحاد خاموش باشکوه سرمون رو پایین می انداختیم. اگه زیر میز بودم، می دیدم که پای پریسا می لرزید، زانوهاش می خواست خم شه، تا می خواست بشینه، معلم مون داد می زد: پا شو. یکی از کاشی های زیر میز ما شکسته بود، من با مداد خاک هاشو بیرون می ریختم، می خواستم یه راه زیرزمینی به بیرون مدرسه باز کنم. هرروز چهار پنج ساعت بی وقفه زمین رو می کندم، بچه ی پرتلاشی بودم، تو فیلم دیده بودم که یکی از سلول اش این جوری فرار کرده بود
سه: مرکزی که نادر تو کامبوج راه انداخته بود بی نقص بود. با موتورش صبح ها می رفت مرکز تخلیه ی زباله. با بچه هایی که اون جا کار می کردن، حرف می زد، اگه دوست داشتن کار رو ول کنن و برن مدرسه، با خانواده هاشون حرف می زد و می آوردشون مرکزی که راه انداخته بود. بچه ها هیچ کار نباید می کردن جز درس خوندن، بهترین امکانات رو داشتن. منتها اگه کلید کمدشون رو گم می کردن، تا دو هفته نمی تونستن بستنی بخورن؛ اگه نمره ی خوب نمی آوردن تا یه ماه شنبه شب ها نمی تونستن فیلم نگاه کنن؛ اگه تلاشی برای درس خوندن نمی کردن نادر سوار موتورشون می کرد و برشون می گردوند پیش خانواده هاشون. من بیست و دو سه سالم بود، اون پونزده سالی از من بزرگ تر بود، با این حال می ذاشت که سرش داد بزنم، که بهش بگم که حق نداره بچه ها رو برگردونه به اون کثافت خونه. با خونسردی گوش می داد، همیشه آخرش می گفت: این بچه ای که این جا تلاش نمی کنه جای اونی رو که اون بیرونه و می خواد تلاش کنه گرفته. می گفت: من فقط برای بیست تا بچه جا دارم. من به در و دیوار لگد می پروندم و داد می زدم: من هم همیشه کلیدم رو گم می کردم، من هم همیشه از مدرسه متنفر بودم. همیشه می خندید و می گفت: تو دیوونه ای. نمی فهمید، خودش تو همه چیز همیشه اول بود، از اول زندگی اش- و نمی تونست بفهمه که بچه ای می شه که نتونه، که نخواد، که نشه. یه روز از سر کار برگشته بودم، خسته و هلاک. چتریا گشنه اش بود، شیرخشک تیدا تموم شده بود، آماندا سفر بود. همین جور که فکر می کردم تو سراشیبی بدبختی های پشت سرهم افتاده ام، همین جور که به زمین و زمان فحش می دادم، گوشی ام زنگ خورد. دوستم بود، گفت نادر مرده. خودکشی بود یا مریضی، فرقی نمی کرد، به هر حال چیزی باعث شده بود که دیگه نباشه. هنوز اون لحظه رو به خاطر دارم که گوشی به دست روی تخت کنار تیدا و چتریا نشستم و شرمسار اولین فکری بودم که از ذهنم گذشته بود... این که بچه ای دیگه به اون آشغالدونی برگردونده نمی شه
چهار: بیرون نونوایی هنگامه می گه: اگه نون قیمت اش بیشتر از پونصد تومن بود نخر. نونوائه می گه: کنجدی یه ور ششصد، کنجدی دو ور هفتصد. کنجدی رو نمی گه کنجدی، با یه تلفظ غریبی می گه کنچتی. هنگامه می گه: ما ساده می خوایم. نونوائه می گه: ساده، پونصد. سودابه می گه: ما پونصدی می خوایم- و رو به من یه لبخند پیروزمندانه می زنه. سیتا رو گونی آرد وایساده، متفکرانه می پرسه: کنچتی همون ساده اس؟ می خندم، می گم: نه ساده بدون کنجده، بی کنجدی. سودابه می گه: نکنجدی. با افتخار به سودابه و ترکیبی که از دهنش بیرون اومده نگاه می کنم. ترکیبه مثل یه ابر بالای سرمون پرواز می کنه و از در نونوایی بیرون می ره و بین شاخه های لخت درخت های بقالی روبه رو اسیر می شه
Thursday, 1 December 2011
Sunday, 20 November 2011
اطمینان
یک: سینا سه سالشه. البته من می گم سه سالشه. خانم بنفشه می گه: سه سالش نشده. می گم: پس چطور این همه شعر بلده؟ می گه: لابد مادره خونده، این یاد گرفته. سینا خپله. خیلی هم خپل نیس، ولی خپل تر از صادقه. صادق باهاش رفیق شده، هرچند خیلی حوصله ی بچه کوچولوها رو نداره، ترجیح می ده تنهایی بازی کنه یا با بزرگ ترها بپره. وقتی سینا شعر می خونه، صادق با دقت تحسین برانگیزی گوش می ده. سودابه در گوشم می گه: این شبا رو کارتن می خوابه. هنگامه در اون یکی گوشم می گه: مامان این سیگاری بوده، بردنش زندان. خانم بنفشه می گه: مادره تو کمپ طاقت نمی آره، اندازه ی گنجیشکه. سودابه یکهو می پرسه: مامان سینا گنجیشکه؟ خانم بنفشه غش غش می خنده، همون طور که می ره سمت دفتر می گه: چشم تون بهش باشه، یه وقت بیرون نره. تو راه پله دعوا شده. یکی از دخترهای کلاس چهارمی یه بچه گربه ی فلج آورده مدرسه. پیچیدتش لای شال گردن و حاضر نیس از خودش جداش کنه. حسین وایساده تو راه پله و داد و بیداد راه انداخته، من رو که می بینه می گه: باید بکشیمش، داره درد می کشه. هنگامه داد می زنه: نه، نکشیمش. سودابه به پای حسین لگد می زنه. دختر کلاس چهارمی فحش مادر می ده. بچه گربه ی فلج با یه حالت ملنگی احمقانه ای نیگا می کنه و خمیازه می کشه. می گم: درد نمی کشه ها حسین، قیافه اش رو ببین. حسین می گه: من می دونم که این داره درد می کشه. کم مونده گریه اش بگیره. کله اش رو ماچ می کنم، می گم: انقدر دیوونه نباش. وقتی فلج باشی که دیگه درد نمی کشی. وقتی از پله ها می آییم پایین، خانم بنفشه دم در دفتر وایساده، رنگ به چهره اش نیس، می پرسه: سینا کوش؟
بیشتر از همه، سودابه نگرانه. تو پارک رو به روی مدرسه به هر کی می رسه می پرسه: یه بچه ی کوچولو ندیدین؟ بیشتری ها جواب نمی دن، بعضی ها می خندن، یه پیرمرده می گه: تو خودتم کوچولویی. سودابه خوشش نمی آد، بهش زبون درازی می کنه. از من می پرسه: حالا چی می شه؟ با یه اطمینان بی خودی می گم: هیچی نمی شه، اگه از مدرسه اومده باشه بیرون، برمی گرده. سودابه کله اش رو می کنه تو سرسره لوله ای و می گه: این جا هم نیس. می گم: برگردیم، شاید تو خود مدرسه باشه. می دوئه و دستم رو می گیره، می گه: من هم یه بار گم شدم. دم آبخوری، حسین و سجاد با هم گلاویز شده اند. با دستم هل شون می دم و می گم: برین اون ور دعوا کنین، این زیر کلاسه. همون زیری که کلاسه، یه پنجره داره که به حیاط باز می شه. از تو پنجره چشمم به سینا می افته که تو کلاس رو میز نشسته و دستاشو زیر چونه اش زده. معلم کلاس که من رو می بینه، دست تکون می ده، به سینا اشاره می کنه و با خنده می گه: کاش همه مثل این یکی گوش می دادن
