عليرضا 6 سالشه. يه گوشش نا شنواست. مامانش گويا وقتي اين خيلي بچه بوده اشتباهي تو گوشش آب جوش ريخته. حالا چطور مي شه اشتباهي تو گوش يكي آب جوش ريخت، خدا داند. سر همين قضيه باباي بچه هم از فرصت استفاده كرده و به مامان عليرضا گفته كه لايق بزرگ كردن پسرش نيست، بساطش رو جمع كرده و رفته يه دختر 15 ساله رو صيغه كرده. حالا ولي نمي دونم چطوره كه همشون با هم زندگي مي كنند
عليرضا نقاشي كردن رو خيلي دوست داره. وقتي همه ي بچه ها توي دفتر جمع مي شن و يك صدا مي گن كه ورق واسه نقاشي كردن مي خواهند، عليرضا هميشه اون جاست. حتي وقتي من تو كلاسم (چون معلمي نيامده يا قراره دير بياد)، عليرضا راهشو مي كشه و مياد پيدام مي كنه. هميشه اول سعي مي كنم با اشاره، در خيالي رو نشون بدم، يعني برو بيرون. يا كه سعي مي كنم بچه ها رو نشون بدم، يعني كلاسه. ولي تقريبا هميشه مجبور مي شوم از سر جام پاشم و به سمت بيرون هدايتش كنم. لجباز نيست. هميشه تقريبا بدون اين كه جيغ و داد كنه خودشو وا مي ده كه من از كلاس ببرمش بيرون. مامانش ولي هميشه ازش شكايت داره. مي گه توي خونه خيلي عصبي يه. همش داد مي كشه و بقيه بچه ها رو مي زنه. همين حرفش باعث شده بود كه براش دنبال سمعك ارزون قيمت باشيم
يك روز پشت گوشش يه سمعك ديدم. حرف زدم كه ببينم متوجه مي شه يا نه. فرق چنداني حس نكردم. خانم نوره اومد كه چايي بياره يكهو گفت: ا چيه اين؟ از كجا برداشتي؟ بده ببينم. عليرضا چپ چپ به دست خانم نوره كه به سمتش دراز شده بود نگاه كرد و به سرعت برق و باد جيم شد. گفتم: خانم نوره سمعكشه. و رفتم بيرون كه با مامانش صحبت كنم. گفتم: خب چطوره؟ جواب داد كه عليرضا مدام خاموشش مي كنه يا كه هي بهش ور ميره، حتي يه دقيقه هم روشن نگهش نمي داره
چند روز بعد توي حياط بودم كه ديدم كلاس اولي ها تو كلاس، جمع شده اند دم پنجره ي رو به حياط و بلند بلند مي گن: بياين پليس اومده بچه ها. و از خنده غش و ضعف مي رن. نگاهشون رو دنبال كردم و به عليرضا رسيدم كه از پله هاي مدرسه با مامانش پايين مي اومد. لباس پليس تنش بود و سرش هم يك كلاه بود. يه لبخند گنده روي لباش نقش بسته بود. بچه هاي مهد كودكي توي حياط با شگفتي بهش خيره شده بودند و تو گوش هم پچ پچ مي كردند و با انگشت نشونش مي دادند. بايد تجربه ام قاعدتا بهم مي گفت كه چه چيزي در راهه. ولي درست همون وقت تلفن زنگ زد و من رفتم كه تو دفتر جوابش بدم. چند دقيقه ي بعد با صداي جيغ و داد پريدم توي حياط. عليرضا سر يكي از بچه هاي مهد رو بين بازوهاش گرفته بود و داشت سعي مي كرد گوشش رو گاز بگيره. هر جور بود جداشون كرديم. چند نفري از مربي ها دورمون جمع شده بودند. هر كدوم چيزي مي گفتن و اظهار نظري مي كردند. به مامان عليرضا گفتم: نبايد اين لباس رو تنش مي كردين، ببرين لباسشو عوض كنين. مامانش گفت: بلند بگين كه خودش بشنوه. بگذارين سمعكشو روشن كنم... تا سمعك روشن شد يكي از مربي ها گفت: اگه لباسشو عوض نكنيد تا آخر روز وضع همينه. مي دونين چرا؟ چون كار پليس همينه. خم شد و رو كرد به عليرضا و گفت: كار پليس زدن مردمه
با خودم گفتم فكر كن نزديك 6 سال هيچ چيز نشنيده باشي و بعد اولين چيزي كه بهت بگن اين باشه كه كار پليس زدن مردمه. فكر كن چه حالي مي شي
