Tuesday, 23 September 2014

هفت ساله ی واقعی

 یک: آفتاب روش تابیده بود. چشماش نیمه بسته بودن. موی کوتاه طلایی اش زیر نورخورشید مردادماه برق میزد. آب استخر مثل یه پتو در آغوشش گرفته بود. هرازگاهی یه حرکت ناچیز به پاش میداد و موج کوچیک ایجاد شده تیوپ اش رو به این سو و اون سو می برد. بعد از یک ساعت اومده بود نزدیک میله، کله اش رو گرفته بود بالا و گفته بود: باید بخوابم. تازه به حرف افتاده بود. کم گو و گزیده گو، کلمات براش روشن و قطعی بودن. هیچ ذوق زده نبود که حالا می تونه نیازهاشو بیان کنه. انگار همیشه می تونست و حالا  فقط  داشت  برای دلخوشی ما از کلمات استفاده می کرد که ببینیم می تونه. اومده بود بیرون و حین خوردن کیک یزدی خوابش برده بود. روی پتوی سربازی، کنار استخر، زیر سایه ی درخت بید، دست کم سه ساعتی رو قرص خوابیده بود.

 دو: چهاردست و پا اومده تا سر پله ی آشپزخونه. تو دعوای دیروز حیدر و علی، شیشه ی آشپزخونه هزارتیکه شده و ریخته رو زمین. جاروش کرده ایم ولی چند تیکه ی خیلی ریز مثل یه آینه زیر نور خورشید بی رمق آذرماه برق می زنه. از بارون صبح یه گودال کوچیک درست شده. جلوتر نمی آد، عوضش دستش رو به میله می گیره و می ایسته. پاش رو محکم فرود میاره تو گودال و غش غش می خنده. خانم بنفشه از روی پله ها داد می زنه: اوا این بچه ی کیه؟ الان سرما می خوره. بغلش می کنم و لیوان آب رو دم دهانش می گیرم. ازش می پرسم: مامانت کو؟ می دونم مامانش کجاست. خودمون صداش زدیم که بیاد مدرسه. ازش می پرسم مامانت کو که بفهمم با چه امید و آرزوی راه دراز دفتر تا آشپزخونه رو در پیش گرفته و اصلا می دونه چطور باید پیش مامانش برگردیم یا نه. انگشت دو سانتی اش رو دراز می کنه سمت  دفتر و نگاه عمیق اش رو بهم می دوزه. انگاری از همچین سئوال پیش پا افتاده ای آزرده خاطر شده. این همون روز تاریخی ایه که از فرداش عضو ثابت مدرسه می شه؛ همون روزی که چشم بر هم میذاریم و چندین سال بعدترش یه روز صبح زود از خواب بیدار می شیم و می بینیم بزرگ شده.

 سه: تازه فهمیده خودشه و نه هیچ کس دیگه. مثل روزهای قبل حرف بقیه رو تکرار نمی کنه. وقتی گیتا بهش می گه عقب عقب راه نرو می افتی، تیز نگاهش می کنه و سفت می گه: نه.

 چهار: گربه جوجه هاشو خورده. عصبانی ام. میگم تو مسئول شون نبودی؟ خوبه یه روز منم از مامانت بپرسم تو کجایی بگه گربه خوردش؟ کله اش رو تکون می ده و می گه: من از خدامه گربه بخورتم.

دلش برای جوجه هاش تنگ شده. دوست داره بره پهلوشون، حالا تو دل گربه هم شد، شد.

 پنج: با اینکه سر کوچه روپوش نو به تن و کیف جدید به کول ایستاده، با اینکه به محض دیدنم به دندونش اشاره می کنه و میگه این یکی هم شل شده، با اینکه موقع خداحافظی لب اش به خنده باز میشه، ته نگاهش یه باریکه ی اضطرابیه. اضطراب واقعی یه هفت ساله ی واقعی وقتی برای بار اول رو به مدرسه قدم برمیداره. 

Thursday, 7 November 2013

پاک کن




یک: یه جلسه ی اضطراری تشکیل دادیم. اوایل دی ماه سال گذشته اس. بخاری خرابه. همه پتو رو تا دماغ مون بالا کشیدیم. می گم: اگه شغل ام رو عوض کنم پول مون بیشتر می شه. صادق می گه می تونیم هر روز شیر بخریم. هنگامه می گه می تونیم شابلون قلبی بخریم؛ "قلب" رو هنوز نمی تونه بگه" قلب"، می گه" قبل": شابلون قبلی. میلاد می گه می تونیم کیف کوله بخریم. سودابه هیچی نمی گه. می گم: اینا رو که الان هم می تونیم بخریم ولی شغل ام رو که عوض کنم اینا رو با خیال راحت تری می خریم. صادق می گه: خوبه عوض کن. هنگامه می گه: عالی می شه عوض کن. میلاد می گه: باشه عوض کن. سودابه هیچی نمی گه. زیر پتو خزیده و سرش رو روی پام گذاشته. هنگامه می گه: رای بگیر ببین کیا راضی هستن کارت رو عوض کنی- و خودش تندی جفت دستاش رو بالا می بره. می گم: نه، بعضی چیزا رای گیری برنمی تابه، باید به توافق برسیم وگرنه بعدش بهمون سخت می گذره. هنگامه می گه: تو اگه فکر منی نباش، من همه ی مشقامو می نویسم تا تو بیای. میلاد کمی شک کرده، می پرسه: اون وقت شب می رسی؟ می گم: دیر می رسم. صادق می گه: عیبی نداره. سودابه جیک اش در نمی آد. صادق توجه اش جلب شده، می پرسه: سودابه چرا ناراحته؟ "س" رو هنوز نمی تونه بگه س، می گه "ش": شودابه چرا ناراحته؟ می گم: سودابه می دونه من نمی تونم صبح ها دیگه شما دو تا رو بذارم مهدکودک. صادق قصد کرده بی قید و شرط دلگرمی بده، با انگشتش روی پتو، جای احتمالی کله ی سودابه رو فشار می ده و می گه: ما خودمون می ریم. می گم: اگه شغل ام رو عوض کنم باید ببینیم چه کارهای گنده ای می خوایم با پول مون بکنیم. هنگامه می گه: هر روز بریم استخر. صادق می گه: موتور بخریم من بزرگ شدم سوارتون کنم ببرم پارک. میلاد یکهو می گه: شناسنامه ی ایرونی بگیریم. خشک ام زده. چشمام به نگاه تیزش گره خورده. سودابه کله اش رو از زیر پتو در می آره. موهاش وزوزی شده و روی هوا وایساده. الکتریسته ی ساکن کار خودش رو می کنه و سودابه لبش به خنده باز می شه.