دو: هنگامه دستاشو باز کرده و دور خودش می چرخه، برگ های زرد درخت توت تو هوا پیچ می خورن و با تاب پایین میان. مامان هنگامه دندونش چرک کرده، چرک زده به عصب، عصبی که لابد به یه جاهایی تو مغزش وصل بوده. حالا نمی تونه خیلی خوب حرف بزنه، نمی تونه خیلی خوب بهم نیگا کنه، چشم هاش از درد باز نمی شه. هنگامه دور خودش می چرخه و می گه: اکرم گفته برام لباس عروس می خره. هنگامه همیشه یه علاقه وصف نشدنی ای به عروس داشته. بعضی صبح ها که دیر می اومد مدرسه، می پرید تو دفتر و می گفت: شب خواب دیدم عروس بودی، خواب ام طولانی بود نشد زودتر بیام. بعد از ظهرها می گفت: جامدادی عروسی هم هست ها، می دونستی؟ یه دفعه ازش پرسیدم: عروس چی هست؟ یه موجودی رو کشید که هزار رنگ بود، به پیشونی اش یه دایره آویزوون بود، و دستش دو تا خورشید بود. مامان هنگامه دستش رو می ذاره رو لپش و می گه: میلاد به حرف شما گوش می ده، بهش بگین با هنگامه درس کار کنه. هنگامه دیگه چرخ نمی زنه، دستش رو گره کرده دور کمر اکرم. از ذهنم می گذره: اینا کی با هم صمیمی شدن. میلاد می گه: من هر چی برای هنگامه سرمشق می نویسم، پاره اش می کنه. من می پرسم: چرا هنگامه؟ می پرسم ولی گوشم بهش نیس، دارم سبک سنگین می کنم که خوبه یا بد که اکرم و هنگامه رفیق شده باشن. می پرسم ولی ذهنم درگیر کنکاش خاطره هاست، پیش اکرم شش سال پیش که فقط دوسه سال از الان هنگامه بزرگ تر بود، سجاد رو بغل می کرد و دست فاطمه رو می گرفت می اومد سر کلاس نقاشی می کشید. می پرسم ولی حواسم به مامان هنگامه اس که رو بهش می گه: آخرش هیچی سواد یاد نمی گیری. اکرم یکهو دست های هنگامه رو از دورش باز می کنه و می گه: چطور این حرفو می زنین؟ باید بهش یه کم اطمینان داشته باشین. می گه: من کیف می کنم وقتی صبح ها می بینیم هنگامه از در میاد تو، دست صادق و سودابه رو گرفته، همشون تمیز، همشون مرتب. تو چشمام خیره نگاه می کنه و با یه لحن مبازه جویانه ای می گه: باید بهش اعتماد کنین
سه: هیچ معلوم نیس که وقتی فلج باشی درد نمی کشی. هیچ معلوم نیس که چون یه بچه ی کارتن خوابی، تو کوچه و خیابون گم نمی شی. هیچ معلوم نیس که اگه تمرکز یادگیری نداشته باشی، چیزی یاد نمی گیری. سعی می کنم وقتی دارم با سودابه سر و کله می زنم اینا یادم باشه؛ وقتی حاضر نیس بره خونه و عر می زنه که تو مامانمی، یه جا بهش اعتماد کنم که فرق بین چیزهای تو ذهن و دنیای بیرون رو متوجه می شه
بیشتر از همه، سودابه نگرانه. تو پارک رو به روی مدرسه به هر کی می رسه می پرسه: یه بچه ی کوچولو ندیدین؟ بیشتری ها جواب نمی دن، بعضی ها می خندن، یه پیرمرده می گه: تو خودتم کوچولویی. سودابه خوشش نمی آد، بهش زبون درازی می کنه. از من می پرسه: حالا چی می شه؟ با یه اطمینان بی خودی می گم: هیچی نمی شه، اگه از مدرسه اومده باشه بیرون، برمی گرده. سودابه کله اش رو می کنه تو سرسره لوله ای و می گه: این جا هم نیس. می گم: برگردیم، شاید تو خود مدرسه باشه. می دوئه و دستم رو می گیره، می گه: من هم یه بار گم شدم. دم آبخوری، حسین و سجاد با هم گلاویز شده اند. با دستم هل شون می دم و می گم: برین اون ور دعوا کنین، این زیر کلاسه. همون زیری که کلاسه، یه پنجره داره که به حیاط باز می شه. از تو پنجره چشمم به سینا می افته که تو کلاس رو میز نشسته و دستاشو زیر چونه اش زده. معلم کلاس که من رو می بینه، دست تکون می ده، به سینا اشاره می کنه و با خنده می گه: کاش همه مثل این یکی گوش می دادن
دو: هنگامه دستاشو باز کرده و دور خودش می چرخه، برگ های زرد درخت توت تو هوا پیچ می خورن و با تاب پایین میان. مامان هنگامه دندونش چرک کرده، چرک زده به عصب، عصبی که لابد به یه جاهایی تو مغزش وصل بوده. حالا نمی تونه خیلی خوب حرف بزنه، نمی تونه خیلی خوب بهم نیگا کنه، چشم هاش از درد باز نمی شه. هنگامه دور خودش می چرخه و می گه: اکرم گفته برام لباس عروس می خره. هنگامه همیشه یه علاقه وصف نشدنی ای به عروس داشته. بعضی صبح ها که دیر می اومد مدرسه، می پرید تو دفتر و می گفت: شب خواب دیدم عروس بودی، خواب ام طولانی بود نشد زودتر بیام. بعد از ظهرها می گفت: جامدادی عروسی هم هست ها، می دونستی؟ یه دفعه ازش پرسیدم: عروس چی هست؟ یه موجودی رو کشید که هزار رنگ بود، به پیشونی اش یه دایره آویزوون بود، و دستش دو تا خورشید بود. مامان هنگامه دستش رو می ذاره رو لپش و می گه: میلاد به حرف شما گوش می ده، بهش بگین با هنگامه درس کار کنه. هنگامه دیگه چرخ نمی زنه، دستش رو گره کرده دور کمر اکرم. از ذهنم می گذره: اینا کی با هم صمیمی شدن. میلاد می گه: من هر چی برای هنگامه سرمشق می نویسم، پاره اش می کنه. من می پرسم: چرا هنگامه؟ می پرسم ولی گوشم بهش نیس، دارم سبک سنگین می کنم که خوبه یا بد که اکرم و هنگامه رفیق شده باشن. می پرسم ولی ذهنم درگیر کنکاش خاطره هاست، پیش اکرم شش سال پیش که فقط دوسه سال از الان هنگامه بزرگ تر بود، سجاد رو بغل می کرد و دست فاطمه رو می گرفت می اومد سر کلاس نقاشی می کشید. می پرسم ولی حواسم به مامان هنگامه اس که رو بهش می گه: آخرش هیچی سواد یاد نمی گیری. اکرم یکهو دست های هنگامه رو از دورش باز می کنه و می گه: چطور این حرفو می زنین؟ باید بهش یه کم اطمینان داشته باشین. می گه: من کیف می کنم وقتی صبح ها می بینیم هنگامه از در میاد تو، دست صادق و سودابه رو گرفته، همشون تمیز، همشون مرتب. تو چشمام خیره نگاه می کنه و با یه لحن مبازه جویانه ای می گه: باید بهش اعتماد کنین
سه: هیچ معلوم نیس که وقتی فلج باشی درد نمی کشی. هیچ معلوم نیس که چون یه بچه ی کارتن خوابی، تو کوچه و خیابون گم نمی شی. هیچ معلوم نیس که اگه تمرکز یادگیری نداشته باشی، چیزی یاد نمی گیری. سعی می کنم وقتی دارم با سودابه سر و کله می زنم اینا یادم باشه؛ وقتی حاضر نیس بره خونه و عر می زنه که تو مامانمی، یه جا بهش اعتماد کنم که فرق بین چیزهای تو ذهن و دنیای بیرون رو متوجه می شه
Monday, 7 November 2011
بارون
من پوست شکلاتم، بهار سکه اس، هنگامه با دندون کون مدادش رو می کنه و می گه: اینم منم. من از هردوشون جلوترم. ولی بعد هنگامه یه دو می آره، سوار دوچرخه ی تندرو می شه و و می ره رو خونه ی دوازده. من اون ته موندم. به هنگامه می گم: الان بهت می رسم. هنگامه چترش رو بوس می کنه و می گه: چتر خوشگلم گریه نکن. می گم: همون موقع که دیدیم فنرش کنده شده باید پس می دادیم یکی سالم می گرفتیم. می گه: سالمه، فقط بارون روش ریخته، انگاری خیس اشک شده. تو ایستگاه مترو دستم رو می کشه سمت سه تا صندلی خالی و می گه: بشینیم این رو. از تو کیفش کلاه گاوی اش رو در می آره، تا رو چشماش پایین می کشه، به پشتی صندلی تکیه می ده و می گه: من هنگامه نیستم