Saturday, 13 February 2010
Wednesday, 3 February 2010
يوگا
يك روز وسط شلوغ پلوغي پنج شنبه ها- روزي كه هيچ كس به جز من و بچه ها تو مدرسه نيست- دو تا خانم از در اومدند تو. دو تاشون مسن بودند ولي يكيشون كه مسن تر بود يه لباس شبيه لباس هندي ها تنش بود. گفتند: ما قرار بود بياييم امروز با مربي ها يوگا كار كنيم. همين جور كه مبهوت نگاهشون مي كردم يكهو از پشت سر چند تا معلمي كه روزشون نبود پيداشون شد. چند تايي خنده كنان گفتند: ما واس يوووگا اومديم. و ريسه رفتند. گفتم: خب برين بالا تا بيان براتون
اون خانم مسن تر كه موهاي فلفل نمكي خيلي زيبايي داشت رو كرد به من كه: شما هم بياين. خواستم الكي بهانه بيارم ولي بعد يك لحظه بي خيال شدم و راستشو گفتم: نه من خوشم نمي آد يه سري كار ها رو انجام بدم، تو جمع ( مكث كردم) يا... بيرون جمع، كلا. و بعد نيگاشون كردم كه ببينم چي مي گن. اون يكي گره روسري شو شل كرد و جوابي داد كه كمتر كسي بهم داده بود. اون گفت: مي بينم كه با خودت به تعادل رسيدي ولي ياد گرفتن يه كار هايي تو جمع بهت كمك مي كنه روش هاي غير شخصي اي رو ياد بگيري كه بتوني به آدم هاي ديگري انتقالشون بدي. تو چشم هام خيره شد و گفت: بهت كمك مي كنه به آدم هاي بيشتري كمك كني
مژه نزدم. ديگه حرفي هم نزدم. ولي با اين كه رو نقطه ضعفم دست گذاشته بود، حاضر نشدم برم باهاشون بالا. به خانم نوره گفتم: تو برو بالا... خيلي خوبه برات، به آرامش مي رسي ها. خانم نوره همون جور كه حياط را مي شست و از اون ور مواظب بود بچه اي از در بيرون نره گفت: يعني من با هول و ولاي اين بچه ها و اميرحسين مي شه به آرامش برسم؟ زورش كردم كه بره، گفتم: من چشمم به امير هست، بچه ها هم الان كلاس موسيقي دارن...بي خيال برو
روز بي خيالي بود. از اون روز هاي آفتابي كه جون مي ده واسه بي خيال شدن كلي چيزها
يك ساعت بعد اون ها هنوز بالا بودند و اميرحسين يك چوب بلند از حياط آورده بود و مي كوبيد روي ميزي كه من و مرتضي اون ورش داشتيم علوم كار مي كرديم. بچه ها و معلم موسيقي شون عربده كشون شعر مي خوندند و فردين و ابولفضل توي حوض خالي كشتي مي گرفتند. از پنجره ديدم كه مامان ميلاد و هنگامه از در اومد تو. همين جور كه به سمتش مي رفتم زير لبي تكرار مي كردم: تعادل تعادل... . مامان ميلاد به سختي نفس مي كشيد، انگار كلي راه رو دويده بود. گفتم: چته؟ گفت: صادق مريضه، سرفه مي كنه، بالا مي آره. گفتم: ببرش درمونگاه... درمونگاهو بلدي؟ ( و از دست خودم حرص مي خوردم كه بلد نبودم كه آدرسش رو بدم.) گفتم: خانم نوره بلده، بذار ازش بپرسم. و پله ها رو دو تا يكي بالا رفتم. چند تا از بچه ها روي بالكن ايستاده بودند واز شيشه ها داخل اتاق يوگا رو نگاه مي كردند. نصفه نيمه داد زدم: يعني چي؟ اين جايين چرا؟ الهه بدون اينكه برگرده پرسيد: خاله اينها خوابيدن؟ گفتم: نه دارن ورزش مي كنن. برين پايين... زوود. هي اين پا و اون پا كردم كه خانم نوره رو صدا كنم...روم نشد، دلم نيومد. برگشتم. ديدم مامان ميلاد داره از شيشه اتاقو نگاه مي كنه. گفتم: نشد صداش كنم. صدام توش تحقير داشت، تحقير موقعيتي كه توش گير كرده بوديم. ولي مامان ميلاد ديگه نفس نفس نمي زد. با يه برقي تو چشماش پرسيد: ورزش مي كنن؟