دو: هنگامه اون قسمت دیوار رو که شبیه تخته سیاه اش کردیم پاک می کنه. من و صادق بالای چهارپایه، گچ به دست، آماده ایستادیم. من گنده اون بالا می نویسم لیست آرزوها. صادق از وسط های لیست نوشتن از چهارپایه پایین رفته و کمی دورتر خیره به تخته وایساده. آخرِ آخرش با افسوس می گه: من فقط یه آرزوی مهم دارم. می پرسم: چیه آرزوی مهم ات؟ می گه: یه کارتن پر جوجه بهمون بدن. "ج" رو نمی تونه بگه "ج"، می گه "ژ": یه کارتن پر ژوژه. می گم: خب بیا آرزوت رو جدا بنویس. دو سه تا مربع می کشم و می گم: اصلا هرکی آرزوی جدا داره بیاد این توها بنویسه ببینم. دخترا، گچ به دست، جلوی مربع شون یه کم فکر می کنن، شونه هاشون رو می اندازن بالا و ته اش می گن: ما که آرزوی جدا نداریم. میلاد توی مربع اش نوشته: رهبر ایران بیاد بامبوک. قاه قاه می زنیم زیر خنده. گیتا می پرسه: رهبر برای چی بیاد بامبوک میلاد؟ می دونیم چرا، یه نگاه تو چشماش کافیه تا بدونیم چرا. اون بیرون بارون گرفته. بوی خاک می پیچه تو دماغ مون. برگهای زرد درخت انگور حیاط تو باد تکون می خورن.

سه:  آخر تابستون، به مناسبت روز صلح هنگامه روی یه ورق کاغذ یه داستانک نوشت: "یکی بود یکی نبود، زیر گومبد کبود هچه کس نبود. مدرسه ای به نام سعدی بود. سه دوست بودند که همدگر را دوست داشتند. آخر سال یکی از این دوست ها از مدرسه بیرون می رفت. دو دوست دیگه گریِ می کردند و می گفتند نرو ما را تناها نگار. او هم به آنها نفر یک پاکون داد. هروقت آنها پاکون را می دیدند یاد آن دوست خود می آفتادند". دریافت کنندگانِ پاک کن هنگامه و زیبا بودند. پاک کن دهنده بازگشته بود به کشوری که هرگز از آن نیامده بود. 

خواهر بزرگ زیبا دم در می پرسه: پس هر روز می تونه بیاد که باهاش درس کار کنین؟ می گیم بعله. می پرسه: رایگان؟ می گیم بعله. زیبا و هنگامه می خندن و دفتر مشقاشون رو روی میز می ذارن. هنگامه یکسال و اندیه که نمی ذاره کسی سر به سرش بذاره؛ اگه کسی بخواد ازش ایراد بگیره حسابی عصبانی می شه؛ ولی با زیبا راحته. باهاش آرومه. زیبا بهش سیخونک می زنه و می گه موقع دیکته نوشتن هرچی رو می نویسی بلند نخون. زیرچشمی هنگامه رو نگاه می کنم، منتظرم اخماش بره تو هم. ولی در عوض هنگامه کله اش رو تکون می ده و موافقت می کنه. آخر مشقاشون هنگامه برای مهمون جدید سنگ تموم می ذاره؛ خمیرهای رنگی رو می آره و با نگاهش به من می فهمونه که هیچی نگم و غر نزنم که وقت خمیربازی نیست. هرکدوم از بچه ها یه آدمک درست می کنه و کنارش اسمهاشون رو می نویسن. زیبا می پرسه: سیتا و سونیتا اسماشون خارجیه؟ 

چهار: می خواستیم هنگامه رو تشویق کنیم؛ که سفیر بامبوک بوده؛ از بامبوک تو مدرسه حرف زده؛ که زیبا رو آورده تا مشق هاشون رو با هم بنویسن. تشویق مون ولی مصادف می شه با هفته ای که زیبا پیداش نمی شه. سر کلاس به هنگامه می گه پسردایی اش گفته نیاد. به هنگامه دلداری می دیم. می گیم راهشون هم خیلی نزدیک نبود؛ می گیم عیبی نداره، بعضی وقتا پسردایی ها ممکنه حرفای عجیب بزنن. چند روز بعد دم در مدرسه ولی، هنگامه مامانِ زیبا رو می بینه. می دوئه جلو و می پرسه: خاله چرا نذاشتین دیگه زیبا بیاد؟ مامان زیبا می گه: شما همه "افغانی" هستین تو اون خونه، اگه یه روزی ایرونی بین تون بود اون وقت می ذارم زیبا بیاد. 

پنج: کوچیکیم؛ از لحاظ کمّی. مشکلات و دردسرهامون هم بزرگ و عجیب نیستن. تو قلب حادثه کار یا زندگی نمی کنیم. تا حالا کسی رو ندیدیم که با دیدن ما بخواد پیراهن اش رو آغشته به نفت کنه، کبریت زیرش روشن کنه و بندازه تو خونه. ولی دوست دارم "پاکون" ام رو بردارم و اون لحظه ای رو پاک کنم که یه دختر ده ساله می شنوه که به خاطر کشوری که در چهار سالگی مجبور به ترک اش شده نزدیک ترین دوستش نمی تونه عصرا بیاد و باهاش مشق بنویسه. 