من خسته ام، بهار پر فکرهای عجیب و ترسناکه، هنگامه خوابش می آد. قبل از این که بریم تو دالون، کوه رو می بینیم که یک پارچه سفیده. من به یه نقطه ی دوردست خیره می شم و می گم: بریم اون بالا؟ هنگامه می گه: نمی ذارن که. من می گم: چرا نذارن، کوه رو که نخریدن. بهار می گه: بریم، ولی اون بالا سرده. هنگامه می گه: تو کاپشن داری، خاله ستاره کاپشن داره، منم کاپشن دارم. برج بغل دستمونه. کوه سفید روبرومونه، مه دامنه هاش رو پوشونده. من با انگشتم به برج اشاره می کنم و می گم: از اون بالا پرواز کنیم بریم بالای کوه. هنگامه می گه: من دمب تو رو می گیرم، خانم بهار دمب من رو، سه تایی می پریم و می ریم به برف ها دست می زنیم. برف ها سردن، هنگامه رو صندلی عقب خوابش برده، دالون تاریکه، من و بهار ساکت ایم
من از صبح یه بغض بی پایانم، بهار نیم ساعتی زودتر رسیده، هنگامه خواب مونده. برف ها رو پاشیده ام تو چشمهای بهار و هنگامه، اونا دمب من رو ول کردن، من چرخ می خورم و تو هر دور یه وجب به زمین نزدیک تر می شم. هنگامه می گه: این هم نامه ی خانم گیتا. وقتی پاکت رو می ذارم تو کیفم، چشمش به دستمه، آخرش می گه: اگه بخوای می تونی بخونیش. از آسمون مثل دمب اسب بارون می آد. هوای گرم و خفه ی دفتر می برتم به سال های گذشته، وقتی صادق رو روی میز دفتر خواب می کردم و یه دستی کارنامه ی بچه ها رو تایپ می کردم؛ گیتا سنگک داغ رو به خودش چسبونده و دم حوض وایساده، حوض پر ماهی یه، ماهیا قرمز ان، رقص کنان چرخ می زنن و هرازگاهی به دمب شون یه تکون آروم می دن، تکونشون موج درست می کنه، موج از تو حوض می ریزه بیرون و کوچه رو پر آب می کنه
من ناخنم رو کنده ام و انگشتم خون افتاده، بهار آخرین دستمال کاغذی رو نصیب شده، هنگامه کله اش بی کلاه مونده. تو واگن مترو به زنه می گم: برین اون طرف شاید یکی پا شد جاش رو داد به شما. زنه رو لولاها وایساده و تعادل نداره، با یه دست کلاه بچه اش رو در می آره و هن هن کنان می گه: دیگه اون دور و زمونه گذشته. هنگامه رو پنجره ی خودش یه آدم کشیده، یه آدم و یه خونه و یه خورشید. من کنار خورشید هنگامه، یه ابر کشیده ام، یه ابر و پایین اش هم قطره های بارون. پنجره دیگه جا نداره. هنگامه به اون یکی پنجره نیگا می کنه و به من می گه: عمو پنجره اش جون می ده واسه نقاشی کشیدن. عمو یه پسر جوونه، حوصله نداره، پای راستش تکون تکون می خوره. هنگامه ول کن نیس، می گه: عمو یه گاو برام بکش. من می خندم. عمو ذوق می کنه. راننده ی تاکسی از آینه ی جلو چپ چپ به ما نگاه می کنه. گاو عمو شاخ نداره، دهنش رو یه جوری باز کرده انگاری داره قاه قاه می خنده
مجتبی می پرسه: بعد از سی و نه چه عددیه؟ هنگامه می گه: سی و ده. قبل هر جواب دادنی، یه سری برمی گرده و من رو نیگا می کنه. پریا می گه: این قدر بیخود نگران نباش، این قدر بیخود این بچه رو موقع جواب دادن با نگرانی نیگا نکن. هنگامه رو خونه ی دوازدهه، دستش رو دراز می کنه و آخرین تیکه ی بیسکوئیتش رو می ده به بچه ای که بغل مامانشه. لولاهای بین دو کوپه تکون می خوره و صدای قژقژاش قطار رو پر می کنه. بهار دم ایستگاه مترو ماشین رو نگه می داره. هنگامه چشماشو آروم باز می کنه و می پرسه: رسیدیم؟ کوچه رو آب گرفته، مردم در خونه ها گونی شن گذاشتن، گونی ها آب رو هل دادن وسط کوچه. از این گونی به اون گونی که می پریم، هنگامه می گه: مامانم صبح یه ساعت خونه رو زیر و رو کرد تا چترمون رو پیدا کنه. بهار ماشین رو نگه می داره، سه تامون بیداریم؛ دست مون سه تا ظرف پر برفه، هنگامه می پرسه: شیره رو با چی درست می کنن؟
بارون قطع شده اما هنگامه چتر نو اش رو کماکان بالا سرش باز نگه داشته و دسته اش رو محکم چسبیده، دم درخونه شون که می رسیم، بعد از بوس خداحافظی می گه: برف رو با شوکولاتم می شه خورد
من خسته ام، بهار پر فکرهای عجیب و ترسناکه، هنگامه خوابش می آد. قبل از این که بریم تو دالون، کوه رو می بینیم که یک پارچه سفیده. من به یه نقطه ی دوردست خیره می شم و می گم: بریم اون بالا؟ هنگامه می گه: نمی ذارن که. من می گم: چرا نذارن، کوه رو که نخریدن. بهار می گه: بریم، ولی اون بالا سرده. هنگامه می گه: تو کاپشن داری، خاله ستاره کاپشن داره، منم کاپشن دارم. برج بغل دستمونه. کوه سفید روبرومونه، مه دامنه هاش رو پوشونده. من با انگشتم به برج اشاره می کنم و می گم: از اون بالا پرواز کنیم بریم بالای کوه. هنگامه می گه: من دمب تو رو می گیرم، خانم بهار دمب من رو، سه تایی می پریم و می ریم به برف ها دست می زنیم. برف ها سردن، هنگامه رو صندلی عقب خوابش برده، دالون تاریکه، من و بهار ساکت ایم
من از صبح یه بغض بی پایانم، بهار نیم ساعتی زودتر رسیده، هنگامه خواب مونده. برف ها رو پاشیده ام تو چشمهای بهار و هنگامه، اونا دمب من رو ول کردن، من چرخ می خورم و تو هر دور یه وجب به زمین نزدیک تر می شم. هنگامه می گه: این هم نامه ی خانم گیتا. وقتی پاکت رو می ذارم تو کیفم، چشمش به دستمه، آخرش می گه: اگه بخوای می تونی بخونیش. از آسمون مثل دمب اسب بارون می آد. هوای گرم و خفه ی دفتر می برتم به سال های گذشته، وقتی صادق رو روی میز دفتر خواب می کردم و یه دستی کارنامه ی بچه ها رو تایپ می کردم؛ گیتا سنگک داغ رو به خودش چسبونده و دم حوض وایساده، حوض پر ماهی یه، ماهیا قرمز ان، رقص کنان چرخ می زنن و هرازگاهی به دمب شون یه تکون آروم می دن، تکونشون موج درست می کنه، موج از تو حوض می ریزه بیرون و کوچه رو پر آب می کنه