مثل هميشه پول زيادي همراهم نداشتم. 2000 تومان بهش دادم كه بره تنها بيمارستاني كه اون دور و بر مي شناختم. يك ساعت بعد برگشت. صادق تو بغلش خواب بود.500 تومان كم آورده بود و پذيرش بيمارستان نگذاشته بود دكتري را ببينند
اون خانم مسن تر كه موهاي فلفل نمكي خيلي زيبايي داشت رو كرد به من كه: شما هم بياين. خواستم الكي بهانه بيارم ولي بعد يك لحظه بي خيال شدم و راستشو گفتم: نه من خوشم نمي آد يه سري كار ها رو انجام بدم، تو جمع ( مكث كردم) يا... بيرون جمع، كلا. و بعد نيگاشون كردم كه ببينم چي مي گن. اون يكي گره روسري شو شل كرد و جوابي داد كه كمتر كسي بهم داده بود. اون گفت: مي بينم كه با خودت به تعادل رسيدي ولي ياد گرفتن يه كار هايي تو جمع بهت كمك مي كنه روش هاي غير شخصي اي رو ياد بگيري كه بتوني به آدم هاي ديگري انتقالشون بدي. تو چشم هام خيره شد و گفت: بهت كمك مي كنه به آدم هاي بيشتري كمك كني
مژه نزدم. ديگه حرفي هم نزدم. ولي با اين كه رو نقطه ضعفم دست گذاشته بود، حاضر نشدم برم باهاشون بالا. به خانم نوره گفتم: تو برو بالا... خيلي خوبه برات، به آرامش مي رسي ها. خانم نوره همون جور كه حياط را مي شست و از اون ور مواظب بود بچه اي از در بيرون نره گفت: يعني من با هول و ولاي اين بچه ها و اميرحسين مي شه به آرامش برسم؟ زورش كردم كه بره، گفتم: من چشمم به امير هست، بچه ها هم الان كلاس موسيقي دارن...بي خيال برو
روز بي خيالي بود. از اون روز هاي آفتابي كه جون مي ده واسه بي خيال شدن كلي چيزها
يك ساعت بعد اون ها هنوز بالا بودند و اميرحسين يك چوب بلند از حياط آورده بود و مي كوبيد روي ميزي كه من و مرتضي اون ورش داشتيم علوم كار مي كرديم. بچه ها و معلم موسيقي شون عربده كشون شعر مي خوندند و فردين و ابولفضل توي حوض خالي كشتي مي گرفتند. از پنجره ديدم كه مامان ميلاد و هنگامه از در اومد تو. همين جور كه به سمتش مي رفتم زير لبي تكرار مي كردم: تعادل تعادل... . مامان ميلاد به سختي نفس مي كشيد، انگار كلي راه رو دويده بود. گفتم: چته؟ گفت: صادق مريضه، سرفه مي كنه، بالا مي آره. گفتم: ببرش درمونگاه... درمونگاهو بلدي؟ ( و از دست خودم حرص مي خوردم كه بلد نبودم كه آدرسش رو بدم.) گفتم: خانم نوره بلده، بذار ازش بپرسم. و پله ها رو دو تا يكي بالا رفتم. چند تا از بچه ها روي بالكن ايستاده بودند واز شيشه ها داخل اتاق يوگا رو نگاه مي كردند. نصفه نيمه داد زدم: يعني چي؟ اين جايين چرا؟ الهه بدون اينكه برگرده پرسيد: خاله اينها خوابيدن؟ گفتم: نه دارن ورزش مي كنن. برين پايين... زوود. هي اين پا و اون پا كردم كه خانم نوره رو صدا كنم...روم نشد، دلم نيومد. برگشتم. ديدم مامان ميلاد داره از شيشه اتاقو نگاه مي كنه. گفتم: نشد صداش كنم. صدام توش تحقير داشت، تحقير موقعيتي كه توش گير كرده بوديم. ولي مامان ميلاد ديگه نفس نفس نمي زد. با يه برقي تو چشماش پرسيد: ورزش مي كنن؟
مثل هميشه پول زيادي همراهم نداشتم. 2000 تومان بهش دادم كه بره تنها بيمارستاني كه اون دور و بر مي شناختم. يك ساعت بعد برگشت. صادق تو بغلش خواب بود.500 تومان كم آورده بود و پذيرش بيمارستان نگذاشته بود دكتري را ببينند