شش: ساناز به هنگامه یاد داده که موقع عصبانت یه کاغذ بذاره جلوش و خط خطی اش کنه تا آروم تر بشه. هنگامه با افتخار کپه ی کاغذهای خط خطی شده اش رو نشونم می ده، مدادش رو می گیره سمت ام و می گه: بیا تو هم هروقت عصبانی بودی می تونی خط خطی کنی.


Tuesday, 23 July 2013

"عزم ما فقط آنجا را می بیند، راس آن ستیغ بلند را"


یک: سه تاشون پشت به من نشستن لب استخر. پاشون تو آبه. دست صادق یه بستنی قیفیه. هوا داره تاریک می شه. چراغ های کف استخر روشن شده. بادِ گرمی می وزه و چند برگ درخت توت تو استخر می افتن. موهای دخترا به هم می ریزه، هنگامه برمی گرده سمت ام. صورتش رو یه لبخند گنده پر کرده. 

دو:  صدای پسرجوونای کیف دوز از حیاط میاد. سرخوشانه می خندن و جیغ می کشن. نشستیم زیر بادِ کولر. دخترا دارن نقاشی می کشن. صدای صادق رو از حیاط می شنوم، با یه لحنی مابین خنده و عصبانیت داد می زنه: کونی روی کبک ام آب نریز. رو صندلی جابه جا می شم و می گم هنگامه پاشو بیارش تو. دم در ایستاده. از نوک موهاش چیکه چیکه آب می ریزه. تمام جون اش خیس شده. هنگامه پشت صادق می دوئه تو، یکی از کیف دوزا از تو حیاط با یه لیوان آب دنبالش کرده. چنان فریادی می زنم که صدام تا پشت خرابه های ته کوچه می ره. کیف دوزا تو حیاط می مونن، جلو نمیان، در رو پشتم محکم می بندم. صادق چشماش دو دو می زنه. وایمسه و تا آخر دعوا شدنش جیک اش در نمی آد. وقتی می خوام بفرستم بره لباس خشک بپوشه، آروم می گه: کبک ام تو حیاط جامونده، می شه برم بیارمش؟

سه: گلی می گه گوش اش رو بریدن، می گه گوشِ شوهر خواهرش رو بریدن و گذاشتن کف دست این. می گه پسرک از پشت تلفن عر می زده و می گفته بیاین جسدم رو ببرین خاک کنین. می پرسم آخرش که چی؟ شونه اش رو بالا می اندازه و می گه هیچی. دخترا دارن اسکیت می رن، تند و تیز و با اعتماد به نفس. گلی گوشی اش رو می ده دستم. شماره تلفن گروگانگیره یه نهصد و سی ایه، یه ایرانسلی. هنگامه از ته زمین دست تکون می ده، داد می زنه: با سرعت می آم پیشت، تماشا کن باشه؟ گوشیِ گلی رو پس می دم، در گوشم زار می زنه: فقط چهارده سالشه. 

چهار: به محض رسیدن، از گردنم آویزون شدن. هنگامه پله ها رو دوتایکی پایین می آد و با نگرانی می گه نی نی گلدون بامبو رو شکست. سودابه کله اش رو فرو می کنه تو گودی گردنم و می پرسه: فرهاد رو فهمیدی چی شده؟ صادق می گه: من تو پارک دستم رو از دستت جدا نمی کنم که دزده من رو مثل فرهاد نبره. به هنگامه می گم نگران نباشه. دستای سودابه رو از دور گردنم باز می کنم. به صادق می گم اون پارکی که ما می ریم دزد نداره. 

تو پارک چشم ام مدام پیِ صادقه. از دستِ خودم حرص می خورم که بی فکر حرف زده ام.

پنج: سرِ یه دردهایی فقط باید ساکت موند؛ تلاش برای توصیفش فقط مبتذل اش می کنه.

شش: زنه رو هیچ نمی شناسم. فقط از رو لیست جلوم شماره اش رو گرفته ام تا بپرسم بچه ی مدرسه-رو داره که معدل اش بالای هجده باشه یا نه. چند دقیقه بعدش داره عر می زنه. می گه: امروز یه طناب انداختم دور گردنم تا راحت شم. صداش خیلی خوب نمی آد. وقتی داره حرف می زنه، چشمم به نامه ی آیدین بزرگیه. از صبح بازش کردم و جرات نکردم ببندمش.  یه کم بعدش داد می زنه: آقا نگه دار. می پرسم: مگه توی اتوبوسی؟ هن و هن کنان می گه: الان پیاده شدم. گریه نمی ذاره کلمات تو دهنش درست بچرخن. می گم ببین بشین پای جدول، تو سایه، به من گوش کن. چیز خاصی برای گفتن ندارم فقط دارم وقت می خرم تا آروم تر بشه. نامه ی آیدین جادوم کرده. اون جا که از نردبان می گه، از خنده های بلند و از صدای ما.

هفت: یه بیابون، یه راهِ خاکی، یه حفره ی بزرگ، یه شماره حساب، یه خط ایرانسل، یه گوشی خاموش، بچه ای که گوشِ شوهر خواهرش رو کف دستش گذاشتن و با هشت میلیون هم راضی نشدن آزادش کنن. یه کوه بلند، یه مسیر یخبندون، چند شکم خالی، چند تن بی جان. نه، ما بی شک تنها نیستیم.

هشت: نی نی فهمیده که کبک یه موجود زنده اس. مثل خودش، مثل ما. و این آگاهی صورتش رو از نور پر کرده، چال های گوشه ی لب اش رو عمیق تر کرده، شوق و شورش رو دو چندان کرده. دخترا دو ورم نشستن و پیله کردن ناخن هامو لاک بزنن، هر کدومشون یه دستم رو گرفته تو دامن اش. صادق و نی نی محو کبک شدن. کبک جلومون به خواب رفته ولی هرازگاهی یه چشمش رو باز می کنه تا مطمئن شه همه چیز سرجاشه. به آنی، در غروبِ گرمِ آخرین روزِ تیرماه زیر باریکه ی کمرنگ آفتاب که روی فرش افتاده همه چیز آروم و انسانی به نظر میاد.