من ناخنم رو کنده ام و انگشتم خون افتاده، بهار آخرین دستمال کاغذی رو نصیب شده، هنگامه کله اش بی کلاه مونده. تو واگن مترو به زنه می گم: برین اون طرف شاید یکی پا شد جاش رو داد به شما. زنه رو لولاها وایساده و تعادل نداره، با یه دست کلاه بچه اش رو در می آره و هن هن کنان می گه: دیگه اون دور و زمونه گذشته. هنگامه رو پنجره ی خودش یه آدم کشیده، یه آدم و یه خونه و یه خورشید. من کنار خورشید هنگامه، یه ابر کشیده ام، یه ابر و پایین اش هم قطره های بارون. پنجره دیگه جا نداره. هنگامه به اون یکی پنجره نیگا می کنه و به من می گه: عمو پنجره اش جون می ده واسه نقاشی کشیدن. عمو یه پسر جوونه، حوصله نداره، پای راستش تکون تکون می خوره. هنگامه ول کن نیس، می گه: عمو یه گاو برام بکش. من می خندم. عمو ذوق می کنه. راننده ی تاکسی از آینه ی جلو چپ چپ به ما نگاه می کنه. گاو عمو شاخ نداره، دهنش رو یه جوری باز کرده انگاری داره قاه قاه می خنده
مجتبی می پرسه: بعد از سی و نه چه عددیه؟ هنگامه می گه: سی و ده. قبل هر جواب دادنی، یه سری برمی گرده و من رو نیگا می کنه. پریا می گه: این قدر بیخود نگران نباش، این قدر بیخود این بچه رو موقع جواب دادن با نگرانی نیگا نکن. هنگامه رو خونه ی دوازدهه، دستش رو دراز می کنه و آخرین تیکه ی بیسکوئیتش رو می ده به بچه ای که بغل مامانشه. لولاهای بین دو کوپه تکون می خوره و صدای قژقژاش قطار رو پر می کنه. بهار دم ایستگاه مترو ماشین رو نگه می داره. هنگامه چشماشو آروم باز می کنه و می پرسه: رسیدیم؟ کوچه رو آب گرفته، مردم در خونه ها گونی شن گذاشتن، گونی ها آب رو هل دادن وسط کوچه. از این گونی به اون گونی که می پریم، هنگامه می گه: مامانم صبح یه ساعت خونه رو زیر و رو کرد تا چترمون رو پیدا کنه. بهار ماشین رو نگه می داره، سه تامون بیداریم؛ دست مون سه تا ظرف پر برفه، هنگامه می پرسه: شیره رو با چی درست می کنن؟
بارون قطع شده اما هنگامه چتر نو اش رو کماکان بالا سرش باز نگه داشته و دسته اش رو محکم چسبیده، دم درخونه شون که می رسیم، بعد از بوس خداحافظی می گه: برف رو با شوکولاتم می شه خورد
Friday, 28 October 2011
چیزای قشنگ
حسین می گه: من کارگردانم. سیرتی می گه: چی می گی اسکل، برو بشین. یاسمین می گه: من سفید برفی ام. حسین داد می زنه: من کارگردانم. من از مصطفی می پرسم: پای چشمت چی شده؟ سیرتی رو به بهار می گه: دو تا جمله اس ها... ببین می تونی از اول تا آخر یه دفعه بدون این که وسط اش قطع کنی بگی؟ یاسمین کتاب رو تو گردنم فرو می کنه و می گه: این رو می خونی واسم؟ سجاد با دوچرخه اش سه دقیقه یه بار میاد، از جلومون رد می شه و رو به دوربین می گه: دروغه! مصطفی دستش رو می زنه زیر چونه اش و می گه: تو دعوای دیروز این جور شده. فریبا، بهار رو تکون تکون می ده و می گه: بگین دیگه، خانم. حسین سه پایه رو می چسبه و می گه: من کارگردانم. یاسمین می گه: من سفید برفی ام. سجاد می گه: دروغه. من می گم: به جای این حرفا، هرکی بگه اگه دوربین داشته باشه از چی فیلم می گیره. مصطفی می گه: من از دیوار فیلم می گیرم. می پرسم: دیوار چی؟ می گه: دیوار دیگه، دیوارهای مختلف، دیوارهای ریخته، دیوارهای خونه. یاسمین می گه: من از خودم فیلم می گیرم. حسین می گه: من از چیزای قشنگ فیلم می گیرم. می پرسم: چیزای قشنگ مثل چی، حسین؟ جواب نمی ده
هنگامه می گه: با بدنم یه شعر گفتم می خوای برات بخونم؟ رو سکوی کنار دفتر نشسته ایم. سودابه داره نقاشی می کشه، مادرها دور حوض خالی نشستن، بچه ها دنبال هم می دوند. هنگامه انگشتاشو گرد می کنه و با یه لحن آهنگین می خونه: اول این دو تا کوچولو روی ابرا نشسته بودن ( انگشتاشو می ذاره رو پیشونی اش)، بعد سر خوردن ( انگشتاشو هل می ده رو پلک هاش)، بعد چشماشون رو باز کردن و فهمیدن بالای کوه گیر افتادن (جفت انگشتاشو می می ذاره دو ور دماغش) بعد گفتن به درک و تاب بازی کردن (لاله ی گوشش رو تکون می ده). حسین بالای پله ها وایساده. از اون بالا می گه: اگه یه کلمه دیگه حرف بزنی ساق پات رو خرد می کنم. هنگامه ساکت شده. بدون این که به حسین نگاه کنم، می گم: بخون، تو به اون چی کار داری. هنگامه دودل ئه. زیرلبی ادامه می ده ولی چشمش به حسین ئه، می خونه: بعد از رو تاب کنده شدن... حسین اومده پایین پله ها، داد می زنه: مگه نگفتم صدات رو ببر؟ دست می اندازه و کش هنگامه رو از رو سرش قاپ می زنه. هنگامه جیغ اش می ره هوا. سودابه اون وسط داد می کشه: اون کش من بود. من می گم: انقدر شلوغش نکنین، کش ات رو می ده. به حسین می گم: کش اش رو بده، بریم مچ بندازیم
حسین یازده، دوازده سالشه. خوشحالم که از دروازه غار یا هرجهنم دره ای که رفته بوده جنس بفروشه، برگشته. بهم می گه: خانم همه ی زورتون رو بزنین. می گم: آخه همه ی زورم زیاده. ته حیاط چند تا پسر کلاس اولی افتادن به جون هم، یکی از مادرها زیر درخت توت داره کهنه ی بچه اش رو عوض می کنه. حسین می گه: زور من هم زیاده. وقتی می بازه کله اش رو می کوبونه به در و تخته، می گه: من از خانم باختم. می خندم، می گم: یه روز دیگه می بری. هنگامه کش رو می ده دستم و پشتش رو می کنه تا به موهاش ببندم. سودابه دنبال رنگ قرمز می گرده، حسین بازو می گیره. یکی از مادرها جلو می آد، بچه اش پشتش قایم شده، تا به حال ندیدم اش، می پرسه: شما چی هستین؟ مربی این؟ هنگامه می گه: نه این خاله مه. سودابه می گه: مامانمه. حسین می گه: خواهرمه
حمیدآقا می گه: مغزش دیگه از کار افتاده، دیروز دماغ یه معلم رو خون انداخت. کله هامونو رو به آسمون گرفته ایم، می گم: از بالای دیوار بیا پایین. ادای گیتار زدن در می آره و می خونه؛ نه آهنگش آشناست، نه شعرش، تا به حال نشنیده ام. کوثر از پشت در حیاط داد می زنه: بهش بگین بیاد بریم خونه. حمیدآقا رو به من می گه: الان همسایه زنگ می زنه پلیس. می پرسم: همسایه دیگه واسه چی زنگ می زنه پلیس؟ سیرتی می گه: همسایه یه اسکلی یه دیگه. مصطفی یکی از ژل های پاک کننده ی دستی رو که یه بدبختی به مدرسه اهدا کرده روی شلوار سیرتی می پاشه و می گه: آدم به همسایه اش می گه اسکل؟ حمیدآقا می گه: دخترپسرا وسطی بازی می کنن، همسایه شاکی می شه. سیرتی مصطفی رو هل می ده و می گه: نیگا چی کار کردی، اسکل. حسین از بالای دیوار به ژل دست اشاره می کنه و می گه: من هم از اون تفنگ ها می خوام
حسین اومده پایین دیوار. تو فاصله ای که بره دوباره بالا و دیگه پایین نیاد، ازش می پرسم: نگفتی چیزای قشنگ که می خوای ازشون فیلم بگیری، مثل چی. از تو جیبش یه مشت تخمه در می آره، کف دستم می ریزه و می گه: مثل مسافرت