Wednesday, 20 January 2010
شاملو
بچه های کلاس سوم، 4 تا بیشتر نیستند. اول های سال کلاسشون با پنجم ها یکی بود چون معلم نداشتیم ولی الان نزدیک یکی دو ماهه که نازگل به دادمون رسیده و معلم ثابتشون شده. کلاسشون کنج یکی از حجره های زیرزمینه. در و پیکر نداره و ما برای این که شکل کلاسش کنیم، از پشت یک قفسه ی کتاب گذاشتیم که حداقل یک فاصله ای بین اون ها و زن هایی که برای سوادآموزی می آیند باشد. جای عجیبی شده و هرکس که برای دفعه ی اول توش پا می ذاره معمولا با دستپاچگی لبخند می زنه و می مونه که ما چطور از هر فضایی یک استفاده ای کردیم
آصف تنها پسر کلاسه. یک جمله ی مخصوص داره که تقریبا هر 5 دقیقه یکبار تکرار می کنه: خانم ما می خوایم بهترین قاری قرآن تو دنیا بشیم. " واقعا؟ خب... کجای درس بودیم؟" ... 5 دقیقه ی بعد. " خانم ما یا بهترین قاری می شیم... یا که ... فضانورد می شیم." صدای نازگل رو از پشت قفسه ی کتاب می شنوم: می شه انقدر وسط درس نپری؟ " خانم ما اینو بگیم بعد دیگه ساکت
می شیم. میگیم چون کلاس قرآن نداریم اصلا دیگه مجبوریم فضانورد بشیم
"
دو تا دختر هم هستند که اسم هردوشون فاطمه است. بچه ها اسم یکیشونو گذاشتند فاطی طلا... یک دستبند طلا دستش می کنه. یک بار اومدم سر کلاسشون تو زنگ تفریح و دیدم با ماژیک داره رو تخته عکس یخچال می کشه و می گه بچه ها یخچال خونه ی ما این شکلیه. اطلاعات عمومی فوق العاده ای داره و ته و توشو که درآوردم فهمیدم عضو کتاب خونه ی ناصرخسرو هم هست
اون یکی فاطمه از اون درس خوان هاست. اون جور که خودش می گه کلاس دوم رو طی چند هفته تو تابستان پیش یه ملا تو امامزاده یحیی جهشی خونده. پشتکارش تحسین برانگیزه و اعتماد به نفس بالایی داره. یک روز یک محقق آمده بود که از بچه های افغان یک سری سوالات بکنه. خیلی خوب یادمه که اولین نفری که پیش قدم شد، همین فاطمه بود... به اون یکی ها ( که همگی دست کم 4-5 سالی ازش بزرگ تر بودند) گفت: چرا از این آقاهه خجالت می کشید؟البته بماند که این رو همون جور که آقای محقق با شخصیت کنارش وایساده بود گفت
یک روز معلم زنگ آخر نداشتند. همین جور که از راه پله ها بالا و پایین می رفتم و بچه های کلاس اولی رو خره کشون می بردم که سر کلاسشون بشینند، یکی از فاطمه ها جلوم سبز شد که: ما معلم نداریم خاله، میشه بیایین سر کلاسمون؟
سر کلاسشون چند تا کتاب شعر بردم. کتاب های چرندی بود. یه چند تا شعر از جعفر ابراهیمی که خیلی پرت نبود خوندم. بچه ها کیف کردند! دفعه ی اولشون نبود که شعر می شنویدند ولی گویا دفعه ی اولشون بود که در مورد شعری حرف می زدند. وقتی دیدم محو شعر ها شدند، دلم نیومد شعر های خوب نخوانیم. گفتم: گوش کنید و ببینید چی داره اتفاق می افته... خواستم "پریا" رو بخونم و " دختر های ننه دریا" اومد از دهنم بیرون. به خودم نهیب زدم که به هر حال بچه ان ها... ولی دیگه شروع کرده بودم... پس خوندم
" غصه ی کوچیک سردی مثل اشک، جای هر ستاره سو سو میزنه"