Monday, 4 February 2013

کلاغ


من دم پنجره ام. هنگامه دمرو روی کتاب قصه هاست. سودابه بالای کوه کیف هاییه که باید تا چند روز دیگه تو پلاستیک گذاشته بشن. چونه ی مقنعه ی سونیتا حرکت کرده و اومده تا دم گوشش، پنج تا کیف روی هم چیده و دستش گرفته تا ببرتشون طبقه ی بالا، دم در هول هولکی دمپایی هاش رو پا می کنه و زیرلبی می گه: یکی بیاد این پرده رو واسه من بزنه کنار. تو حیاط دعوا شده. علی عبدی زده تو گوش یه موتوری که جلو در پارک کرده بوده. کیف دوزها از تو زیرزمین ریختن تو حیاط. موتوریه یه گونه اش رو با دست گرفته. رگ های گردنش زده بیرون و صورتش سرخ شده. مشت اش رو تو هوا می چرخونه و عربده می کشه... نی نی توی بغلم وول می خوره و چشماشو باز می کنه، اخماش تو همه و لباش رو ورچیده. از کنار پنجره تکون می خورم و می رم کنار هنگامه رو زمین می شینم. هنگامه انگشتش رو زیر شعر یکی از صفحه ها می کشه و آهنگین می خونه: کلاغ نبود، الاغ بود.

گلی تو داروخونه اس. پیرمرد صاحب داروخونه می گه: چرا گورتون رو از کشور ما گم نمی کنین؟ گلی اولش فقط نیگا می کنه و لام تا کام حرف نمی زنه. پیرمرده ول کن نیست، می گه: بچه ات بره به درک، نخوام براش دارو بدم کی رو باید ببینم؟ از تو صف چند نفر اعتراض می کنن، پیرمرده از پشت دخل گردن می کشه و می گه: نه من مطمئنم، من لهجه ی اینا رو از صدقدمی تشخیص می دم.

روی فرش به پشت دراز کشیده ایم، منم و هنگامه و نی نی. به ساعت دیواری خراب زل زده ایم. نوبت منه، می پرسم: حالا اگه عقربه ی بزرگ بیاد روی پنج ساعت چند می شه؟ هنگامه انگشتاشو باز می کنه و دقیقه ها رو می شمره. نی نی به آنی غلت می زنه و روی شیکشمش فرود میاد، هیجان زده و غافلگیر از حرکتی که انجام داده از خنده ریسه می ره. هنگامه شمردن رو وا می ده و می خنده. من تمرین ساعت رو بی خیال می شم و می خندم. تو سکوت بعد از خنده، نی نی برگشته به حالت اول و داره انگشت می مکه. هنگامه جفت دستاش رو زیر سرش گذاشته، می گه: بعضی وقتا احساس می کنم ما رو تو مدرسه کمتر از بقیه دوست دارن. تیز نیگاش می کنم، انگشتم رو تو هوا تکون می دم و می گم: دقیقا واسه همینه که ما باید نهایت تلاش مون رو بکنیم تا بهشون اثبات بشه اشتباه می کنن.

با اخم و تخم پیرمردانه ای بهم گفته بود: من کرم بچه ی حاضر و آماده نمی دم، اینی که دارم بهت می دم دست سازه. دستاشو به هم مالیده بود وگفته بود: هفته ی بعد خبرش رو بیار که معجزه کرد یا نه- و بعد یه لبخند گنده صورتش رو پر کرده بود. چند هفته بعد موقعی که داشتم پول شیرخشک ها رو حساب می کردم دهنش رو به گوشم نزدیک کرده بود و با صدای خفه ای گفته بود: از شنبه سیصدتومن می ره روی قیمت شیرخشک، اگه مصرف دارین زیادتر بخرین. کرم بچه ی دست ساز معجزه کرده بود. شیرخشک گرون شده بود. کار اون داروخونه ی فسقلی چهارراه مولوی، جز این که هیچ وقت پول خورد توی دخل اش پیدا نمی شد، در نوع خودش بی نظیر بود.

مامانم کله اش رو می اندازه عقب و غش غش می خنده، می گه: واقعا به یه بچه ی نه ساله گفتی بذار حس امروزت موتور حرکتت به سمت جلو باشه؟ می پرسه: عین همین جمله رو گفتی؟ می گه: این تیم دو نفره ی تو و هنگامه واقعا رشک برانگیزه. می پرسه: می دونی اگه یه هزارم این استقامت در به پیش روندن و به هیچ قیمتی کوتاه نیومدن رو توی زندگی خودت به کار می بستی، الان کجاها بودی؟

من خرافاتی ام. همیشه بوده ام. همیشه فکر کرده ام یه موجود زنده هرقدر کوچیک می تونه صلابت دردناک کلمات نابجای آدما رو درک کنه؛ که می تونه عمیق ترین احساسات بشری رو تنها با با یه تماس فیزیکی نصفه و نیمه، یه تپش سریع تر قلب، و یه خم ابرو بفهمه. خرافاتی ام؛ دلم می خواد برم با پیرمرد داروخونه دار صحبت کنم، چون ته ذهنم فکر می کنم اثر حرفش تو حافظه ی نی نی این طوری کمرنگ تر باقی می مونه.

هنگامه کتاب فارسی اش رو باز کرده و داره روخوانی می کنه، به قطعه شعر وسط اش که می رسه، می گه: این تیکه رو که اصلا از حفظم- و می خونه: بسی رنج بردم در این سال سی/عجم... از ذهنم می گذره عجم شاید کلمه ی سختی برای پایه ی دوم ابتدایی باشه. تا ته اش یکپارچه و بی نقص می خونه، بهار کیف می کنه، دست می زنه و می گه: گیتا برگرده باورش نمی شه تو چقدر عوض شدی. هنگامه می خنده. تو دلم می گم: هنگامه تو خورشید زندگی منی- و مطمئنم ته دل هنگامه گرم می شه و می جوشه و می آد بالا؛ ستاره های توی چشماش برق می زنن...صدای قارقار چند کلاغ از دوردست می آد.