هنگامه می گه: با بدنم یه شعر گفتم می خوای برات بخونم؟ رو سکوی کنار دفتر نشسته ایم. سودابه داره نقاشی می کشه، مادرها دور حوض خالی نشستن، بچه ها دنبال هم می دوند. هنگامه انگشتاشو گرد می کنه و با یه لحن آهنگین می خونه: اول این دو تا کوچولو روی ابرا نشسته بودن ( انگشتاشو می ذاره رو پیشونی اش)، بعد سر خوردن ( انگشتاشو هل می ده رو پلک هاش)، بعد چشماشون رو باز کردن و فهمیدن بالای کوه گیر افتادن (جفت انگشتاشو می می ذاره دو ور دماغش) بعد گفتن به درک و تاب بازی کردن (لاله ی گوشش رو تکون می ده). حسین بالای پله ها وایساده. از اون بالا می گه: اگه یه کلمه دیگه حرف بزنی ساق پات رو خرد می کنم. هنگامه ساکت شده. بدون این که به حسین نگاه کنم، می گم: بخون، تو به اون چی کار داری. هنگامه دودل ئه. زیرلبی ادامه می ده ولی چشمش به حسین ئه، می خونه: بعد از رو تاب کنده شدن... حسین اومده پایین پله ها، داد می زنه: مگه نگفتم صدات رو ببر؟ دست می اندازه و کش هنگامه رو از رو سرش قاپ می زنه. هنگامه جیغ اش می ره هوا. سودابه اون وسط داد می کشه: اون کش من بود. من می گم: انقدر شلوغش نکنین، کش ات رو می ده. به حسین می گم: کش اش رو بده، بریم مچ بندازیم
حسین یازده، دوازده سالشه. خوشحالم که از دروازه غار یا هرجهنم دره ای که رفته بوده جنس بفروشه، برگشته. بهم می گه: خانم همه ی زورتون رو بزنین. می گم: آخه همه ی زورم زیاده. ته حیاط چند تا پسر کلاس اولی افتادن به جون هم، یکی از مادرها زیر درخت توت داره کهنه ی بچه اش رو عوض می کنه. حسین می گه: زور من هم زیاده. وقتی می بازه کله اش رو می کوبونه به در و تخته، می گه: من از خانم باختم. می خندم، می گم: یه روز دیگه می بری. هنگامه کش رو می ده دستم و پشتش رو می کنه تا به موهاش ببندم. سودابه دنبال رنگ قرمز می گرده، حسین بازو می گیره. یکی از مادرها جلو می آد، بچه اش پشتش قایم شده، تا به حال ندیدم اش، می پرسه: شما چی هستین؟ مربی این؟ هنگامه می گه: نه این خاله مه. سودابه می گه: مامانمه. حسین می گه: خواهرمه
حمیدآقا می گه: مغزش دیگه از کار افتاده، دیروز دماغ یه معلم رو خون انداخت. کله هامونو رو به آسمون گرفته ایم، می گم: از بالای دیوار بیا پایین. ادای گیتار زدن در می آره و می خونه؛ نه آهنگش آشناست، نه شعرش، تا به حال نشنیده ام. کوثر از پشت در حیاط داد می زنه: بهش بگین بیاد بریم خونه. حمیدآقا رو به من می گه: الان همسایه زنگ می زنه پلیس. می پرسم: همسایه دیگه واسه چی زنگ می زنه پلیس؟ سیرتی می گه: همسایه یه اسکلی یه دیگه. مصطفی یکی از ژل های پاک کننده ی دستی رو که یه بدبختی به مدرسه اهدا کرده روی شلوار سیرتی می پاشه و می گه: آدم به همسایه اش می گه اسکل؟ حمیدآقا می گه: دخترپسرا وسطی بازی می کنن، همسایه شاکی می شه. سیرتی مصطفی رو هل می ده و می گه: نیگا چی کار کردی، اسکل. حسین از بالای دیوار به ژل دست اشاره می کنه و می گه: من هم از اون تفنگ ها می خوام
حسین اومده پایین دیوار. تو فاصله ای که بره دوباره بالا و دیگه پایین نیاد، ازش می پرسم: نگفتی چیزای قشنگ که می خوای ازشون فیلم بگیری، مثل چی. از تو جیبش یه مشت تخمه در می آره، کف دستم می ریزه و می گه: مثل مسافرت
Sunday, 16 October 2011
خداحافظی
امروز برای هنگامه روز ملی جادوئه؛ هر سئوالی ازش بپرسی تو جوابش یه " جادو" داره. رفته بالای میز، من و بهار نشسته ایم رو مربع های رنگی، گیتا داره سودابه رو قلقلک می ده. هنگامه رو به من می گه: کله ات رو پایین بگیر، می خوام بپرم. امروز برای صادق روز ملی استقلاله؛ تازه فهمیده صادق ئه و نه هیچ کس دیگه؛ مثل روزهای قبل حرف بقیه رو تکرار نمی کنه، وقتی نوبتش می رسه، بلند می گه: یک، دو، سه و می پره. پاش خورده تو دماغ هنگامه. تا اون موقع بی خیال نشسته ام ولی وقتی خون دماغش می ریزه رو بلوزش، می زنمش زیر بغلم تا ببرمش دم آبخوری. دستاش رو جلو صورتش گرفته ولی تو راه پله، غش غش می زنه زیر خنده. می گم: دیوونه. باز می خنده، سرش رو گذاشته رو شونه ام، یکهو می گه: خون ریخت رو روسری ات. می گم: عیب نداره. وقتی شیر آب رو باز نگه داشته ام تا دماغش رو آب بزنه، می پرسم: چرا این قدر خون دماغ می شی؟ همون جور که کله اش رو کج گرفته، تو دماغی می گه: دماغم جادویی یه،
هروقت دایی ام مامان سونیل رو می زنه، از دماغ من خون می آد.
حمید آقا می آد تو کلاس تا کلید رو بهم بده. داره می ره سر کار. می گه: هروقت خواستین برین، در حیاط رو قفل کن و کلید رو پرت کن تو باغچه. می گم: ما هم داریم می ریم. سودابه می گه: نه نریم. امروز برای سودابه روز ملی خاص بودنه؛ فقط به اونا زنگ زدیم تا بیان مدرسه. منتظر می مونه تا همه از کلاس برن بیرون. بعد می گه: بغلم کن. دم در حیاط، حمیدآقا می گه: اینا بالاخره یه روز می رن زیر ماشین. می گه: مخصوصا این- و به صادق اشاره می کنه. صادق می گه: نمی رم زیر ماشین. تو کوچه، گیتا می گه: من ماشین دارم، بریم برسونیمتون دم خونه ی دایی تون. هنگامه می گه: ماشین خانم گیتا سفیده. بهار می پرسه: از کجا می دونی؟ هنگامه می گه: من جادو بلدم. امروز برای گیتا روز ملی پیشنهادهای رویای یه؛ دم بقالی سر کوچه می گه: بریم بستنی کوکایی بخریم. بستنی کوکایی همون چیزیه که یه هفته اس ما رو معتاد خودش کرده. وقتی به پارکینگ می رسیم یه دستم به صادق و یه دستم تو دست سودابه است، بستنی کوکایی تا دسته تو حلقمه.
دم آسانسور یه پنج دقیقه ای معطل می شیم. بچه ها کلافه شدن. هنگامه می گه: شاید این یکی آسانسوره، و به در کناری اشاره می کنه. گیتا می گه: نه، اون راه پله است. سودابه می گه: شاید آسانسور اینه، و به همون در اشاره می کنه. گیتا می گه: نه. رو به صادق می گه: خب نوبت توئه، یه دفعه هم تو بپرس. صادق نمی پرسه، روز استقلال اش رو بی نقص تا انتها می خواد حفظ کنه. من می گم: آسانسور همین جوری که نمی آد، باید براش شعر "آسانسور زود بیا" رو بخونیم تا بیاد. هنگامه می پرسه: واقعا؟ سودابه می گه: چه جوری؟ گیتا می خونه: آسانسور آسانسور زود بیا... ( یه سری قافیه ردیف می کنه از سودابه و هنگامه ای که منتظرش نشستن و صادقی که چشماش رو بسته و ماهایی که بالا و پایین می پریم). شعر که تموم می شه، آسانسور دینگی صدا می کنه و درش باز می شه.