دیگه نتونستم ادامه بدنم. گفتم حالا دفعه ی بعد نوارشو می یارم که شاعرش کلی بهتر از من واستون بخونتش. گفتم: خودتون حالا یه شعر بنوسید. شعر مثله خارو مادرتونه. پس باید در مورد چیزهایی باشه که منجوقه بهتون، که تمومه فکر و ذکرتونه، که نزدیک ترینه بهتون( تو دلم گفتم واقعا؟). گفتم: پس شما بنویسید... منم می نویسم. منم... در مورد شما و این کلاس
می نویسم
بد ننوشتند. فاطی طلا در مورد خواهر کوچکش نوشت که همیشه دستای نوچش رو به لباسای همه می ماله. اون یکی فاطمه اعضای خانوادشو دونه دونه اسم برد و کاراشونو گفت. آصف عنوان شعرشو گذاشت پسر قهرمان و در مورد پسری نوشت که همه مسخره اش می کردند ولی در آخر پسره همه را شکست می ده. منم شعرم رو خوندم... کلی مسخره شده بود و همه رو خندوند
تو راه بازگشت، هنگامی که از دهانه ی مترو خارج می شدم، از ذهنم گذشت: پنج شنبه است...باتوم ها، شیشه ی ماشین ها را خورد می کردند. شاعر در مغزم می کوفت
" جز خدا هیچ چی نبود، جز خدا هیچ چی نبود "
آصف تنها پسر کلاسه. یک جمله ی مخصوص داره که تقریبا هر 5 دقیقه یکبار تکرار می کنه: خانم ما می خوایم بهترین قاری قرآن تو دنیا بشیم. " واقعا؟ خب... کجای درس بودیم؟" ... 5 دقیقه ی بعد. " خانم ما یا بهترین قاری می شیم... یا که ... فضانورد می شیم." صدای نازگل رو از پشت قفسه ی کتاب می شنوم: می شه انقدر وسط درس نپری؟ " خانم ما اینو بگیم بعد دیگه ساکت
می شیم. میگیم چون کلاس قرآن نداریم اصلا دیگه مجبوریم فضانورد بشیم
"
دو تا دختر هم هستند که اسم هردوشون فاطمه است. بچه ها اسم یکیشونو گذاشتند فاطی طلا... یک دستبند طلا دستش می کنه. یک بار اومدم سر کلاسشون تو زنگ تفریح و دیدم با ماژیک داره رو تخته عکس یخچال می کشه و می گه بچه ها یخچال خونه ی ما این شکلیه. اطلاعات عمومی فوق العاده ای داره و ته و توشو که درآوردم فهمیدم عضو کتاب خونه ی ناصرخسرو هم هست
اون یکی فاطمه از اون درس خوان هاست. اون جور که خودش می گه کلاس دوم رو طی چند هفته تو تابستان پیش یه ملا تو امامزاده یحیی جهشی خونده. پشتکارش تحسین برانگیزه و اعتماد به نفس بالایی داره. یک روز یک محقق آمده بود که از بچه های افغان یک سری سوالات بکنه. خیلی خوب یادمه که اولین نفری که پیش قدم شد، همین فاطمه بود... به اون یکی ها ( که همگی دست کم 4-5 سالی ازش بزرگ تر بودند) گفت: چرا از این آقاهه خجالت می کشید؟البته بماند که این رو همون جور که آقای محقق با شخصیت کنارش وایساده بود گفت
یک روز معلم زنگ آخر نداشتند. همین جور که از راه پله ها بالا و پایین می رفتم و بچه های کلاس اولی رو خره کشون می بردم که سر کلاسشون بشینند، یکی از فاطمه ها جلوم سبز شد که: ما معلم نداریم خاله، میشه بیایین سر کلاسمون؟
سر کلاسشون چند تا کتاب شعر بردم. کتاب های چرندی بود. یه چند تا شعر از جعفر ابراهیمی که خیلی پرت نبود خوندم. بچه ها کیف کردند! دفعه ی اولشون نبود که شعر می شنویدند ولی گویا دفعه ی اولشون بود که در مورد شعری حرف می زدند. وقتی دیدم محو شعر ها شدند، دلم نیومد شعر های خوب نخوانیم. گفتم: گوش کنید و ببینید چی داره اتفاق می افته... خواستم "پریا" رو بخونم و " دختر های ننه دریا" اومد از دهنم بیرون. به خودم نهیب زدم که به هر حال بچه ان ها... ولی دیگه شروع کرده بودم... پس خوندم