Monday, 28 January 2013

درد واقعی

تاحالا سونیتا رو انقدر کلافه ندیده ام. حتی پارسال که برگه ی خروج از ایران شون رو داده بود دستم و گفته بود ما برنمی گردیم بیشتر خشمگین بود تا کلافه. کلافگی اش می ترسونتم. ترس با خودش استیصال میاره. استیصال وجودم رو از هرحرف دلگرم کننده ای خالی می کنه؛ در تهی بودن هیچ کلمه ای نیست، هیچ نصیحتی، هیچ منطقی، هیچ امیدی. سرم رو سمتش برمی گردونم تا ببینم در چه حاله؛ چند تا سرباز صفر جلوش رو گرفتن، فقط یه تیکه از مانتوش، و اون پایین یه تیکه از کفشش پیداس.

کلاس رو تعطیل کرده ایم. همه رفتن توی حیاط. همه جز سونیتا و اخلاص و فیروز. فیروز یه دفتر رنگ و رو رفته ی شصت برگ دستشه، جلدش پاره شده. می گم: شعرهاتو تایپ کن، این دفتر داره می پوسه. فیروز لبخند می زنه و سرش رو پایین می اندازه، می پرسه: بخونم؟ سودابه در کلاس رو باز می کنه و می آد تو. دستش یه لیوان پلاستیکیه، توش پر انجیرهای نرسیده اس، همه خیس خیس. لیوان رو می ده دستم، کنارم می شینه، همون جور که کش سرش رو سفت می کنه، می گه: اینا رو واسه شماها از نوک درخت چیندم. فیروز دفتر شعرش رو باز کرده و به صفحه ای خیره شده، می گه: این شعرم در مورد چند تا جسده. سرش رو بالا می گیره و می گه: جسدهایی که به چشم خودم دیدم. 

حواسم دیگه به فیروز و شعرش نیس. حواسم به سودابه اس. نشسته پهلوم روی میز و داره به انجیرهایی که برامون چیده دستبرد می زنه. انگاری که به شعر فیروز گوش نمی ده، انگاری حرفش رو در مورد جسدها نشنیده، هرچند نمی تونم با قطعیت بگم- سودابه همیشه حواسش به همه چیز بوده؛ حتی وقتی خلاف اش رو نشون می داده. وقتی ولو می شه روی میز و سرش رو می ذاره روی پام، آروم جفت دستامو روی گوش اش می ذارم. 

سرباز صفرها قاه قاه می خندن، کوپه رو روی سرشون گذاشتن. از بلندگوی قطار اعلام می شه که تا اطلاع ثانوی هیچ قطاری سریع السیر نیس. کله ی سونیتا پیداست، سرش رو انداخته پایین و به نوک کفشش خیره شده. من روی پله نشستم. آدما به سختی توی هم می لولن و چندنفری جای دستی باز می کنن و با روزنامه یا کاغذ باطله خودشون رو باد می زنن. زن چاق ساک به دستی تکونی ناگهانی می خوره و سنگینی وزن اش رو از یه پا روی پای دیگه می اندازه، صورتش خیس عرقه. مرد مسنی اون ته ایستاده و چشماش رو روی هم گذاشته. بلندگوی قطار اعلام می کنه که یه قسمت قطار تا اطلاع ثانوی از کار افتاده. یه کم بعد اعلام می کنه که قطار تو ایستگاه ایران خودرو توقف نداره. سربازها باز می خندن- با یه جور بیخیالی، بلند و رها و راحت می خندن. رو گوشه ی سمت راست لباس یکی شون که رو به من ایستاده، نوشته شده علی افتخاری. همه ی سربازها جز اون، تصمیم می گیرن پیاده شن و باقی راه رو با تاکسی برن. اون راضی نمی شه، قبل از این که در بسته بشه می شنوم که می گه: خیلی گرون درمیاد. 

تو ایستگاه اتوبوس سونیتا هنوز کلافه اس. می گه: همه ی همسن های من چه کارها که نمی کنن، حالا من باید جواب پس بدم که با کی اومدم کلاس. می خوام تکونش بدم و بگم: خودتو گول نزن، اگه کاری رو نمی کنی که همه می کنن برای اینه که با اون کار ارضا نمی شی، وگرنه خب تو هم کاری رو بکن که همه ی دخترهای همسن ات می کنن. ولی لب هام به هم دوخته شدن.  بی حوصله می گه: برادرم فکر می کنه هرپسری که آدم باهاش باشه دوست پسرشه، من و فیروز باید جدا جدا از سرآسیاب بیاییم کلاس برای این که یه وقتی اونا نبینن. سربازها دورتر تو صف تاکسی ایستادن، هنوز هم گرم شوخی هستن، صدای خنده شون تو هوا می پیچه. سونیتا می گه: خواهرم من رو نمی فهمه انگار نه انگار که من کمک کردم شوهرمعتادش رو بندازه از خونه بیرون. کله اش رو تکون می ده و می گه: هیچکدومشون من رو نمی فهمن. یه کم بعد می گه: هیشکی من رو نمی فهمه. 

شعر فیروز تکونم می ده. یادآوری اش تکونم می ده، یه چیزی تو صداش که به سختی شنیده می شه، تو لحنش اش که کلمات رو جویده ادا می کنه، تو حالت چهره اش که در هم رفته، یه چیزی ته نگاهش وقتی از جسدهایی که دیده حرف می زنه، از تانک ها که میون خاکروبه ها حرکت می کردن، از خونه هایی که ویرون شدن، از دوستانش که دیگه پیشش نیستن؛ یه چیزی تو انتخاب کلماتش، تو انتخاب بجای تک تک کلماتش: کلمات واقعی شعری واقعی برای ادای یه درد واقعی... وقتی پامی شیم که سوار اتوبوس بشیم سربازها پیداشون نیس، نفهمیده ام کی تاکسی گیرشون اومده.