تو ماشین گیتا نشسته ایم. پشت چراغ قرمز تا کمر از پنجره آویزون می شیم و عربده می زنیم: قطار قطار زود برو، از توی ایستگاه برو، برادرم زن می خواد، پولش رو از من می خواد، من که پولی ندارم، چاقو رو در می آرم، پدرش رو در می آرم. وقتی می پیچیم تو پامنار، هنگامه می گه: سه دفعه دیگه هم بخونیم، باشه؟
سرکوچه ی تنگ، سودابه تنها کسی یه که می مونه. وسط کوچه وایساده و دستش رو تکون می ده. اون قدر می مونه و پافشاری می کنه تا صادق و هنگامه هم وسط های کوچه می ایستن، انگاری تازه از رفتار سودابه می فهمن که یه چیزی عادی نیس؛ که خداحافظی امروز فقط از یه آدم نیس، خداحافظی از یه دوره ی زندگی یه که داره آروم آروم به پایان اش نزدیک می شه. مثل همه موقعیت های این ریختی احساس می کنم یه چیزی تو دلم اندازه ی یه حفره خالی می شه.
برای من، شاید امروز روز ملی از درون تهی شدنه.
رو پام نشسته. می گه: تو زنگ زدی من خواب بودم. می گم: بعدش که زنگ زدم باهات حرف زدم. می گه: تو که نبودی من رفتم کلاس دوم. می گم: هنگامه رفته کلاس دوم، تو همون پیش دبستانی هم بری برای من کافیه. می گه: تو که نبودی من انقدر سالم شد ( و پنج تا انگشتش رو باز می کنه). می گم: نه خیر، تو شش سالته. چونه اش رو نشون می ده و می گه: تو که نبودی من رفتم بالای تاقچه. می پرسم: بالای تاقچه چه خبر بود؟ می گه: رفتم قاب عکس رو بیارم. نخ بخیه هاش سبزه، آخرش یه گره گنده اس. خم می شم رو شیکمش و می گم: خانم گیتا برات یه بسته قلقلک گازگازی تجویز کرده
هروقت دایی ام مامان سونیل رو می زنه، از دماغ من خون می آد.
حمید آقا می آد تو کلاس تا کلید رو بهم بده. داره می ره سر کار. می گه: هروقت خواستین برین، در حیاط رو قفل کن و کلید رو پرت کن تو باغچه. می گم: ما هم داریم می ریم. سودابه می گه: نه نریم. امروز برای سودابه روز ملی خاص بودنه؛ فقط به اونا زنگ زدیم تا بیان مدرسه. منتظر می مونه تا همه از کلاس برن بیرون. بعد می گه: بغلم کن. دم در حیاط، حمیدآقا می گه: اینا بالاخره یه روز می رن زیر ماشین. می گه: مخصوصا این- و به صادق اشاره می کنه. صادق می گه: نمی رم زیر ماشین. تو کوچه، گیتا می گه: من ماشین دارم، بریم برسونیمتون دم خونه ی دایی تون. هنگامه می گه: ماشین خانم گیتا سفیده. بهار می پرسه: از کجا می دونی؟ هنگامه می گه: من جادو بلدم. امروز برای گیتا روز ملی پیشنهادهای رویای یه؛ دم بقالی سر کوچه می گه: بریم بستنی کوکایی بخریم. بستنی کوکایی همون چیزیه که یه هفته اس ما رو معتاد خودش کرده. وقتی به پارکینگ می رسیم یه دستم به صادق و یه دستم تو دست سودابه است، بستنی کوکایی تا دسته تو حلقمه.
دم آسانسور یه پنج دقیقه ای معطل می شیم. بچه ها کلافه شدن. هنگامه می گه: شاید این یکی آسانسوره، و به در کناری اشاره می کنه. گیتا می گه: نه، اون راه پله است. سودابه می گه: شاید آسانسور اینه، و به همون در اشاره می کنه. گیتا می گه: نه. رو به صادق می گه: خب نوبت توئه، یه دفعه هم تو بپرس. صادق نمی پرسه، روز استقلال اش رو بی نقص تا انتها می خواد حفظ کنه. من می گم: آسانسور همین جوری که نمی آد، باید براش شعر "آسانسور زود بیا" رو بخونیم تا بیاد. هنگامه می پرسه: واقعا؟ سودابه می گه: چه جوری؟ گیتا می خونه: آسانسور آسانسور زود بیا... ( یه سری قافیه ردیف می کنه از سودابه و هنگامه ای که منتظرش نشستن و صادقی که چشماش رو بسته و ماهایی که بالا و پایین می پریم). شعر که تموم می شه، آسانسور دینگی صدا می کنه و درش باز می شه.
تو ماشین گیتا نشسته ایم. پشت چراغ قرمز تا کمر از پنجره آویزون می شیم و عربده می زنیم: قطار قطار زود برو، از توی ایستگاه برو، برادرم زن می خواد، پولش رو از من می خواد، من که پولی ندارم، چاقو رو در می آرم، پدرش رو در می آرم. وقتی می پیچیم تو پامنار، هنگامه می گه: سه دفعه دیگه هم بخونیم، باشه؟
سرکوچه ی تنگ، سودابه تنها کسی یه که می مونه. وسط کوچه وایساده و دستش رو تکون می ده. اون قدر می مونه و پافشاری می کنه تا صادق و هنگامه هم وسط های کوچه می ایستن، انگاری تازه از رفتار سودابه می فهمن که یه چیزی عادی نیس؛ که خداحافظی امروز فقط از یه آدم نیس، خداحافظی از یه دوره ی زندگی یه که داره آروم آروم به پایان اش نزدیک می شه. مثل همه موقعیت های این ریختی احساس می کنم یه چیزی تو دلم اندازه ی یه حفره خالی می شه.
برای من، شاید امروز روز ملی از درون تهی شدنه.
رو پام نشسته. می گه: تو زنگ زدی من خواب بودم. می گم: بعدش که زنگ زدم باهات حرف زدم. می گه: تو که نبودی من رفتم کلاس دوم. می گم: هنگامه رفته کلاس دوم، تو همون پیش دبستانی هم بری برای من کافیه. می گه: تو که نبودی من انقدر سالم شد ( و پنج تا انگشتش رو باز می کنه). می گم: نه خیر، تو شش سالته. چونه اش رو نشون می ده و می گه: تو که نبودی من رفتم بالای تاقچه. می پرسم: بالای تاقچه چه خبر بود؟ می گه: رفتم قاب عکس رو بیارم. نخ بخیه هاش سبزه، آخرش یه گره گنده اس. خم می شم رو شیکمش و می گم: خانم گیتا برات یه بسته قلقلک گازگازی تجویز کرده
Sunday, 24 July 2011
یقین
صفیه زنگ زده که بپرسه از نمایشگاه عکس شون خبری دارم یا نه. خبر ندارم. می گه: دارن بیرون مون می کنن. می گه: دارن همه ی اونایی رو که تو سرشماری سال پیش شرکت کردن، خانواده به خانواده صدا می زنن. خبر ندارم. می گه: کاش می شد از این موضوع عکس می انداختم. می گم: خب بنداز. می گه: فقط دو ماه دیگه ایران ایم، یعنی تا اون موقع نمایشگاه مون برگزار می شه؟ خبر ندارم
سونیتا از سرآسیاب کوبیده و اومده مدرسه. از سرآسیاب کرج. با مترو. با داداش کوچیکش. داداشش حوصله نداره، گرمشه. می پرسم: مداد رنگی بدم نقاشی کنی؟ کله اش رو تکون می ده و می گه: نه. سونیتا می گه: کسی نبود نگهش داره. عکس ننداخته. یه تیکه کاغذ از تو کیفش در می آره. می گه: همه رو دارن رد مرز می کنن، می خوان ماهی پنج هزارتا پس بفرستن. می گه: برای همه ی افغانی ها از این کاغذها اومده. می گه: به هر خانواده فقط چهارماه وقت دادن تا از ایران خارج شن. می گه: ما برنمی گردیم. می گه: آدم با پای خودش به جایی که ازش فرار کرده برنمی گرده. می گه: انقدر می مونیم تا خودشون بندازنمون بیرون. می پرسه: این چیزها رو می شه با عکس نشون داد؟