" غصه ی کوچیک سردی مثل اشک، جای هر ستاره سو سو میزنه"
دیگه نتونستم ادامه بدنم. گفتم حالا دفعه ی بعد نوارشو می یارم که شاعرش کلی بهتر از من واستون بخونتش. گفتم: خودتون حالا یه شعر بنوسید. شعر مثله خارو مادرتونه. پس باید در مورد چیزهایی باشه که منجوقه بهتون، که تمومه فکر و ذکرتونه، که نزدیک ترینه بهتون( تو دلم گفتم واقعا؟). گفتم: پس شما بنویسید... منم می نویسم. منم... در مورد شما و این کلاس
می نویسم
بد ننوشتند. فاطی طلا در مورد خواهر کوچکش نوشت که همیشه دستای نوچش رو به لباسای همه می ماله. اون یکی فاطمه اعضای خانوادشو دونه دونه اسم برد و کاراشونو گفت. آصف عنوان شعرشو گذاشت پسر قهرمان و در مورد پسری نوشت که همه مسخره اش می کردند ولی در آخر پسره همه را شکست می ده. منم شعرم رو خوندم... کلی مسخره شده بود و همه رو خندوند
تو راه بازگشت، هنگامی که از دهانه ی مترو خارج می شدم، از ذهنم گذشت: پنج شنبه است...باتوم ها، شیشه ی ماشین ها را خورد می کردند. شاعر در مغزم می کوفت
" جز خدا هیچ چی نبود، جز خدا هیچ چی نبود "
Sunday, 17 January 2010
نرگس
یه دختر کوچولوی جدید یه روز وقتی همه ی بچه مدرسه ای ها تعطیل شده بودند، با برادرش اومد تو دفتر و پرسید: کلاس ریاضی این جاست؟ گفتم: چه کلاسی؟ برادرش گفت: ما شنیدیم این جا تو
درس ها به بچه ها کمک می کنند. گفتم: چندم؟ دو تاشون با هم گفتند: دوم
پایین که رفتیم تو کلاس بشینیم، پسره پرسید: من می تونم تو کتاب خونه منتظر خواهرم بشینم و کتاب بخونم؟ گفتم: آره، چرا که نه. من و دخترک رفتیم تو کلاس، سر میز نشستیم. همین جور چند تا سؤال گفتم و دیدم که چه خوب حل می کرد. توجه ام جلب شد که چپ دست بود و سرعت عمل بسیار بالایی داشت. چند دفعه بهش گفتم: آفرین، تو که انقدر درست خوبه، کی بهت گفته درست
ضعیفه؟
یکهو سرش رو بالا گرفت و با یک لبخند گنده، پچ پچ کنان گفت: خاله... یه چیزی بگم؟ گفتم: چی؟ یک لحظه تردید کرد ولی گفت: یه رازه. نگاهش کردم که د بگو دیگه! لب پایینشو گرفت و کشید جلو. دهنشو جوری گرفت که بتونم توشو ببینم. همون جور کج و کوله گفت: ببین... . تو ردیف جلو، دو تا دندون پایینش در اومده بودند بدون اینکه دندون های شیریش افتاده باشند
داداشش اومد تو و گفت: ببخشید می شه من چند تا از این کتاب های قصه های شاهنامه رو ببرم خونه بخونم و پس بیارم؟ دخترک، هنوز انگشت به دهان و در حس و حال بازگویی اسرار بود... بیخ گوشم گفت: ما داستان های شاهنامه رو خیلی دوست داریم
درس ها به بچه ها کمک می کنند. گفتم: چندم؟ دو تاشون با هم گفتند: دوم
پایین که رفتیم تو کلاس بشینیم، پسره پرسید: من می تونم تو کتاب خونه منتظر خواهرم بشینم و کتاب بخونم؟ گفتم: آره، چرا که نه. من و دخترک رفتیم تو کلاس، سر میز نشستیم. همین جور چند تا سؤال گفتم و دیدم که چه خوب حل می کرد. توجه ام جلب شد که چپ دست بود و سرعت عمل بسیار بالایی داشت. چند دفعه بهش گفتم: آفرین، تو که انقدر درست خوبه، کی بهت گفته درست
ضعیفه؟