میون خاکروبه ها، فادیا جلوتر از همه مونه، با هرقدمی که برمی داره یه کمی می پره تو هوا و دمب اسبی اش از پشت می جهه بالا. یکهو می ایسته و با انگشت به اون سمت خیابون اشاره می کنه. سونیتا می پرسه: کی اون جا زندگی می کنه؟ فادیا جواب نمی ده. اولش جواب نمی ده، فقط کله اش رو می اندازه عقب و لبخند می زنه. تیز سونیتا رو نگاه می کنم که سئوالش رو دوباره تکرار نکنه. سونیتا به وحشت توی چشمام با بی اعتنایی می خنده. فادیا با سر دمپایی اش می کوبونه توی کپه شنی جلوی پاش، مورچه ها مثل گداخته های آتشفشانی خشمگین می ریزن بیرون. اون دورتر کلاغی از میون کوه آشغال های روی هم ریخته شده کیسه نایلونی رو به نوک گرفته.

تو خونه خرابه منم و سونیتا و بهار و فادیا و ناصر.  از حفره ی توی دیوار، جایی که زمانی پنجره ای بوده یه تیکه نور، صریح و محکم خودشو کوبونده کف اتاق. فادیا رفته جلو دم دیوار وایساده و داره با سر انگشتش شعارهای روی دیوار رو دنبال می کنه، به لام اول لاله که می رسه، برمی گرده و خیره نگاهمون می کنه. نگاهم به تل سرنگ های گوشه ی دیواره، به موهای فادیا که توی نوری که روشون افتاده برق می زنن، به دنبال نگاه سونیتاست که از حفره ی توی دیوار گذشته و روی چادر پاره ی اون سمت خیابون فرود اومده؛ جایی که بابای فادیا ماه هاست که مشغول جون دادنه. 

از خونه خرابه می زنیم بیرون. خورشید آروم آروم داره داره کمرنگ می شه. یه تیکه از شعر فیروز ته مغزمون گیر کرده که همون اندازه کمرنگ و دور از دسترسه، چند بار سعی می کنیم، تقلا می کنیم که دستامون رو دراز کنیم و بگیریمش. نمی تونیم. دیگه تو مغزمون نیس. شاید کنارمونه، شاید جلو رومونه، ولی ته مغزمون نیس. ته مغزمون هیچی نیس.  

Thursday, 3 January 2013

سودابه

پنج سالگی: سودابه خودش رو پشت درخت کشیده، یه پیرهن آبی تنشه. بالا سرش نوشته: سوداب. تن من یه لباس عروس کرده، بالا سرم نوشته: شاره. کنار من یه مرد کشیده، بالا سرش نوشته: بابا. می پرسم: بابا کیه؟ می گه: شوهر توئه. بالای گل های قرمز نوشته: گل. بالای چند تا خط تو هوا نوشته: باد. سر کوچه جاویدی یکی با اسپری آبی نوشته: اگه خای داری بیا با من دوا کن.

سه سالگی: انقدر کوچیکه که مهدکودک راهش نمی دن. می شینه کنارم تو دفتر و ساعت ها نقاشی می کشه. هرکی از دفتر می آد تو می پرسه: پسرته؟ می گم: دختره، فقط موهاش کوتاهه. می گن: آهان پس دخترته. تا سالیان بعد باز همه می گن: چقدر شبیه ته. یه بار روی میز دفتر دراز می کشه- انقدر کوچیکه- و من براش قصه ی بچه شیری رو می گم که هرروز تعداد قدم هاشو تا نرده های قفس می شمرد و روزی که در قفس باز مونده بود هیچ نفهمید و برای همین مزه ی آزادی رو هیچ وقت نچشید.

شش سال و یازده ماهگی: هوا بارونیه. تو کوچه پس کوچه های پامنار یه انجیر می اندازیم تو جوب باریک و نگاهش می کنیم که ببینیم چه بلایی سرش می آد. سودابه می گه: من کاپیتان کشتی ام. صادق می گه: من مسافرم. من می گم: من فانوس دریایی ام. هر عابری از کنارمون رد می شه کله اش رو تکون می ده و با افسوس می گه: خانم این بچه ها تو این سرما یخ می زنن. بچه ها با کفشاشون می رن تو جوب، خم می شن و با دست انجیر رو از روی مانع ها عبور می دن، و قاه قاه خنده شون کوچه رو پر می کنه. نقطه ی انتهایی جوب باریک، یه جوب پهن و عمیقه. همه خم می شیم و آخرین لحظات انجیرمون رو تماشا می کنیم. صادق می پرسه: حالا چی می شه؟ سودابه می گه: انجیرمون می ره که به دریا برسه. هیچ وقت نفهمیدم منبع اطلاعاتی سودابه از کجا می آد.

چهارسالگی: تو کوچه ی باریک، دم غروب، دنبالم گریه کنون راه افتاده. با این که قدمهام رو تند کردم، بهم می رسه. بی این که نگاهش کنم می گم: برگرد خونه. عر می زنه و می گه: تو مامانمی. مثل یه تیکه از یه کابوس می مونه. با این که واقعیت محضه. با این که آخرش راضی اش می کنم که برگردیم خونه، و با این که آخرش کمی آروم تریم، هم من و هم اون. با این حال شب رو تنها تو اون زیرزمین می مونن؛ چهارتا بچه که بزرگترینشون میلادِ نه ساله اس.