فرزانه می گه: روزی نیس که عموهام به بابام نگن که نذاره من مدرسه برم، با این حال من همیشه تونسته ام بابام رو راضی کنم که درس بخونم. می گه: دو سال دیگه دیپلم می گیرم. می گه: اگه الان بندازنمون بیرون هیچ وقت نمی تونم درس ام رو تموم کنم، همه ی زحمت هام به باد می ره. یکی از طرف یونسیف اومده مدرسه که یه تحقیقی انجام بده، با این که موضوع اش مرتبط نیس، آوردمش که باهاش حرف بزنه؛ تمام مدت روش به اونه، ولی اون جا که می زنه زیر گریه، صورتش رو پشتم قایم می کنه
مریم می گه: داداشم کشته شد. نظیره می گه: راست می گه همه مون تو خونه بودیم، اون تو حیاط بود، بمب افتاد. مریم می گه: مامانم بهش گفته بود بره نذری بگیره وقتی برگشت، مامانم غذا رو تو ظرف دیگه خالی کرد و بهش گفت بره قابلمه رو پس بده. نظیره می گه: خونه مون خراب شد. مریم تکرار می کنه: داداشم کشته شد. نظیره می گه: جلو چشم مون. مریم می گه: چشم های من بسته بود
الناز تو قاب چیدتمون، بدون این که بهمون بگه هرکدوم چی ایم، هر کدوم کی ایم. گیتا دست من رو گرفته، من رو زانوهام ام. گیتا اخم هاش تو همه. هر دو مجسمه ایم. نوال می گه: با شماره ی سه هرکدوم هر چی فکر می کنین به طرف مقابل تون بگین... پنج سال پیش، شایدم بیشتر، تو کوچه های پشت امامزاده یه مامور رو دیدم که دست یه پسر ده ساله رو چسبیده بود. هوا داشت تاریک می شد، تو کوچه پرنده پر نمی زد، یه عصر تو آخرین روزهای شهریور ماه بود. پسره صورتش از اشک خیس بود. ماموره داد می زد: برت می گردونم به همون جهنمی که ازش اومدی. همون موقع هایی بود که بچه های کوچیک رو سوار اتوبوس می کردن و بی اطلاع خانواده هاشون می فرستادن تربت جام؛ همون موقع هایی بود که خانواده ها همون جور که تو خونه هاشون نشسته بود و داشتن ظرف می شستن، غذا می پختن یا تلویزیون نگاه می کردن، می فهمیدن که بچه هاشون رو از مرز گذروندن؛ همون موقع هایی بود که بچه های هزاره مسیرشون رو برای این که به مامور برنخورن جا به جا عوض می کردن
نمی دونم باید چی گفت، چی نوشت یا چی کار کرد. هرچند یقین دارم که باید گفت، نوشت و کاری کرد
سونیتا از سرآسیاب کوبیده و اومده مدرسه. از سرآسیاب کرج. با مترو. با داداش کوچیکش. داداشش حوصله نداره، گرمشه. می پرسم: مداد رنگی بدم نقاشی کنی؟ کله اش رو تکون می ده و می گه: نه. سونیتا می گه: کسی نبود نگهش داره. عکس ننداخته. یه تیکه کاغذ از تو کیفش در می آره. می گه: همه رو دارن رد مرز می کنن، می خوان ماهی پنج هزارتا پس بفرستن. می گه: برای همه ی افغانی ها از این کاغذها اومده. می گه: به هر خانواده فقط چهارماه وقت دادن تا از ایران خارج شن. می گه: ما برنمی گردیم. می گه: آدم با پای خودش به جایی که ازش فرار کرده برنمی گرده. می گه: انقدر می مونیم تا خودشون بندازنمون بیرون. می پرسه: این چیزها رو می شه با عکس نشون داد؟
فرزانه می گه: روزی نیس که عموهام به بابام نگن که نذاره من مدرسه برم، با این حال من همیشه تونسته ام بابام رو راضی کنم که درس بخونم. می گه: دو سال دیگه دیپلم می گیرم. می گه: اگه الان بندازنمون بیرون هیچ وقت نمی تونم درس ام رو تموم کنم، همه ی زحمت هام به باد می ره. یکی از طرف یونسیف اومده مدرسه که یه تحقیقی انجام بده، با این که موضوع اش مرتبط نیس، آوردمش که باهاش حرف بزنه؛ تمام مدت روش به اونه، ولی اون جا که می زنه زیر گریه، صورتش رو پشتم قایم می کنه
مریم می گه: داداشم کشته شد. نظیره می گه: راست می گه همه مون تو خونه بودیم، اون تو حیاط بود، بمب افتاد. مریم می گه: مامانم بهش گفته بود بره نذری بگیره وقتی برگشت، مامانم غذا رو تو ظرف دیگه خالی کرد و بهش گفت بره قابلمه رو پس بده. نظیره می گه: خونه مون خراب شد. مریم تکرار می کنه: داداشم کشته شد. نظیره می گه: جلو چشم مون. مریم می گه: چشم های من بسته بود
الناز تو قاب چیدتمون، بدون این که بهمون بگه هرکدوم چی ایم، هر کدوم کی ایم. گیتا دست من رو گرفته، من رو زانوهام ام. گیتا اخم هاش تو همه. هر دو مجسمه ایم. نوال می گه: با شماره ی سه هرکدوم هر چی فکر می کنین به طرف مقابل تون بگین... پنج سال پیش، شایدم بیشتر، تو کوچه های پشت امامزاده یه مامور رو دیدم که دست یه پسر ده ساله رو چسبیده بود. هوا داشت تاریک می شد، تو کوچه پرنده پر نمی زد، یه عصر تو آخرین روزهای شهریور ماه بود. پسره صورتش از اشک خیس بود. ماموره داد می زد: برت می گردونم به همون جهنمی که ازش اومدی. همون موقع هایی بود که بچه های کوچیک رو سوار اتوبوس می کردن و بی اطلاع خانواده هاشون می فرستادن تربت جام؛ همون موقع هایی بود که خانواده ها همون جور که تو خونه هاشون نشسته بود و داشتن ظرف می شستن، غذا می پختن یا تلویزیون نگاه می کردن، می فهمیدن که بچه هاشون رو از مرز گذروندن؛ همون موقع هایی بود که بچه های هزاره مسیرشون رو برای این که به مامور برنخورن جا به جا عوض می کردن
نمی دونم باید چی گفت، چی نوشت یا چی کار کرد. هرچند یقین دارم که باید گفت، نوشت و کاری کرد
Saturday, 2 July 2011
جرقه های کوچیک خوشبختی
یه سری دور میز نهارخوری دور هم جمع شده بودن و نقاشی می کردن، بعضی ها تلویزیون نگاه می کردن، چند تایی دور لپ تاپ من دایره زده بودن و عکس نگاه می کردن. بستنی خوردیم، کمی رقصیدیم، ادای کاراته بازها رو در آوردیم. من روی تخت نشسته بودم و نگاهشون می کردم. با خودم گفتم همشون می تونن همین جا بمونن. تا ابد. و من می تونم همین جور که اینا هستن به کارهام برسم؛ اون روز بار اولی بود که به این فکر کردم. صدای خنده ی چندتاشون از آشپزخونه می اومد؛ داشتن ظرف های بستنی شون رو می شستن. نسیمی که از پنجره ی باز می وزید توی خونه، موهای همه مون رو آشفته می کرد... باریکه ی نوری که روی کاشی کف اتاق افتاده بود کم رنگ و کم رنگ تر می شد. زیر لبی گفتم: ساعت ده دقیقه به پنج ئه، ساعت پنج بر می گردیم