یکهو سرش رو بالا گرفت و با یک لبخند گنده، پچ پچ کنان گفت: خاله... یه چیزی بگم؟ گفتم: چی؟ یک لحظه تردید کرد ولی گفت: یه رازه. نگاهش کردم که د بگو دیگه! لب پایینشو گرفت و کشید جلو. دهنشو جوری گرفت که بتونم توشو ببینم. همون جور کج و کوله گفت: ببین... . تو ردیف جلو، دو تا دندون پایینش در اومده بودند بدون اینکه دندون های شیریش افتاده باشند
داداشش اومد تو و گفت: ببخشید می شه من چند تا از این کتاب های قصه های شاهنامه رو ببرم خونه بخونم و پس بیارم؟ دخترک، هنوز انگشت به دهان و در حس و حال بازگویی اسرار بود... بیخ گوشم گفت: ما داستان های شاهنامه رو خیلی دوست داریم
Friday, 15 January 2010
مهرداد
چند وقت پيش يه مادري اومد پيشم كه بچه ام مدرسه ي معمولي مي ره ولي درسش خيلي ضعيفه. پرسيدم: كلاس چندمه؟ گفت: كلاس اوليه. گفتم: اي بابا داداش. خب بيارش ببينم چي اش ضعيفه.چند روز بعد تو دفتر نشسته بودم كه مادره سر و كله اش پيدا شد. يه پسر خيلي لاغر، خيلي كوچولو و كچل، با چشم هاي درشت و كمي تا به تا پشت سرش بود. دست بچه اش رو از چادرش بيرون در اورد و گفت: همينه و بعد رفت. حالا تو اون وضعيت، الهه، يكي از شاگرد اولي هاي خودمون، رو پاهاي من جا خوش كرده بود و پيله كرده بود كه كتاب قصه اي كه شروع كرده بودم تمام كنم. از پسر كوچولو كه هنوز كنار ميز وايساده بود و به زمين خيره شده بود پرسيدم: مي خواي توام بياي اين قصه رو گوش بدي اول؟
قصه ي بي مزه اي بود و من تو دلم دعا ميكردم كه بگه نه و من بتونم الهه رو از رو پام سر بدم پايين و خلاص شم، ولي پسر كوچولو گفت: هوم... خب
قصه بالاخره تموم شد و من و پسر كوچولو رفتيم كه كمي درس كار كنيم." خب...بخون اين جا رو. اون جا رو حالا... اينا دارن اينجا چي كار مي كنن؟ " درست مي خواند. خيلي بهتر از بچه هاي ما. راحت تر بخش و صدا كشي مي كرد. يك كلمه گفت: من جمله سازي بلد نيستم. " آهان... خب، با بابا جمله بساز." جواب داد: من تاب دارم. " خب با چي جمله ساختي؟" لبخند زد وگفت: جمله ساختم. " نه ببين... چيز... با تاب جمله بساز." تندي گفت: بلدم، من مادر دوست داشت. " نه، منظورم اينه كه يه جمله بساز كه در مورد مادر باشه. چي مثلا؟" جواب داد: آهان، من دست دارم
به چشماش خيره شدم كه شايد به مغزش راه پيدا كنم. لبخند زد. منم لبخند زدم. فكر كردم...كف كردم. ولي راهي به مغزش پيدا نكردم
قصه ي بي مزه اي بود و من تو دلم دعا ميكردم كه بگه نه و من بتونم الهه رو از رو پام سر بدم پايين و خلاص شم، ولي پسر كوچولو گفت: هوم... خب
قصه بالاخره تموم شد و من و پسر كوچولو رفتيم كه كمي درس كار كنيم." خب...بخون اين جا رو. اون جا رو حالا... اينا دارن اينجا چي كار مي كنن؟ " درست مي خواند. خيلي بهتر از بچه هاي ما. راحت تر بخش و صدا كشي مي كرد. يك كلمه گفت: من جمله سازي بلد نيستم. " آهان... خب، با بابا جمله بساز." جواب داد: من تاب دارم. " خب با چي جمله ساختي؟" لبخند زد وگفت: جمله ساختم. " نه ببين... چيز... با تاب جمله بساز." تندي گفت: بلدم، من مادر دوست داشت. " نه، منظورم اينه كه يه جمله بساز كه در مورد مادر باشه. چي مثلا؟" جواب داد: آهان، من دست دارم
به چشماش خيره شدم كه شايد به مغزش راه پيدا كنم. لبخند زد. منم لبخند زدم. فكر كردم...كف كردم. ولي راهي به مغزش پيدا نكردم
Subscribe to:
Posts (Atom)