شش سالگی: اصلا به این زودی ها قرار نبوده بدونیم کی توی اون خونواده چه تاریخی متولد شده، پس روزی که می فهمیم یه روز سرشار از اعجاب و شگفتیه. یه روز لایق جشن گرفته شدنه. ورقه رو می گیرم دستم و به سودابه می گم: نگاه کن، من و تو توی یه ماه متولد شدیم، فقط با چند روز فاصله. ذوق می کنه و می خنده- عین همون موقع هایی که گیتا شیکمش رو گاز می گرفت؛ ذوق می کنه و از ته دل می خنده.

شش سال و نه ماهگی: مادر پسرک جنگل های مقدونیه اشک می ریزه. می پرسم: چرا آخه پسر چهارده ساله ات رو یکه و تنها رد کردی بره، مگه همین جا می موند چی می شد؟ اشک هاش تمومی ندارن. می گه: این جا دشمن داشت، افغانستان دشمن داشت، یه بار طالبان نزدیک بود بدزدتش. باقی حرفاش رو متوجه نمی شم. فقط می دونم چند روزه پسرک باهاش تماس نگرفته، تو تماس آخر گفته توی گودالی وسط یه جنگل تو مقدونیه هستن و یه روز کامله که آب و غذا نخوردن. نگرانی اش دلم رو آشوب می کنه. وقتی از مدرسه می زنم بیرون، سر کوچه دلشاد، بپای همیشگی رو موتور روشنِ بی حرکت اش نشسته و شیش دنگِ حواسش هس که کسی که اهلش نیس از وسط کوچه رد نشه. مثل هرروز هردو حواسمون هس که هیچ با هم چشم تو چشم نشیم. گوشی ام زنگ می خوره. سودابه اس. می پرسه: کی می رسی؟ می گم: تو راهم. می گه: چند روز دیگه مدرسه ها شروع می شه؟ برای هنگامه می پرسه. می گم: یه هفته دیگه. می گه: چن روز دیگه روز واکسنه؟ برای خودش می پرسه. می گم: ده روز دیگه. می گه: شیر خریدی؟ برای صادق می پرسه. می گم: نه از سر کوچه می گیرم. می گه تا برسی این جا حرف بزنیم؟ می گم: بزنیم.

وقتی تو دل آدم نور نیس، آب نیس، برق نیس، گرما نیس و دنیا آکنده از کثیفی و پلیدی و زشتیه، فقط کافیه اون ور خط یکی باشه که ازت سئوال های بی انتها بپرسه، بشینی اون ته اتوبوس و کله ات رو تکیه بدی به شیشه و اتوبوس از میون مردم عبور کنه و جلو بره. باربرهای بازار و زن های بچه به بغل و خیابون های پرماشین و بوق و دود. ایستگاه آخر وقتی اتوبوس می ایسته و همه پیاده می شن حباب های رنگی توی هوا می ترکن، آسمون آبی و روشنه،  ابرها رنگ به رنگن، و گناهان شسته شدن.

شب قبل از هفت سالگی: پای تلفن می پرسه: چند روز تا روز جشن تو کوه مونده؟ می گم: یه روز.  می پرسه: دو تا شلوار، دو تا بلوز، دو تا جوراب، از هرچی دو تا دیگه، نه؟ می گم: از هرچی دو تا. می گه: هویج که یادت نرفته؟ برای آدم برفی می پرسه.