شش صبح سوار دوچرخه شده بودم که برم مدرسه. وسط راه پشیمون شده بودم. تو یه کافه نشسته بودم و شروع کرده بودم به نوشتن، تنها وسیله ای که تو اون روزها حس بیهودگی رو پس می زد. بیش از اندازه طول کشیده بود. یکی از بچه ها زنگ زده بود به گوشی ام. گفته بود دارن خونه هامون رو خراب می کنن. گفته بود ساعت سه صبح ریختن تو زمین و اشک آور زدن. گفته بود از صبح با کامیون شصت، هفتاد خانواده رو با زور و ضرب بردن خارج شهر. وقتی من رسیدم، بولدوزرها خونه ها رو می خوردن و جلو می رفتن، ده ها نفر دور زمین زنجیره ی انسانی بسته بودن. زن و مرد و بچه هزار گوشه ایستاده بودن و زار می زدن. نصف بچه هامون پیداشون نبود. یکی از پلیس هایی که که راه مردم رو بسته بود، گفت: دو سال بهتون وقت دادیم از این زمین برین، باز برگشتین، سیم خاردارها رو کنار زدین و برگشتین، هر چی سرتون بیاد حق تونه. تا عمر دارم لحظه ای رو فراموش نمی کنم که زنی از بین جماعت داد زد: حداقل پل پوت همه ی آدم ها رو از شهر بیرون کرد، شما فقط زورتون به فقرا می رسه، شما از خمرهای سرخ پست ترین. خانواده هایی رو که موندن تو مدرسه جا دادیم. مدرسه مون یه اتاق چهل متری بود. هر نفر به اندازه ی ده سانت جا داشت، بهتر از خیابون خوابی بود. همون روز چتریا رو آوردم خونه ام- چتریا یکی مثل سودابه بود. روز بعدش جانوی رو آوردم. سه ماهش بود، مادرش بعد از اون روز به کل غیب اش زده بود. دو ماه بعد تیدا رو آوردم که گاز اشک آور ریه هاشو داغون کرده بود، وقتی آوردم اش پنج ماهش بود. هر سه شون شش ماه تو خونه ی من موندن. صبح ها با هم پا می شدیم، با خودم می بردمشون سر کار، عصر برمی گشتیم، وقتی آماندا نبود، من یه چیزی برای خوردن آماده می کردم، وقتی اون بود برامون نودل درست می کرد. همه ی اطرفیانم اولش می گفتن نیارشون؛ بعد که آوردمشون، می گفتن نمی تونی ازشون مراقبت کنی؛ بعدها می پرسیدن چطور این کار رو می کنی- هیچکی نمی پرسید چرا آورده بودیم شون. یه شب که تیدا مشکل تنفس اش بدتر شده بود تا صبح با آماندا بیدار موندیم. نزدیک های صبح بالاخره تونست بخوابه. جیرجیرک ها جیرجیر می کردن، هوا آروم آروم روشن می شد. پنج تایی رو تخت دراز کشیده بودیم، چتریا تو خواب غلت زد و به پهلو خوابید. جانوی شست اش رو می مکید. آماندا گفت: تیدا یعنی فرشته. دستش زیر سرش بود، گوشهامون از صدای خس خس سینه ی تیدا پر شده بود، نگاهم کرد و پرسید: هیچ می دونستی؟
تو خونه ی نازگل ایم. دارم ظرف ها رو می شورم. هنگامه به پنجره خیره شده. سودابه و هنگامه و صادق از وقتی اومدن شیفته ی ماهی پلاستیکی هایی شده که نازگل چسبونده به شیشه ی آشپزخونه، از هر فرصتی استفاده می کنن تا بیان و نگاهشون کنن. همشون ماهی قرمز هستن جز یکی، یکی اش سیاهه. همیشه جوری چیده شده بوده انگاری که ماهی های قرمز دارن پشت سر ماهی سیاه کوچولو حرکت می کنن. امروز اما، ماهی سیاهه رو به ماهی های قرمز کرده. هنگامه می گه: این سیاهه با بقیه فرق داره، انگار داره تنهایی با اون یکی ها می جنگه
هنگامه کله اش رو زیر آب می کنه و بعد که بیرون می آره با چشم های بسته می گه: من ماهی ام. سودابه از خنده غش کرده. صادق دستاشو رو آب می کوبه... همیشه فکر کرده ام زندگی جرقه های کوچیکی یه که- خیلی جاها به رغم همه، خیلی مواقع در جهت مخالف همه- باید رو هوا بجهی و بگیریش. همیشه فکر کرده ام که حتی گرفتن یه جرقه ی کوچیک هم کافی یه تا مسیر زندگی ات عوض بشه
شش صبح سوار دوچرخه شده بودم که برم مدرسه. وسط راه پشیمون شده بودم. تو یه کافه نشسته بودم و شروع کرده بودم به نوشتن، تنها وسیله ای که تو اون روزها حس بیهودگی رو پس می زد. بیش از اندازه طول کشیده بود. یکی از بچه ها زنگ زده بود به گوشی ام. گفته بود دارن خونه هامون رو خراب می کنن. گفته بود ساعت سه صبح ریختن تو زمین و اشک آور زدن. گفته بود از صبح با کامیون شصت، هفتاد خانواده رو با زور و ضرب بردن خارج شهر. وقتی من رسیدم، بولدوزرها خونه ها رو می خوردن و جلو می رفتن، ده ها نفر دور زمین زنجیره ی انسانی بسته بودن. زن و مرد و بچه هزار گوشه ایستاده بودن و زار می زدن. نصف بچه هامون پیداشون نبود. یکی از پلیس هایی که که راه مردم رو بسته بود، گفت: دو سال بهتون وقت دادیم از این زمین برین، باز برگشتین، سیم خاردارها رو کنار زدین و برگشتین، هر چی سرتون بیاد حق تونه. تا عمر دارم لحظه ای رو فراموش نمی کنم که زنی از بین جماعت داد زد: حداقل پل پوت همه ی آدم ها رو از شهر بیرون کرد، شما فقط زورتون به فقرا می رسه، شما از خمرهای سرخ پست ترین. خانواده هایی رو که موندن تو مدرسه جا دادیم. مدرسه مون یه اتاق چهل متری بود. هر نفر به اندازه ی ده سانت جا داشت، بهتر از خیابون خوابی بود. همون روز چتریا رو آوردم خونه ام- چتریا یکی مثل سودابه بود. روز بعدش جانوی رو آوردم. سه ماهش بود، مادرش بعد از اون روز به کل غیب اش زده بود. دو ماه بعد تیدا رو آوردم که گاز اشک آور ریه هاشو داغون کرده بود، وقتی آوردم اش پنج ماهش بود. هر سه شون شش ماه تو خونه ی من موندن. صبح ها با هم پا می شدیم، با خودم می بردمشون سر کار، عصر برمی گشتیم، وقتی آماندا نبود، من یه چیزی برای خوردن آماده می کردم، وقتی اون بود برامون نودل درست می کرد. همه ی اطرفیانم اولش می گفتن نیارشون؛ بعد که آوردمشون، می گفتن نمی تونی ازشون مراقبت کنی؛ بعدها می پرسیدن چطور این کار رو می کنی- هیچکی نمی پرسید چرا آورده بودیم شون. یه شب که تیدا مشکل تنفس اش بدتر شده بود تا صبح با آماندا بیدار موندیم. نزدیک های صبح بالاخره تونست بخوابه. جیرجیرک ها جیرجیر می کردن، هوا آروم آروم روشن می شد. پنج تایی رو تخت دراز کشیده بودیم، چتریا تو خواب غلت زد و به پهلو خوابید. جانوی شست اش رو می مکید. آماندا گفت: تیدا یعنی فرشته. دستش زیر سرش بود، گوشهامون از صدای خس خس سینه ی تیدا پر شده بود، نگاهم کرد و پرسید: هیچ می دونستی؟
تو خونه ی نازگل ایم. دارم ظرف ها رو می شورم. هنگامه به پنجره خیره شده. سودابه و هنگامه و صادق از وقتی اومدن شیفته ی ماهی پلاستیکی هایی شده که نازگل چسبونده به شیشه ی آشپزخونه، از هر فرصتی استفاده می کنن تا بیان و نگاهشون کنن. همشون ماهی قرمز هستن جز یکی، یکی اش سیاهه. همیشه جوری چیده شده بوده انگاری که ماهی های قرمز دارن پشت سر ماهی سیاه کوچولو حرکت می کنن. امروز اما، ماهی سیاهه رو به ماهی های قرمز کرده. هنگامه می گه: این سیاهه با بقیه فرق داره، انگار داره تنهایی با اون یکی ها می جنگه
هنگامه کله اش رو زیر آب می کنه و بعد که بیرون می آره با چشم های بسته می گه: من ماهی ام. سودابه از خنده غش کرده. صادق دستاشو رو آب می کوبه... همیشه فکر کرده ام زندگی جرقه های کوچیکی یه که- خیلی جاها به رغم همه، خیلی مواقع در جهت مخالف همه- باید رو هوا بجهی و بگیریش. همیشه فکر کرده ام که حتی گرفتن یه جرقه ی کوچیک هم کافی یه تا مسیر زندگی ات عوض بشه
Subscribe to:
Posts (Atom)