Saturday, 17 November 2012

داستان خوان های بی پایان

خوان اول: خانومه تو پایگاه واکسن، با کله اش سودابه رو نشون می ده. دستش رو دراز می کنه، ابروشو می اندازه بالا و می گه: شناسنامه. سودابه نشسته روی صندلی پلاستیکی و آستینش رو بالا زده. اشک هاش چیکه چیکه می ریزه روی لپ هاش، دستاش رو دور کمرم حلقه کرده. کله اش رو برمی گردونه و صورتش رو فرو می کنه تو شکمم. چشمم به هنگامه اس که از جاش بلند شده و توی کمد پشت سرش سرک می کشه. کنارش یه زن جوون و پسرش ایستادن. دست پسره تو دستای مامانشه. زن جوون برای هزارمین بار می گه: آخه خود مدرسه گفت باید کارت واکسن رو از پایگاه بگیریم. حتی از همون جایی هم که من نشسته ام صف آدمای بیرون پایگاه رو می بینم، خط نامنظم و بی انتهایی که همهمه شون تموم سالن رو برداشته. هنگامه از توی کمد، شیشه ی الکل رو برمی داره و سعی می کنه برچسب روش رو بخونه، اشاره می کنم که در کمد رو ببنده و بشینه سر جاش. کپی پاسپورت سودابه رو می دم دست خانومه. خانومه مقنعه ی سفیدش رو از پشت می کشه عقب تر، صورتش خیسه عرقه. هن و هن کنان می آد این طرف میز، برگه رو می گیره و پرتش می کنه روی یه پوشه ی زرد. همون جور که دنبال سرنگ می گرده، می گه: این افغانی ها ما رو دیوونه کردن، بسکه تنبل و بی فکرن، هرسال موقع شروع مدارس تازه یادشون می افته بچه هاشون کارت واکسن ندارن.
من به هنگامه نگاه می کنم. هنگامه به زن جوون. زن جوون به پسرش. پسرک به سودابه. هیچ کدوممون حرفی نمی زنیم؛ سودابه برای این که تمام بدنش از فکر فرو رفتن سرنگ تو بازوش منقبض شده، پسرک برای این که تو فکر مدرسه ی جدیدشه، مامانش برای این که مصممه کارت واکسن رو هرجور شده بگیره، هنگامه برای این که من بهش گفته ام بشینه سر جاش و من- من توجیهی برای سکوت ام ندارم.
تو راه بازگشت، تو تاکسی، سودابه توی بغلم خوابش برده. هنگامه پشتش به منه، پیشونی اش رو چسبونده به شیشه و چشماش پی هر ماشینیه که از کنارمون رد می شه. یکهو می پرسه: خانومه راست می گفت؟ آروم کله ام رو به گوشش نزدیک می کنم و می پرسم: چی چی رو راست می گفت؟ می گه: همینی که اگه سودابه گریه اش رو بس نکنه یه آمپولی می زنه که دیگه هیچ وقت اشکاش تموم نشه؟ می پرسم: تو فکر می کنی راست می گفت هنگامه؟ با نگاهش موتوری رو دنبال می کنه و می گه: نه فکر می کنم راست نمی گفت. سودابه چشماشو باز کرده، صحبت هامونو شنیده، خودش رو کش و قوس می ده و می گه: منم فکر کنم راست نمی گفت، اگه اشکای آدم تموم نشه دنیا رو آب برمی داره، خود خانومه هم غرق می شه. هنگامه برمی گرده و بدون این که مژه بزنه تو چشمام خیره می شه، می گه: فکر می کنم هیچ حرفی اش راست نبود. "هیچ" اش یه هیچ معمولی نیس. هیچ اش یه هیچ غلیظ و محکم و بااطمینانه.
خوان چهارم: مدرسه ی دولتی درست در آخرین لحظه دبه در آورده. درست بعد از روزی که به من اطمینان دادن که همه چیز مرتبه و می تونه ثبت نام بشه. حالا به گلی گفتن کارت واکسن هنگامه قبول نیست. من مریضم توی رخت خواب. با تب و لرز و دماغ گرفته. گلی زنگ می زنه با استیصال و ترس و اشک. می پرسه: چیکار کنم، کجا برم؟ می فرستمش پایگاه واکسن. زنگ می زنم پایگاه از خانومه می پرسم: مشکل چیه؟ جواب سر بالا می ده. تاثیره تب بالاس لابد- که همراهش یه حسی از مستی می آره، یا تاثیر مریضی که آدم رو بی پروا می کنه. پای تلفن می گم: می تونم ازتون شکایت کنم. آخر روز می شنوم دکتر بیمارستانی که گلی و هنگامه بالاخره تونسته بودن کارت واکسن رو توش تجدید کنن هم همین رو گفته. به هنگامه یه بسته مداد رنگی داده بوده، و به گلی گفته بوده: من شرم می کنم. گفته بوده: باید از پایگاه شکایت کنین.
خوان ششم: ناظم مدرسه ی هنگامه تا من رو می بینه می گه: این دختره برای ما زندگی نذاشته. می پرسم: چطور؟ با بدخلقی می گه: نگو چطور، خودت حتما می دونی. می گه: رفته ام سر کلاس شون، معلم نداشتن. بهشون می گم در بیارین دفتراتون رو نقاشی بکشین، هنگامه پاشده می گه من می تونم مشقای خونه ام رو بنویسم؟ بهش می گم: نه وقتی همه دارن یه کار می کنن که تو نمی تونی دربیاری کار دیگه کنی. می پرسه: چرا؟بپرسین خب شاید چند نفر دیگه هم بخوان مشقاشون رو بنویسن. می گم: نمی شه، دربیار نقاشی بکش. می گه: باشه می کشم ولی چون حوصله ی نقاشی کشیدن ندارم نقاشی ام حتما بی حوصله و زشت می شه، و یه صفحه هدر می ره.
صورتم رو یه لبخند پرافتخار پر کرده. فکر می کنم تقریبا به هرهدفی که براش توی مدرسه ی خودمون برنامه ریزی کرده بودیم، رسیدیم.
خوان هفتم: هنگامه نشسته پشت میزی که از سرکوچه با میلاد پیدا کردیم و آوردیمش توی خونه. میزه در ظاهر خیلی به دردبخوره ولی عملا پدرجد کمر آدم رو درمیاره و جای پا هم نداره. دارم بهش دیکته می گم. یه تیکه آفتاب افتاده روی صادق که روی فرش کنار نی نی دراز کشیده. صادق دهنش رو چسبونده به گوش نی نی و داره می خونه: پاییزه پاییزه، برگ درخت می ریزه. هنگامه کله اش رو بالا می گیره و یادآوری می کنه: این رو امروز توی مهد یاد گرفته. یه کم مکث می کنه و بعدش می گه: ناظم مون سر صف داد می زنه افغانی ها بیاین شهریه هاتون رو بدین. سر مدادش رو گاز می زنه و می گه: این اشتباهه، حق نداره داد بزنه افغانی ها بیاین شهریه تون رو بدین.
خوان هزار و یکم: میلاد توی کتابش نمی نویسه. وقتی دارم کمک اش می کنم سئوالات جغرافی اش رو حل کنه نگاهش می کنم که چطور با دقت ویژه یه برگه از دفترش می کنه و با چسب می چسبونه کنار سئوالات کتاب. کارش که تموم می شه کله اش رو بالا می گیره و توضیح می ده: این جوری تا آخر سال نو می مونه، بعدش می تونیم بدیمش به بچه هایی که کتاب ندارن. می گم: پس به دوستاتم بگو که این کار رو بکنن که آخر سال یه عالمه کتاب داشته باشیم. اخم می کنه، نگاهش رو ازم می دزده و و می گه: من دوستی ندارم.
مثل هرسال دارم ورقه های امتحانی سال گذشته ی میلاد رو ورق می زنم که به دردبخورهاشو انتخاب کنم و برای مدرسه ی خودمون کپی بگیرم. یه جا، تو یه قسمتی از "بنویسیم" که باید با "شک" جمله می ساخته نوشته: من شک دارم که بتوانم به کلاس بالاتر بروم. هاج و واج می مونم. میلاد شاگرد اول مدرسه... شک داره که بتونه کلاس بالاتر بره.
می گه صدا م زدن سر صف. ناظم شون با یه دست کتاب  جفرافی رو گرفته بوده و دست دیگه اش رو گذاشته بوده روی شونه ی میلاد، رو به بچه ها توی بلندگو داد زده بود: خاک تو سر همه تون، این بچه افغانیه فهمیده چه جور باید به بقیه کمک کرد شماها هنوز نفهدیدین. می گه: بعدش بهم یه دونه جامدادی جایزه دادن.